روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

ماه مهر

 

همیشه نزدیکای مهر و بازگشایی مدارس که میشه، احساسات به سراغم میاد. برخلاف خیلی از دوستان و اطرافیان که از تموم شدن دوران مدرسه راضی هستن و شاکر، من مشکلی با اون دوران ندارم. به نظر من که مدرسه حتی باحال‌تر از دانشگاه بود. 

من تو هر سه مقطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان به مدارس دولتی رفتم. مدرسه‌های معروف و قدیمی شهر بودن و یادمه در شروع هر مقطع، مامان کلی تلاش می‌کرد و با مراجعات مکرر و از بین کلی پدر و مادر دیگه که می‌خواستن بچه‌شون رو تو اون مدارس ثبت‌نام کنن،‌ موفق می‌شد من رو به اون مدارس بفرسته. البته درسته که مدارس معروفی بودن، اما الان که نگاه می‌کنم نکته مثبت خاصی نداشتن. معلم‌ها و دانش‌آموزهای اکثرا بی‌انگیزه، کلاس‌های ۴۰-۵۰ نفره و نیمکت‌های دو نفره‌ای که باید سه نفره استفاده میشدن (از نتایج انفجار جمعیتی دهه ۶۰ کشور)، از ویژگی‌های مشترک این مدارس بود. اینا رو در مورد مدرسه‌هام گفتم که بگم مدارس خاصی نبودن و امکانات خاصی هم نداشتن.

اما یاد مدرسه همیشه حس خوبی در من ایجاد می‌کنه. اینکه چقدر منتظر زنگ ورزش بودیم و استرس داشتیم که اون روز بارون نباره،‌ اهمیت نمره امتحان‌ها و تلاش برای نمره خوب، انتظار برای عید نوروز و تعطیلات تابستون. حتی از کلاس سوم - چهارم ابتدایی، صبح‌ها با بچه‌ها زودتر می‌رفتیم مدرسه که حتی قبل از شروع کلاس‌ها فوتبال بزنیم. هنوز هم یکی از احساس برانگیزترین جمله‌ها واسه من، جمله ای هستش که بدون حساب و کتاب‌های رایج، بدون نگرانی از قبول یا رد پیشنهاد، اکثرا چند سال اول مقطع ابتدایی بچه‌ها به هم میگفتن: «با من دوست می‌شی؟». 

دانشگاه ولی این حس و حال رو نداشت، حداقل برای من. با اینکه یه فضای کاملا جدید بود تو یه شهر متفاوت، همراه با ۴ سال زندگی تو خوابگاه. دغدغه‌های من و حتما بقیه دانشجوها کم کم داشت از دغدغه‌های ساده دوران مدرسه فاصله می‌گرفت و گنگی و گیجی ورود به این فضای جدید هم مزید بر علت شده بود تا آدم همه اش تو التهاب و چه کنم چه کنم باشه. 

الان که فکر می‌کنم، دانشگاه حتی از قبل از ورود بهش تاثیر منفی خودش رو گذاشته بود. دوران ما یه مقطعی تو آموزش و پرورش تعریف شده بود به اسم پیش‌دانشگاهی،‌ که در واقع همون سال چهارم دبیرستان بود. اون سال ما برای کنکور دانشگاه آماده می‌شدیم. اینقدر تو اون سال به فکر درس و کنکور و .. بودم که اسم اون همکلاسی‌هایی که بار اول تو پیش‌دانشگاهی همکلاسی شده بودیم رو یاد نگرفتم و الان که بعضی‌هاشون رو اتفاقی می‌بینم و سلام و احوالپرسی می‌کنیم واقعا احساس شرمندگی می‌کنم، در حالیکه اسم همکلاسیهای اول و دوم دبستان رو اکثرا یادمه. 

حالا الان، از ماه مهر واسه من ترافیک روزهای اول مهر باقی مونده که پدر و مادرها هم همراه دانش‌آموزها و معلم‌ها میرن مدرسه. در ادامه سال تحصیلی هم خیلی از تاکسی‌ها سرویس مدارس میشن. ولی من وقتی از جلوی مدرسه‌ای رد میشم و دانش‌آموزها رو می‌بینم، تو دلم بهشون میگم «خوش به حالتون که هنوز کلی انتخاب تو زندگی دارین،‌ هنوز کلی باید تصمیم بگیرید، چقدر راه برای رفتن دارید، چقدر رابطه خوب می‌تونید بسازید، چقدر امید واسه آینده بهتر می‌تونید داشته باشید، چقدر هنوز به آدم‌ها و حتی خودتون می‌تونید اعتماد داشته باشید».

چقدر خوبه این‌ «تونستن‌ها»، اینقدر خوبه که من حتی با فکر کردن به اینکه دیگرانی هستن که این امکان رو هنوز دارن حالم بهتر میشه، حتی اگه این حال بهتر فقط برای چند دقیقه باشه.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

جنگجوی اندوهگین

اولین‌بار یه دوستی، لینک ویدئوی انتهای این پست رو برام فرستاد. قبلش برنامه‌ی «کتاب‌باز» رو از «شبکه نسیم» صدا و سیما به طور پراکنده دیده بودم و به نظرم برنامه بدی نبود، ولی آقای «مجتبی شکوری» رو اولین‌بار از طریق این ویدئو شناختم که به نوعی معرفیشون هم بود. بعدا مهمون هفتگی برنامه کتاب‌باز شدن و روزهای سه‌شنبه به معرفی و پیشنهاد کتاب می‌پرداختن که واقعا برنامه جالبی بود و من سعی می‌کردم از دستش ندم. شاید بهتر باشه اول یه معرفی مختصر بر اساس صحبت‌های خودشون بنویسم.

مجتبی شکوری از بچگی اختلال «بیش‌فعالی با نقص تمرکز (ADHD)» داشته و به همین دلیل در مدرسه مشکلات زیادی ایجاد می‌کرده و دانش‌آموز موفقی هم نبوده، به طوریکه سال سوم دبیرستان معدلش ۱۵، نمره انضباطش ۱۲ و از مدرسه هم اخراج میشه. تو این لینک خودش خیلی بامزه کارهایی که تو مدرسه می‌کرده رو توضیح میده، طوریکه حتی «سروش صحت» که مجری برنامه است، نگران بدآموزی این حرف‌ها و شاید احتمال حذف اجباری این بخش از برنامه میشه. اما در ادامه، صحبت‌ها به سمتی میره که این بخش از حرفها کاملا فراموش میشه. ضمنا ایشون به دلیل یه حادثه، از ۴ سالگی دچار لکنت زبان شدید هم شد که یه مشکل هم به مشکلات قبلی اضافه کرد.

فقط بدونید که با این سوابق و مشکلات، مجتبی شکوری، رتبه ۴۸ کنکور ریاضی رو کسب کرده و فارغ‌التحصیل مهندسی مکانیک از دانشگاه شریف و فوق‌لیسانس و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران شده. همچنین از لکنت زبونش هم خبری نیست. پیشنهاد می‌کنم برای لذت بردن از مسیری که ایشون طی کردن، این ویدئو رو به طور کامل ببینید. هم حرف‌های خیلی خوبی زدن، هم کتاب‌های خیلی خوبی معرفی کردن.

اما علت اصلی علاقه من به دکتر مجتبی شکوری، به دیدگاه ایشون به دنیا و زندگی برمیگرده. این رو نه فقط بر اساس حرفاش تو این برنامه، بلکه بر اساس نظراتی که در برنامه‌های بعدی کتاب‌باز ابراز و کتاب‌هایی که معرفی کردن میگم. ایشون در بخشی از حرف‌هاش، «روان‌شناسی مثبت اندیشی» و اینکه دائما از انسان‌ها خواسته میشه که به خودشون بگن «تو می‌تونی همه کار بکنی، زندگی خیلی قشنگه، خوشحال باش و ...» رو کم اثر می‌دونه و به درستی اشاره می‌کنه که تاثیر این حرف‌ها معمولا خیلی کوتاه و گذراست و تاثیر بلند‌مدتی روی اشخاص نداره. ایشون معتقده که به رسمیت شناختن رنج و یاد گرفتن راه‌های مواجهه با رنج‌های زندگی، روش بهتر و کارآمدتری هستش: رنج ذات زندگیه، تار و پود زندگیه. راه رهایی از رنج‌ها، پذیرفتن‌شون و پرورش شجاعت چشم در چشم شدن با اون‌هاست، نه فرار کردن ازشون.

 

و از نظر من، جنگجوهای اندوهگین افرادی هستند که منتظر نمی‌مونن همه مشکلات و سختی‌ها حل بشه تا بعد زندگی رو شروع کنن و کاری انجام بدن. اونا فهمیدن که زندگی هیچوقت بدون رنج و سختی نخواهد بود و می‌دونن که باید با قلبی اندوهگین و حتی روحی خسته، جنگید و تلاش کرد تا شاید، فقط شاید زندگی کمی بیشتر شبیه چیزی بشه که می‌پسندنش. 

 

صحبت با آقای شکوری از دقیقه ۲:۳۵ برنامه شروع میشه:

۰ نظر
فربد صالحی