روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

هنر توجه داشتن

 

معمولا روش درس خوندن من تو دوران مدرسه این بود که توی کلاس‌ها اصلا به حرف معلم گوش نمی‌دادم. معلم‌ها هم عادت به جزوه گویی داشتن و مثل دیکته، اون چیزی که ما باید تو دفترامون می‌نوشتیم رو با صدای بلند اعلام می‌کردن. برای یادگیری هم من اون جزوه‌ها رو تو خونه می‌خوندم و اگه سوال یا مشکلی داشتم جلسات بعد از معلم می‌پرسیدم، یا بخش مرتبط با اون مشکل رو از کتاب‌های درسی و کمک‌درسی می‌خوندم.

ازونجایی که در امتحانات مدرسه یا حتی امتحانات نهایی کشوری نمرات خوبی می‌گرفتم، همین روش رو تا پایان دبیرستان ادامه دادم. وقتی برای کنکور خوندم متوجه شدم جزوه‌های معلم‌ها چقدر ناقص و حتی گاهی پر اشتباه هستن. اون موقع با مطالعه‌ی کامل کتاب‌های درسی به این نتیجه رسیدم که ای کاش کل سال‌های تحصیل، به جای جزوه‌ی معلم‌ها، کتاب‌های درسی رو دقیق و کامل می‌خوندم.

این عادت گوش ندادن به درس سر کلاس، تو دانشگاه تشدید هم شد. چون اساتید دانشگاه دیگه به صورت رسمی (دیکته با صدای بلند) جزوه نمی‌گفتن و من هم از بچه‌هایی که سر کلاس جزوه می‌نوشتن جزوه‌ها رو می‌گرفتم و همراه با کتاب‌هایی که استاد به عنوان منبع مشخص کرده بود مطالعه می‌کردم. البته یه مشکلی بوجود اومده بود و اونم حجم زیاد درس‌های دانشگاه و پیچیده‌تر شدنشون بود، به طوریکه واقعا سخت شده بود که درس‌ها رو به تنهایی مطالعه کنم و بفهمم. البته پروژه‌های برنامه‌نویسی هم که تو درس‌های مختلف داشتیم فرصت مطالعه رو کم می‌کرد.

امتحانات پایانی ترم سوم دیگه اوضاع خیلی بغرنج شد، درس‌ها و پروژه‌ها تخصصی‌تر و حجیم‌تر شده بودن و من برای اولین‌بار و آخرین‌بار (تا این لحظه) تو یه درس افتادم و البته نمره‌ی بقیه‌ی درس‌ها هم تعریفی نداشت. اینکه یه درسی رو قبول نشم باورش خیلی برام سخت بود و باعث شد که احساس کنم باید یه تغییری ایجاد کنم.

تفاوت مهمی که طی ۳ ترم تحصیل دانشگاهی بین خودم و بعضی از هم‌کلاسی‌ها و هم‌خوابگاهی‌ها متوجه شده بودم این بود که اونا سر کلاس خیلی به دقت به گفته‌های استاد گوش می‌کردن، اگه چیزی رو متوجه نمی‌شدن می‌پرسیدن و خودشون از تدریس ارائه شده نت‌برداری می‌کردن. جالب بود که این دوستان بیرون از کلاس خیلی هم پیگیر درس خوندن و .. نبودن و اکثرا شب امتحانی بودن، ولی اکثرا نمره‌های خوبی می‌گرفتن.

به نظرم رسید یکی از مشکلات من همین بی‌توجهی سر کلاس باید باشه و خواستم اصلاح کنم خودم رو. اما تغییر دادن عادتی که با گذشت سالها در من شکل گرفته بود کار خیلی سختی بود. نمی‌دونم چطور، ولی به ذهنم رسید که از گفته‌های اساتید سر کلاس یادداشت بردارم و این واقعا جواب داد. ازونجایی که می‌خواستم چکیده‌ی موارد گفته شده رو بنویسم، باید خیلی دقیق به مفاهیم توجه می‌کردم و اگه جایی رو متوجه نمی‌شدم می‌پرسیدم. اگه باز هم متوجه نمی‌شدم فقط همون قسمت رو بعد از کلاس مطالعه می‌کردم.

این یادداشت‌برداری جُدا از اینکه باعث درک بیشتر مباحث درسی تو خود کلاس می‌شد، باعث تغییرات مثبت دیگه‌ای هم شده بود. مثلا برای اینکه یادداشت‌هام ناقص نباشه، خودم رو مقید به حضور در کلاس‌ها کرده بودم و تا جای ممکن غیبت نمی‌کردم. یا متوجه تاکید استاد روی بخش‌های خاصی از درس می‌شدم و می‌فهمیدم که احتمال طرح سوال از اون بخش در امتحان بیشتر خواهد بود. مجموعه‌ی این تغییرات باعث شد که شرایط درس و نمره‌ی من بهتر بشه. هر چند الان که فکر می‌کنم حتی باید بیشتر و بهتر تلاش می‌کردم.

خلاصه دوران کارشناسی تموم شد، ولی این عادت یادداشت‌برداری با من موند و همین الان هم برای مطالعه‌ی هر چیزی یادداشت‌برداری می‌کنم. مثلا وقتی یه ویدئوی آموزشی می‌بینم یا کتاب مربوط به یه فریمورک رو می‌خونم، خلاصه‌ی مباحث رو می‌نویسم. درسته که باعث میشه زمان بیشتری صرف بشه، اما حداقل برای من نتیجه‌ی بهتری داده.

این گذشت تا مدتی پیش که برای پیگیری کاری به مجموعه‌ی دانشگاهی (نازلو) که تقریبا چهار سال اونجا زندگی کرده بودم رفتم، یه حس عجیبی بهم دست داد. جُدا از تغییرات زیادی که اتفاق افتاده بود و ساختمون‌ها و خیابون‌بندی‌های جدید، به نظرم رسید که از اون ۴ سال حضور و زندگی تو اون مجموعه‌ی بزرگ چیز زیادی به خاطر ندارم. انگار که فقط رفتم سر کلاس و برگشتم خوابگاه، درس خوندم، رو پروژه‌ها کار کردم، فیلم دیدم و .. یعنی کارهایی که هر جای دیگه‌‌ای هم دانشجو بودم انجام می‌دادم. 

متوجه شدم که چقدر بی‌توجه بودم به جزئیات اطرافم. به طبیعت زیبای اون منطقه، باغ‌های سیب و انگورش، پاتوق‌های دانشجو‌ها تو هر دانشکده، اینکه دختر و پسرها کجاها قرار میذاشتن و کجاها می‌رفتن تو شهر و کلی چیز دیگه. به خودم گفتم تو واقعا چهار سال اینجا بودی؟ چیکار می‌کردی؟ حواست به چی بود؟ این بی‌توجهی من به آدم‌ها و محیط، شباهت زیادی داره به همون بی‌توجهی تو کلاس‌های مدرسه و دانشگاه.

سعی کردم یه راه‌حل مشابه، اما متناسب برای این مساله پیدا کنم. تصمیم گرفتم حین پیاده‌روی تو شهر یا وقتی تو فضاهای عمومی هستم، با گوشی موبایلم هر از چندگاهی عکسی بگیرم. فکر می‌کنم عکاسی رو هم میشه یه جور یادداشت‌برداری دونست، «یاد داشتِ»  انسان‌ها و فضا‌ها و حتی شاید احساسات.

شاید فراتر از چیزهایی که دیدن خود عکس‌ها به یاد من میارن، توجهی که برای پیدا کردن سوژه‌ی عکاسی صرف می‌کنم باعث بشه نگاه دقیق‌تری به دور و برم داشته باشم، جاهایی رو ببینم که قبلا ندیدم، متوجه اتفاقاتی بشم که قبلا نشدم و حضور افرادی رو حس کنم که قبلا براحتی از کنارشون رد می‌شدم. نمی‌دونم، شاید هم بشه دستاورد بیشتری از این عمر که مثل برق و باد در حال گذره داشته باشم.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

هیچ می‌دانی؟

 

به جز «فروغ فرخزاد» که شاعر بود، خانواده‌ی «فرخزاد» چهره‌ی فرهنگی مطرح دیگه‌ای هم داشت به اسم «فریدون فرخزاد» که علاوه بر شاعری، در زمینه‌ی برنامه‌سازی و اجرا در رادیو و تلویزیون، خوانندگی، ترانه‌سرایی و .. فعالیت داشت.

فریدون فرخزاد در آلمان تا مقطع «دکترای علوم سیاسی» تحصیل کرد، اما به دلیل علاقه‌ی زیادی که به شعر داشت شاعری رو هم پی گرفت و شعرهاش به زبان آلمانی در تعدادی از نشریات کشور آلمان چاپ شد و مورد تحسین قرار گرفت و جوایزی هم دریافت کرد. فعالیت‌های فریدون فرخزاد حتی در زمینه‌ی موسیقی هم مورد تحسین جشنواره‌ها قرار گرفته بود.

فریدون فرخزاد در سال ۱۹۹۱ میلادی (۱۳۷۲ شمسی) درکشور آلمان در منزلش به قتل رسید. حدس زده میشه که قتلش به فعالیت‌های سیاسی که بعد از سال ۱۳۵۷ داشت مربوط بوده. بیت‌های زیر، بخشی از شعر «در نهایت جمله آغاز است عشق» سروده‌ی این هنرمند هستش:

 

هیچ می‌دانی ز درد من هنوز، از درون گرم و سرد من هنوز

هیچ می‌دانی چه تنها مانده‌‎ام، چون صدف در عمق دریا مانده‌ام

هیچ می‌بینی زوال برگ را، ابتدا و انتهای مرگ را

هیچ می‌‎بینی نهاد و ریشه را، یاد داری لذت اندیشه را

هیچ می‌بینی چه سبز است این درخت، شاخه‌ای می‌چینی از اشجار بخت

 

هیچ باران را تماشا می‌کنی، چشمه‌ساران را تماشا می‌کنی

می‌زنی دستی به گیتاری هنوز، می‌دمد از پنجه‌ات باری هنوز

هیچ سازی در صدایت می‌خزد، نقش پروازی ز پایت می‌خزد

هیچ می‌دانی زبان من چه بود، لحن این و لفظ آن من چه بود

گوییا بشکسته بالم در سخن،‌ شمع بی‌رنگ زوالم در بدن

 

خسته‌ام از باور و ناباوری،‌ می‌نخواهم ارتفاع دیگری

عمق تب‌دار زمینم آرزوست،‌ یا شبی در مسلخ تاریک دوست

......

۰ نظر
فربد صالحی

یک نکته‌ی کوچک در خصوص صحبت‌های خانم سمیرا رحیمی

 

 

من خانوم «سمیرا رحیمی» رو از طریق «اینستاگرام» شناختم. خود اینستاگرام، ایشون رو برای «فالو» پیشنهاد کرده بود. وارد صفحه‌شون که شدم، چیزی که اولش توجهم رو جلب کرد جمله‌ای بود که برای معرفی خودشون نوشته بودن: «مدیر هنری مایکروسافت». خب تعداد ایرانی‌ها تو شرکت‌های تکنولوژی معروف دنیا کم نیست، ولی اونهایی که من می‌شناختم اکثرا تو بخش‌های فنی بودن.

به صفحه‌ی اینستاگرام‌ شون که یه نگاه کلی کردم، علاوه بر عکس‌های اکثرا جذابشون، «هایلایت‌» هایی داشتن از حضورشون تو دفاتر شرکت‌های معروف مثل «گوگل»، «پینترست»، «توییتر» و چندتا شرکت دیگه. چندتا از متن‌هایی که برای عکس‌هاشون نوشته بودن رو خوندم و خب، به نظرم رسید که واقعا ارزش فالو کردن دارن. خیلی در مورد کار و تکنولوژی و .. نمی‌نویسن، اما دیدی که نسبت به زندگی، دنیا و روابط بین انسانها دارن رو خیلی پسندیدم.

کم نیستن آقایون و مخصوصا خانوم‌هایی که سال‌ها تجربه‌ی حضور و فعالیت تو کشورها و حتی شرکت‌های معروفی رو دارن، خیلی هم تو اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی فعالن و وقت میذارن، اما فعالیت عمده‌شون فقط عکس‌هایی هست که با لباس‌ها و آرایش‌های مختلف و تو مجالس مختلف از خودشون منتشر می‌کنن، با متن‌هایی که خوندنشون تجربه‌ای به خواننده اضافه نمی‌کنه. البته فالورهای زیادی هم دارن که نشون میده اون سبک هم طرفدارهای خودش رو داره، ولی اون عکس‌ها و متن‌ها بعد از یه مدت برای من تکراری و خسته‌کننده میشه و دیگه اون صفحات رو دنبال نمی‌کنم. اما نوشته‌های خانوم رحیمی برای من متفاوته.

خانوم رحیمی چند وقت پیش یه لایو اینستاگرامی داشتن با آقای «کوشیار عظیمیان». آقای عظیمیان در کنار فعالیت‌های دیگه‌شون در عرصه‌ی تجارت و تکنولوژی، تو شرکت «فیسبوک» هم کار می‌کنن. لایو جالبی بود و در مورد موضوعات مختلفی، از جمله آینده‌ی هوش مصنوعی، دنیای بعد از ویروس کرونا و .. صحبت شد.

تو بخشی از این لایو، آقای عظیمیان و خانوم رحیمی صحبتی می‌کنن درخصوص اینکه دیگه امروز با وجود اینترنت و ارتباطات گسترده‌ای که بوجود اومده، محدودیت‌های مکانی خیلی کمرنگ شده و شما اگه تخصص و مهارت داشته باشی از هر جای دنیا، حتی از یه روستا، با یه لپ‌تاپ و یه خط اینترنت پرسرعت می‌تونی تو حوزه‌ی موردنظرت تاثیرگذار باشی. خانوم رحیمی تو یه لایو دیگه هم که مصاحبه‌‌ی تاثیرگذاری در خصوص معرفی فعالیت‌های خودشون بود، اشاره‌‌ی مجددی به این موضوع می‌کنن.

من هم سالهاست به این موضوع فکر می‌کنم که دنیای بدون اینترنت چطور دنیایی می‌شد؟ ما چطور می‌تونستیم به این همه اطلاعات دسترسی پیدا کنیم، چطور باید با تکنولوژی‌های جدید آشنا می‌شدیم؟ چطور باید دایره‌ی دوستان و اطرافیانمون رو به خارج از شهر و کشوری که درش زندگی می‌کنیم گسترش می‌دادیم؟ ولی من در یه نکته با خانوم رحیمی و آقای عظیمیان تفاوت دیدگاه دارم.

درسته که با اینترنت تا حد خیلی زیادی میشه به دانش و تکنولوژی دسترسی پیدا کرد، ولی به نظر من برای خلق کردن و تاثیرگذار بودن به چیزی فراتر از اطلاعات و تکنولوژی نیازه. اینکه چطور باید یه ایده رو به یه محصول موفق تبدیل کرد، چطور براش بازاریابی کرد، چطور باید در بلندمدت از محصول پشتیبانی کرد تا کیفیتش حفظ بشه، چطور باید به مشتری خدمات داد تا راضی باشه، چطور باید وارد بازارهای جدید شد و مواردی از این دست رو با طی کردن دوره‌های آموزشی و کار کردن انفرادی نمیشه ازش آگاه شد.

اینها فرایندهایی هستن که تا زمانی که تو محیطش قرار نگیری و مستقیما درگیرشون نشی نمی‌تونی بهشون مسلط بشی. احتمالا یکی از دلایلی که باعث میشه شرکت‌های ما، حداقل شرکت‌های نرم‌افزاری، نتونن تو بازارهای بین‌المللی موفقیت‌های بزرگ کسب کنن همینه. چون مطمئنا از نظر فنی افراد مسلط و قوی‌ای در این شرکت‌ها حضور دارن و نرم‌افزار هم صنعتیه که به تجهیزات خیلی سنگینی نیاز نداره و حتی اکثر ابزارها به طور رایگان در دسترس هستن.

من فکر می‌کنم اگه مهندسین ما ۱۰ تا ۱۵ سال توی شرکت‌های بزرگ و موفقی که فعالیت بین‌المللی دارن کار کنن، اونوقت تجربه‌هایی رو کسب می‌کنن که می‌تونه در راه‌اندازی کسب و کارهای جدید و موفق بهشون کمک کنه. این اتفاقیه که سالهاست در کشور ما نیفتاده و یا خیلی محدود بوده. به همین دلیل تعداد زیادی شرکت‌ کوچک و متوسط وجود دارن که نمی‌تونن رشد کنن و گاها هرکدوم نیروهای فنی قوی هم دارن. این شرکت‌ها یا توان جذب سرمایه و رشد ندارن، یا اگه سرمایه جذب می‌کنن و تعداد نیروهاشون زیاد میشه، تو مدیریت نیروها، تیم‌سازی، تولید محصول نهاییِ با کیفیت، بازاریابی و پشتیبانی محصول مشکل پیدا می‌کنن.

این نکته‌ای بود که به نظرم در صحبت‌های ارزشمند خانوم رحیمی و آقای عظیمیان ازش غفلت شد. شاید علتش این باشه که این دوستان به طور ناخودآگاه تجربیات و ارتباطات امروزِ خودشون رو در نظر گرفتن و بر اون اساس چنین دیدگاهی پیدا کردن.

 

۰ نظر
فربد صالحی

استیو جابز، بورس، دلار و ندای درونی

«استیو جابز» یه سخنرانی معروف داره تو مراسم فارغ‌التحصیلی دانشجوهای دانشگاه «استنفورد» در سال ۲۰۰۵. سه تا داستان متفاوت از زندگی خودش تعریف می‌کنه و در واقع با استفاده از اونها سعی می‌کنه نکاتی رو به دانشجوها گوشزد کنه.

هر کدوم از این داستان‌ها نکات و جملات جالبی داره، اما از همون بار اولی که به این سخنرانی گوش کردم، یه جمله‌اش خیلی برام دلنشین بود و هنوز هم هستش. تو داستان سوم میگه «اجازه ندید هیاهو و سر و صدای دیگران، ندای درونی قلب شما رو خاموش کنه». شاید خنده‌دار به نظر بیاد، ولی هربار با شنیدنش احساساتی می‌شم.

این جمله شاید برای اونهایی بیشتر معنی داشته باشه که «ندای» درونی قلبشون با «فریادهای» بلند دور و برشون اصلا سازگار نیست و در یکی دو سال اخیر هم که تقریبا داره لابه‌لای اون فریادها خفه میشه.

اینکه اون «ندا» درسته یا این «فریادها» رو خیلی مطمئن نیستم، و البته احتمالا اینکه چی درسته و چی غلط رو مثل همیشه نتیجه و دستاورد نهایی مشخص می‌کنه. همونطور که اینجا در موردش نوشتم.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی