روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

درباره‌ی ۱۷ مهر

امروز ۱۷ مهرماه ۱۳۹۹، دومین سالروز فوت مادرم هستش. به خاطر ویروس کووید-۱۹ مراسمی گرفته نشد و ما هم بر خلاف سال گذشته برای حضور بر سر مزار به گیلان نرفتیم. 

چند روز پیش شعر قشنگی از استاد «هوشنگ ابتهاج» رو جایی خوندم و تصمیم داشتم حالا که امسال مراسمی برگزار نمیشه، امشب به یاد مادر تو استوری اینستاگرامم منتشر کنم.  

اما بعدازظهر متوجه شدم که استاد «محمدرضا شجریان» هم که مدتی بیمار بودن، متاسفانه امروز فوت کردن و طبیعتا تعداد زیادی از دوستان و آشنایان از طریق شبکه‌های اجتماعی و به خصوص استوری اینستاگرام به تسلیت گفتن مشغولن.

به نظرم رسید در میانه‌ی این حجم از حزن و اندوه که حالت ملی به خودش گرفته، انتشار شعری که وصف حال شخصی من هستش در یه شبکه‌ی اجتماعی موضوعیتی نداره و حتی ممکنه به اشتباه اینطور فهمیده بشه که هدف من عرض تسلیت برای استاد بوده. 

با خودم فکر کردم تو همه‌ی این سالها، افرادی بودن که سوگ‌های شخصی‌شون مصادف شده با سوگ‌های عمومی و احتمالا اونطور که باید توجه دیگران برای دلداری و تسلا به اونها جلب نشده. البته این موضوع برای ما که امروز دومین سالگرد این اتفاق بود مشکلی نبود، اما اونهایی که به عنوان مثال همین امروز عزیزی رو از دست دادن نباید از سمت دوستان و آشنایان دچار کم‌توجهی بشن.

به هرحال، تصمیم گرفتم شعری که قرار بود تو اینستاگرام بنویسم رو اینجا منتشر کنم:

 

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی‌دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده‌ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

داستان دلارهای نفتی

یکی از ترکیب‌هایی که ما سال‌ها از صدا و سیمای جمهوری اسلامی شنیدیم، و اینطور که به نظر میاد همچنان شنیده می‌شه، «دلارهای نفتی» بوده. یکی از کاربردهای ورزشی این ترکیبِ معروف مربوط به زمان‌هایی بود که تیمی از ایران، تو رقابت‌های فوتبال باشگاهی آسیا از یکی از تیم‌های عربی شکست می‌خورد.

اون‌وقت این بحث توسط گوینده پیش کشیده می‌شد که «به هر حال تیم‌های حاشیه‌ی خلیج فارس با صرف دلارهای نفتی و خرید مربی‌ و بازیکنان گران‌قیمت به این نتایج می‌رسن». حتی وقتی تیم ایرانی برنده هم می‌شد باز هم می‌شنیدیم که «همیشه تیم‌های ایرانی با غیرت و تعصب خودشون بر دلارهای نفتی پیروز می‌شن».

حتی زمانیکه‌ دوربین‌های تلویزیونی، ورزشگاه‌های مجهز و مرتب کشورهای عربی رو نشون می‌دادن که اکثرا برخلاف ورزشگاه‌های محقر ایرانی خالی از تماشاگر بودن، باز هم می‌شنیدیم که «کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس حتی با صرف دلارهای نفتی هم نمی‌تونن مردمشون رو به فوتبال علاقه‌مند کنن». 

جُدا از اینکه بخش زیادی از هزینه‌های تیم‌های ورزشی و در کل، امور کشور ما هم طبق آمار‌ها با دلارهایی از همین جنس تامین میشد و میشه، یه سوالی که می‌تونه مطرح باشه اینه که از مقایسه‌ی نتایجی که در بلند مدت توسط تیم‌های ما و تیم‌های سایر کشورها کسب شده به چه نتیجه‌ای می‌‌رسیم؟ فهرست قهرمان‌های دو دهه‌ی اخیر آسیا در تصویر زیر قابل مشاهده است:

 

 

همونطور که می‌بینیم، طی این ۲۰ سال هیچ تیمی از کشور ما قهرمان نشده (البته امسال یعنی سال 2020 میلادی، تیم «پرسپولیس» از ایران به فینال این بازی‌ها رسیده که چند ماه بعد از نوشتن این مطلب برگزار میشه). اما همونطور که از تصویر مشخصه، ۶ سال از ۲۰ سال اخیر رو تیم‌هایی در این بازی‌ها قهرمان شدن که در کشور ما بهشون تیم‌هایی با دلارهای نفتی گفته میشه.

من خودم سال‌ها پیگیر سفت و سخت فوتبال و به شدت هم اهل کَل‌کَل و طرفداری از تیم مورد علاقه و کوبیدن تیم‌های رقیب بودم. اگه یه چیز تو این سالها و از این کَل‌کَل‌ها یاد گرفته باشم اینه که دیگه ۱ سال، ۲ سال یا ۳ سال میشه موفقیت‌های رقبا رو نادیده گرفت و با بهانه‌هایی مثل داوری و پول و ... اون‌ها رو زیر سوال برد. دیگه وقتی چند سال میگذره و دستاورد قابل ذکری در مقایسه با رقیب نداری، بهتره یه مقدار سکوت کنی و به موفقیت اونها احترام بذاری. اینطوری به نظرم احترام خودت هم بیشتر حفظ میشه و کمتر یه موجود ترحم‌برانگیز به نظر میای. شاید هم فرصت کنی یه مقدار تحقیق و بررسی کنی و ببینی علت عقب‌موندگی‌هات چیه و چطور میشه جبرانش کرد. البته اگه اصولا علاقه‌ای به جبران عقب‌موندگی‌ها داشته باشی.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

درباره‌ی کتاب Deep Work - بخش اول

 

 

مدت‌ها بود که کتاب «کار عمیق» یا "Deep Work" رو تو اکثر لیست‌های پیشنهادی کتاب برای مطالعه می‌دیدم. شاید حدود یکسال قبل بود که کتاب رو خوندم و به نظرم مفاهیم جالبی درش مطرح شده. این روزها که بیشتر از همیشه احساس می‌کنم نیاز به تمرکز روی کارهای در حال انجام و به پایان رسوندنشون دارم، تصمیم گرفتم یک‌بار دیگه بخش‌هایی رو که موقع خوندن کتاب علامت‌گذاری کرده بودم مرور کنم.

برای اینکه این مرور رو با دقت کافی انجام بدم، تصمیم گرفتم نکات مشخص شده‌ رو اینجا هم بنویسم (طبق همون بحث مطرح شده تو پُست «هنر توجه داشتن»). کتاب دارای دو بخش کلی هستش: "The Idea" و "The Rules". تو این پُست نکات مربوط به بخش اول رو می‌نویسم.

 

 

مقدمه

- در یه فاصله‌ی ۴۴ ساله بین سال‌های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۳، «وودی اَلن»، کارگردان، نویسنده، بازیگر و کُمِدین آمریکایی، ۴۴ فیلم رو نویسندگی و کارگردانی کرد که باعث شدن نامزد کسب ۲۳ جایزه بشه (وبلاگ: یعنی کیفیت کارهاش هم قابل توجه بودن). این عدد برای فعالیت‌های هنری رقم قابل‌توجهی محسوب میشه. تو این بازه‌ی زمانی، «اَلن» کامپیوتری نداشت و تمام نوشته‌هاش رو بدون حواس‌پرتی‌های دیجیتال و با یه ماشین تحریر تایپ می‌کرد.

- درسته که «جِی.کِی رولینگ»، رمان‌نویس، فیلمنامه‌نویس و نویسنده‌ی مجموعه داستان‌های «هَری پاتر» از کامپیوتر استفاده می‌کرد، اما در زمان نگارش مجموعه‌ی «هری پاتر» در شبکه‌های اجتماعی حضور نداشت. حتی با وجود اینکه اون دوران مصادف بود با اوج‌گیری تکنولوژی و محبوبیتش در میان چهره‌های رسانه‌ای.

 

- البته «کار عمیق» تنها محدود به افرادی در زمان قدیم یا افراد دور از تکنولوژی نیست. مشهوره که «بیل گیتس»، بنیانگذار شرکت «مایکروسافت»، دو بار در سال خودش رو در طبیعت ایزوله می‌کرد تا در اون مدت فقط به مطالعه و فکر کردن بپردازه.

 

- «کار عمیق» تعدادی خاطره‌ از نویسنده‌ها و فلاسفه‌ی اوایل قرن بیستم نیست. بلکه مهارتیه که امروزه به دو دلیل ارزش بالایی داره. دلیل اول اهمیت «یادگیری» در حفظ ارزش افراد در اقتصاد امروز هستش. در واقع افراد باید بتونن خیلی سریع چیزهای پیچیده‌ای رو یاد بگیرند و چنین مهارتی به کار عمیق نیاز داره. اگه افراد این توانایی رو در خودشون ایجاد نکنن، به احتمال زیاد از پیشرفت‌های تکنولوژی عقب می‌مونن.  دلیل دوم اینه که اگه محصولی متوسط باشه، احتمال اینکه مشتری‌ها بتونن خیلی راحت نمونه‌ی با کیفیت‌تر اون رو پیدا کنن زیاده. بنابراین برای موفقیت یک محصول باید بهترین و با کیفیت‌ترین نسخه‌ی ممکنِ اون رو تولید کرد و این کار هم نیاز به کار عمیق داره.

 

- پاداش واقعی به کسانی تعلق نمی‌گیره که مسلط به استفاده از «فیسبوک» و سایر شبکه‌های اجتماعی هستن (که فعالیتی سطحی و راحته)، بلکه متعلق به افرادیه که می‌تونن چنین سرویس‌های نوآورانه‌ای خلق کنند (کاری به شدت عمیق و سخت که هر کسی به راحتی نمی‌تونه انجامش بده).

 

- فرضیه‌ی کار عمیق: در زمانه‌ای که کار عمیق از ارزش بالایی برخورداره، توانایی افراد در انجام این نوع کار به صورت فزاینده‌ای کاهش پیدا کرده. در نتیجه افرادی که این مهارت رو در خودشون رشد میدن و اون رو مبنای حرفه‌شون قرار میدن، افراد موفقی خواهند شد.

 

- حتی ۳ تا ۴ ساعت کار در ۵ روز کاریِ هفته، البته بدون حواس‌پرتی و با تمرکز کامل، می‌تونه نتایج با ارزشی خلق کنه.

 

 

فصل اول: کار عمیق با ارزش است

- بعضی افراد معتقدن که ما در ابتدای یک دوره‌ از تغییرات اساسی قرار داریم. تکنولوژی‌ها در حال تغییرند اما اکثر مهارت‌ها و سازمان‌های ما در این زمینه عقب هستن. همچنین با بهبود کارایی ماشین‌های هوشمند و کم شدن فاصله‌ی توانایی‌های انسان و ماشین، احتمال اینکه کارفرماها ماشین‌ها را به جای انسان‌ها به کار بگیرند افزایش پیدا کرده. در مواردی هم که انسان‌ها کار را انجام می‌دهند، بهبود ارتباطات و تکنولوژی‌ها باعث شده که کار از راه دور آسان‌تر از گذشته بشود و شرکت‌ها انگیزه پیدا کنند تا کارها را به افراد برجسته‌‌ی آن حوزه‌ی خاص برون‌سپاری کنند و به این ترتیب امکان بیکاری نیروهای محلی افزایش می‌یابد (وبلاگ: تجربیات دوران همه‌گیری کرونا حتی این روند رو تشدید هم کرده).

 

- این تغییرات اساسی همه‌ی مشاغل را حذف نمی‌کند، اما باعث تقسیم‌بندی آنها می‌شود. گرچه تعداد زیادی از افراد در این اقتصاد جدید به دلیل مکانیزه شدن مهارتشان یا ساده شدن برون‌سپاری کارشان، شغل خود را از دست می‌دهند، اما گروهی هم هستند که نه تنها کارشان را از دست نمی‌دهند، بلکه کارشان رونق بیشتری می‌گیرد.

 

- موفقیت ۳ گروه در این دوران بیشتر می‌شود:

۱- کارکنان با مهارت‌ بالا: افرادی که می‌توانند خوب و خلاقانه با ماشین‌های هوشمند کار کنند.

۲- سوپر استارها: افرادی که بهترین‌ در حوزه‌ی کاری خود هستند و افزایش ارتباطات راه دور از طریق نرم‌افزارها و ابزارهایی مثل ایمیل، به آنها امکان می‌دهد که در مشاغل مناسبی در نقاط مختلف دنیا به کار گرفته شوند.

۳- مالکان: آنهایی که به سرمایه دسترسی دارند. در اقتصاد امروزی، چنین افرادی می‌توانند شرکت‌هایی همانند اینستاگرام تاسیس کنند که یک میلیارد دلار فروخته می‌شوند، در حالیکه تنها ۱۳ نفر را استخدام کرده‌اند. در چه زمانی از تاریخ این تعداد کم از نیروی کار می‌توانست چنین ارزشی خلق کند؟

 

- دو توانایی اساسی برای موفقیت در اقتصاد امروز:

۱- توانایی یادگیری سریع چیزهای دشوار: از آنجایی که تکنولوژی‌ها به سرعت تغییر می‌کنند و فرآیند یادگیری پایان ندارد، باید بتوانیم بارها و بارها و خیلی سریع، به تکنولوژی‌های جدید مسلط شویم.

۲- توانایی تولید محصول سطح بالا: هم از نظر کیفیت و هم از نظر سرعت تولید، اگر می‌خواهید یک سوپراستار شوید تسلط به مهارت‌های مرتبط لازم است، اما کافی نیست. شما باید توانایی‌های بالقوه‌ی خود را به محصولی تبدیل کنید که برای مردم با ارزش باشد.

 

- کار عمیق امکان رسیدن به هر دو توانایی فوق را فراهم می‌کند: یادگیری، یک کار عمیق است. اگر به راحتی می‌توانید در کار خود عمیق شوید، به راحتی می‌توانید مهارت‌های لازم برای رشد و موفقیت را هم کسب نمایید. همچنین، با تمرکز بالا در هنگام کار، کیفیت خروجی در مدت زمان ثابت افزایش می‌یابد.

 

 

فصل دوم: کار عمیق کمیاب است

- با وجود اینکه قبول داریم که حواس‌پرتی پر هزینه و عمیق بودن با ارزش است، سنجش میزان تاثیر آن هزینه و این ارزش کار سختی است. وقتی نشود میزان تاثیر فعالیت‌های مختلف را در نتیجه‌ی نهایی مشخص کرد، معمولا افراد گرایش پیدا می‌کنند که کاری را انجام دهند که در همین لحظه برای آنها ساده و آسان است. به همین دلیل است که مثلا فرهنگ ارتباط و اتصال دائمی از طریق ایمیل یا پیام‌رسان‌ها، مدت‌هاست که باقی مانده. چون از طرفی، تاثیر مخرب این ارتباطات بر روی کیفیت کار به وضوح روشن نیست و از طرف دیگر، هم جواب گرفتن سریع برای افراد خوشایند است و هم ارتباط دائمی با همکاران به عنوان فعالیت روزانه راحت‌تر از این است که برای کاری که در طول روز باید انجام شود برنامه‌ریزی و تفکر انجام شود.

 

- وقتی مفهوم مولّد و ارزشمند بودن در شغل‌های مرتبط با فناوری مشخص نباشد، اکثر افراد به سمت معیارهایی می‌روند که در دوران «صنعتی‌شدن» ملاک بود: یعنی انجام کارهایی که به چشم می‌آید. اما این نوع مشاغل همانند خط تولید نیستند که دائما در حال ایجاد خروجی باشند.

 

- اینکه تعداد افراد کمتری به کار عمیق می‌پردازند برای کسب و کارها خبر بدی است، چون باعث کاهش توانایی آنها در خلق ارزش می‌شود. اما برای افرادی که توانایی کار عمیق دارند خبر خوبی خواهد بود، چون کار آنها ارزش بیشتری خواهد یافت.

 

 

فصل سوم: کار عمیق معنابخش است

- در مشاغلی مثل آهنگری و به طور کلی در صنعتگری، تعریف کاری که انجام می‌شود راحت، اما انجام آن دشوار است. اما در مشاغلی از جنس کار عمیق، تعیین اینکه دقیقا چه کاری در حال انجام است و توضیح اینکه جنس کار فعالین این حوزه چه تفاوتی با هم دارد کار سختی است. این نباید باعث شود که کارهایی از جنس کار عمیق نادیده گرفته شوند.

 

- اهمیت کار عمیق از نظر عصب‌شناسی: بررسی‌ها نشان می‌دهد که آنچه ما انتخاب می‌کنیم تا روی آن تمرکز کنیم و آنچه انتخاب می‌کنیم که نادیده بگیریم، نقش زیادی در کیفیت زندگی ما دارد. کسی که مبتلا به یک بیماری سخت شده، اگر صبح که بیدار می‌شود به جای فکر کردن به روند دشوار درمان بیماری، به کارهای دلچسبی که در طول روز قرار است انجام دهد فکر کند، مثلا به دیدن فیلم، پیاده‌روی و یک نوشیدنی عصرگاهی، بهتر می‌تواند با بیماری مبارزه کند.

می‌گن ذهن رها و آزاد، محل کار شیطانه. اگه روی کاری متمرکز نباشید، ذهن شما تمایل داره به مشکلاتی که ممکنه تو زندگی باهاش مواجه بشید فکر کنه و نه به چیزهایی که در حال حاضر خوب پیش می‌رن. روزی که در اون فقط به کارهای سطحی می‌پردازید، از دید عصب‌شناسی احتمالا یه روز ناراحت‌کننده برای ذهن شما خواهد بود، حتی اگه اون کارهای سطحی به ظاهر بی‌ضرر و جالب باشن. 

 

- یکی از شناخته‌شده‌ترین روان‌شناسان دنیا معتقده، بهترین لحظات یک شخص معمولا زمانیه که برای رسیدن به چیزی دشوار و ارزشمند، خودش رو از نظر فیزیکی یا ذهنی تحت فشار قرار میده. او به این موقعیت ذهنی میگه "flow"، اصطلاحی که با انتشار کتابی به همین نام توسط او مشهور شد.

 

- کار کردن هم می‌تونه حالتی مثل flow ایجاد کنه و به این ترتیب باعث ایجاد لذت بشه، چون باعث میشه شخص فقط روی کاری که داره انجام میده متمرکز باشه و خودش رو در اون غرق کنه. در حالیکه در زمان‌های فراغت، معمولا شخص باید تلاش زیادی کنه تا راهی برای لذت بردن پیدا کنه.  

 

- ارتباط بین کار عمیق و flow روشنه. کار عمیق فعالیتی هستش که می‌تونه شخص رو در وضعیت flow قرار بده. در واقع، همه‌ی چیزهایی که باعث میشن وضعیت flow در شخص ایجاد بشه، نظیر تمرکز کامل ذهنی و غرق شدن در فعالیتی که در حال انجامش هست و ... همگی از نشانه‌های کار عمیق هم هستند. 

 

- در فرهنگ جاری ما، تاکید زیادی روی مشخصات شغل وجود داره. این طرز فکر که «ویژگی‌های حرفه‌ای که شما انتخاب کردید، تعیین‌کننده‌ی رضایت شغلی شما خواهد بود» باعث وسواس ما در ارائه‌ی توصیه‌ی «علاقه‌ات رو دنبال کن» شده. اما چیزی که بهش توجه نمیشه اینه که کیفیت کاری که انجام میشه می‌تونه مبنای رضایت قرار بگیره و نه جنس کار. یه چرخ چوبی ممکنه خودش چیز خیلی خاصی نباشه، اما فرآیند ساخت و کیفیت نهاییش می‌تونه باعث افتخار برای سازنده‌اش باشه. 

 

 

Introduction

- In the forty-four-year period between 1969 and 2013, Woody Allen wrote and directed fourty-four films that received twenty-three Academy Award nominations, an absurd rate of artistic productivity. Throughout this period, Allen never owned a computer, instead completing all his writing, free from electronic distraction, on a German Olympia SM3 manual typewriter.

 

- J.K Rowling, on the other hand, does use a computer, but was famously absent from social media during the writing of her Harry Potter novels, even though this period coincided with the rise of the technology and its popularity among media figures.

 

- Deep work, of course, is not limited to the historical or technophobic. Microsoft CEO Bill Gates famously conducted "Think weeks" twice a year, during which he would isolate himself (often in a lakeside cottage) to do nothing but read and think big thoughts.

 

- Learning something complex like computer programming requires intense uninterrupted concentration on cognitively demanding concepts, the type of concentration that drove Carl Jung to the woods surrounding Lake Zurich. This task, in other words, is an act of deep work. Most knowledge workers, however, as I argued earlier in this introduction, have lost their ability to perform deep work.

 

- Deep work is not some nostalgic affectation of writers and early-twentieth-century philosophers. It's instead a skill that has great value today.

 

- There are two reasons for this value. the first has to do with learning. ... To remain valuable in our economy, therefore, you must master the art of quickly learning complicated things. This task requires deep work. If you don't cultivate this ability, you're likely to fall behind as technology advances. The second reason...if what you're producing is mediocre, then you're in trouble, as it's too easy for your audience to find a better alternative online. ... To succeed you have to produce the absolute best stuff you're capable of producing, a task that requires depth.

 

- The real rewards are reserved not for those who are comfortable using Facebook (a shallow task, easily replicated), but instead for those who are comfortable building the innovative distributed systems that run the service (a decidedly deep task, hard to replicate).

 

- The Deep Work Hypothesis: The ability to perform deep work is becoming increasingly rare at exactly the same time it is becoming increasingly valuable in our economy. As a consequence, the few who cultivate this skill, and then make it the core of their working life, will thrive.

 

- Three to four hours a day, five days a week, of uninterrupted and carefully directed concentration, it turns out, can produce a lot of valuable output.

 

 

Chapter One: Deep Work Is Valuable

- "We are in the early throes of a Great Restructuring". Brynjolsson and McAfee explain early in their book. "Our techologies are racing ahead but many of our skills and organizations are lagging behind." For many workers, this lag predicts bad news.

 

- As intelligent machines improve, and the gap between machine and human abilities shrinks, employers are becoming increasingly likely to hire "new machines" instead of "new people". And when only a human will do, improvements in communications and collaboration technology are making remote work easier than ever before, motivating companies to outsource key roles to stars-leaving the local talent pool underemployed.

 

- This great restructuring is not driving down all jobs but is instead dividing them. Though an increasing number of people will lose in this new economy as their skill becomes automatable or easily outsourced, there are others who will not only survive, but thrive-becoming more valued (and therefore more rewarded) than before.

 

- What makes Brynjolfddon and McAfee's analysis particulalrly useful is that they proceed to identify three specific groups that will fall on the lucrative side of this divide and reap a disproportionate amount of the benefits of the Intelligent Machine Age: 1- The High-Skilled Workers: those who can work well and creatively with intelligent machines. 2- The Superstars: those who are the best at what they do. 3- The Owners: those with access to capital.

 

- The High-Skilled Workers: Those with the oracular ability to work with and tease valuable results out of increasingly complex machines will thrive. ...The key question will be: are you good at working with intelligent machines or not?

 

- The Superstars: High-speed data networks and collaboration tools like e-mail and virtual meeting software have destroyed regionalism in many sectors of knowledge work. It no longer make sense, for example, to hire a full-time programmer, put aside office space, and pay benefits, when you can instead pay one of the world's best programmers for just enough time to complete the project at hand. ...If you are in a marketplace where the consumer has access to all performers, and everyone's q value is clear, the consumer will choose the very best. Even if the talent advantage of the best is small compared to next rung down on the skill ladder, the superstars still win the bulk of the market. 

 

- The Owners: As digital technology reduces the need for labor in many industries, the proportion of the rewards returned to those who own the intelligent machines is growing. A venture capitalist is today's economy can fund a company like Instagram, which was eventully sold for a billion dollars, while employing ony thirteen people. When else in history could such a small amount of labor be involved in such a large amount of value? 

 

- Two Core Abilities for Thriving in the New Economy:

1- The ability to quickly master hard things. ...Because these technologies change rapidly, this process of mastering hard things never ends and you must be able to do it quickly, again and again. 

2- The ability to produce at an elite level, in terms of both quality and speed. ... If you want to become a superstar, mastering the relevant skills is necessary, but not sufficient. You must then transform that latent potential into tangible results that people value.

 

- Deep Work Helps you Quickly Learn Hard Things: 

To learn hard things quickly, you must focus intensely without distraction. To learn, in other words, is an act of deep work. If you are comfortable going deep, you'll be comfortable mastering the increasingly complex systems and skills needed to thrive in our economy.

 

- Deep Works Helps You Produce at an Elite Level: 

High-Quality Work Produced = (Time Spent) * (Intensity of Focus)

The best students understood the role intensity plays in productivity and therefore went out of their way to maximize their concentration-radically reducing the time required to prepare for tests or write papres, without diminishing the quality of their results. ...It might seem harmless to take a quick glance at your inbox every ten minutes or so. ...That quick check introduces a new target for your attention. Even worse, by seeing messages that you cannot deal with at the moment, you'll be forced to turn back to the primary task with a secondary task left unfinished. .. To produce at your peak level you need to work for extended periods with full concentration on a single task free from distraction.

 

- There are, we must continually remember, certain corners of our economy where depth is not valued. In addition to executives, we can also include, for example, certain types of salesmen and lobbyists, for whom constant connection is their most valued currency. But at the same time, don't be too hasty to label your job as necessarily non-deep.

 

 

Chapter Two: Deep Work Is Rare

- Big trends in business (open office concept, instant messaging, social media presence) today actively decrease people's ability to perform deep work, even though the benefits promised by these trends (e.g., increased serendipity, faster responses to requests, and more exposure) are arguably dwarfed by the benefits that flow from a commitment to deep work (e.g, the ability to learn hard things fast and produce at an elite level).

 

- The Metric Black Hole:

Even though we abstractly accept that distraction has costs and depth has value, these impacts, as Tom Cochran discovered, are difficult to measure. ...Generally speaking, as knowledge work makes more complex demands of the labor force, it becomes harder to measure the value of an individual's efforts. ...We should not, therefore, expect the bottom-line impact of depth-destroying behaviors to be easily detected. ...Such metrics fall into an opaque region resistant to easy measurement-a region I call the metric black hole.

 

- The Principle of Least Resistance:

In a business setting, without clear feedback on the impact of various behaviors to the bottom line, we tend toward behaviors that are easiest in the moment. ...Why cultures of connectivity persist, the answer, according to our principle, is because it's easier. There are at least two big reasons why this is true. ..If you work in an environment where you can get an answer to a question or a specific peice of information immediately when the need arises, this make your life easier-at least, in the moment. ...The second reason is that...[for example] If email were to move to the periphery of your workday, you'd be required to deploy a more thoughtful approach to figuring out what you should be working on and for how long. This type of planning is hard.

 

- Busyness as a Proxy for Productivity:

In the absence of clear indicators of what it means to be productive and valuable in their jobs, many knowledge workers turn back toward an industrial indicator of productivity: doing lots of stuff in a visible manner. ...Knowledge work is not an assembly line, and extracting value from information is an activity that's often at odds with busyness, not supported by it.

 

- Bad for Business. Good for You:

Deep work should be a priority in today's business climate. But it's not. ...If you believe in the value of depth, this reality spells bad news for businesses in general, as it's leading them to miss out potentially massive increases in their value production. But for you, as an individual, good news lurks. The myopia of your peers and employers uncovers a great personal advantage. Assuming the trends outlined here continue, depth will become increasingly rare and therefore increasingly valuable.

 

 

Chapter Three: Deep Work Is Meaningful

- Ric Furrer is a blacksmith. He specializes in ancient and medieval metalworking practices. ...Craftsmen like Furrer tackle professional challenges that are simple to define but difficult to execute-a useful imbalance when seeking purpose. Knowledge work exchanges this clarity for ambiguity. It can be hard to define exactly what a given knowledge worker does and how it differs from another. ...just because this connection between depth and meaning is less clear in knowledge work, however, doesn't mean that it's nonexistent.

 

- A Neurological Argument for Depth:

The science writer Winifred Gallagher stumbled onto a connection between attention and happiness after an unexpected and terrifying event, a cancer diagnosis. ...The cancer treatment that followed was exhausting and terrible, but gallagher couldn't help noticing, in that corner of her brain honed by a career in nonfiction writing, that her commitment to focus on what was good in her life-"movies, walks, and a 6:30 martini"- worked surprisingly well. ...Her curiosity piqued, Gallagher set out to better understand the role that attention-that is, what we choose to focus on and what we choose to ignore-plays in defining the quality of our life.

 

- We tend to place a lot of emphasis on our circumstances, assuming that what happens to us (or fails to happen) determines how we feel. ...According to Gallagher, decades of research contradict this understanding. Our brains instead construct our worldview based on what we pay attention to. ... As Gallagher summarizes: "Who you are, what you think, feel and do, what you love-is the sum of what you focus on."

 

- The idle mind is the devils's workshop... when you lose focus, your mind tends to fix on what could be wrong with your life instead of what's right. A workday driven by the shallow, from a neurological perspective, is likely to be a draining and upsetting day, even if most of the shallow thing that capture your attention seem harmless or fun.

 

- A Psychological Argument for Depth:

One of the world's best-known psychologists: "The best moments usually occur when a person's body or mind is strertched to its limits in a voluntary effort to accomplish something difficult and worthwhile." He calls this mental state flow (a term he popularized with a 1990 book of the same title).

 

- Ironically, jobs are actually easier to enjoy than free time, because like flow activities they have built-in goals, feedback rules, and challenges, all of which encourage one to become involved in one's work, to concentrate and lose oneself in it. Free time, on the other hand, is unstructured, and requires much greater effort to be shaped into something that can be enjoyed.

 

- The connection between deep work and flow should be clear: Deep work is an activity well suited to generate a flow state (... what generates flow include notions of stretching your mind to its limits, concentrating, and losing yourself in an activity-all of which also describe deep work).

 

- A Philosophical Argument for Depth

In our current culture, we place a lot of emphasis on job description. Our obsession with the advice to "follow your passion", for example, is motivated by the (flawed) idea that what matters most for your career satisfaction is the specifics of the job you choose. In this way of thinking, there are some rarified jobs that can be a source of satisfaction. ...Throughout most of human history, to be a blacksmith or a wheelwright wasn't glamorous. But this doesn't matter, as the specifics of the work are irrelevant. The meaning uncovered by such efforts is due to the skill and appreciation inherent in craftsmanship-not the outcomes of their work. put another way, a wooden wheel is not noble, but its shaping can be.

 

- Cultivating craftsmanship is necessarily a deep task and therefore requires a commitment to deep work. (deep work is neccessary to hone skills and to then apply them at an elite level-the core activities in craft).

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

چه چیز امیر را کُشت؟

فکر می‌کنم اولین‌بار سال ۱۳۸۵ بود که فیلم «چه کسی امیر را کشت؟» رو دیدم. دانشجو بودم و در واقع به عنوان فرصتی برای یه خلوت دو نفره رفتیم سینما، بدون توجه به اینکه چه فیلمی نمایش داده میشه. داخل سالن هم بیشتر سرگرم صحبت بودیم تا فیلم دیدن. اما همون لابه‌لای صحبت‌ها که فیلم رو می‌دیدم، به نظرم فیلم متفاوتی بود. در این حد که اسم و کلّیّتش یادم موند تا بعدا دوباره ببینمش.

فرصت دیدن دوباره‌ی این فیلم دیگه پیش نیومد. چون جزو فیلم‌هایی نبود که مورد تحسین قرار گرفته باشه تا مثلا تو یه جمع دوستانه به عنوان گزینه مطرح و انتخاب بشه. حتی برعکس، یه خبرهایی از اعتراض تماشاچی‌ها به فیلم هم منتشر شده بود. اینطوری بود که دیگه کم‌کم حتی یه عنوان گزینه‌ای برای تنها فیلم دیدن هم فراموش شد.

چند وقت پیش به طور اتفاقی دیدم که این فیلم داره از شبکه‌ای پخش می‌شه و چون اون پیش‌زمینه رو ازش داشتم، گفتم فرصت خوبیه که دوباره ببینمش. ساختار فیلم نسبت به فیلم‌های معمول کمی متفاوته و شاید خسته‌کننده بودنش برای تعدادی از تماشاگرها طبیعی باشه. احتمالا کارگردان هم خواسته با استفاده‌ی زیاد از بازیگرای معروف از وقوع این وضعیت پیشگیری کنه. من در کل از فیلم راضی بودم و البته موضوعش یه مقدار جای بحث داره به نظرم.

داستان فیلم در مورد شخصی به اسم «امیر» با بازیگری «علی مصفا» ست. یه روز صبح خبر می‌رسه که ماشین امیر رو تو مسیر جاده‌ی شمال، در حالیکه تصادف شدیدی کرده پیدا کردن. خبر پخش میشه که امیر فوت کرده و حالا فیلم میره سراغ افراد نزدیک به امیر و هر کدوم از اونها، مستقل از همدیگه، در موردش حرف می‌زنن. دوست قدیمی، دوست فعلی، همسر، منشی، همکار و .. . 

اولِ کار همه تعریف و تمجید می‌کنن، اما هر چقدر می‌گذره با انتظاراتِ مختلفِ اطرافیان از امیر، که گاها متضاد هم هستن، مواجه می‌شیم که هر کدوم به دلایلی بوسیله‌ی امیر برآورده نشده و باعث ناراحتی و حتی کینه‌ی اونها از امیر شده. آخر کار هم همگی مدعی میشن که اونها نقشه‌ی قتل امیر رو طراحی کردن و کشتن امیر کار اونها بوده.

البته در انتهای فیلم، امیر رو می‌بینیم که انگار از انتظارات و رفتار اطرافیانش کلافه شده و جوری تصادف رو صحنه‌سازی کرده که انگار کشته شده و حالا می‌خواد زندگی جدیدی رو شروع کنه.

قبل‌ترها «محمدرضا شعبانعلی» چند مطلب با عنوان «غولی به نام مردم» نوشته بود و در اون‌ها به نوعی به چنین موضوعی اشاره کرده بود. در واقع، هر کدوم از ما تو زندگی با انبوهی از درخواست‌ها و انتظارات اطرافیان مواجهیم. گاهی فشارِ مجموعِ این انتظارات، که هر کدوم به تنهایی ساده به نظر می‌رسن، اینقدر زیاد میشه که آرزو می‌کنیم کاش میشد مثل امیر تو فیلم، زندگی جدیدی رو شروع کنیم.

با اینکه امیر کشته نشده و حتی انگار خودش مرگش رو صحنه‌سازی کرده، اما هرکدوم از اطرافیانش مدعی کشتن امیر هستن. انگار به نوعی خودشون هم قبول دارن که درخواست‌ها، توقعات و قدرناشناسی اونها باعث شده امکانِ زندگی کردن از امیر گرفته بشه. واقعا نقش کدومشون تو قتل امیر بیشتر بوده؟ کدوماشون آمر قتل بودن، کدوما معاونت داشتن و کدوما عاملش بودن؟

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

آدابِِ رفتن، آدابِ نبودن

 

 

نوشته‌ی بالا، استوریِ آقای «سروش محمدی» تو اینستاگرامه. ایشون پزشک هستن و گاهی تو صفحه‌شون به مسائلی غیر از پزشکی هم می‌پردازن. موردی که این‌بار در موردش نوشتن برام جالب بود و البته من هم در گذشته تو این نوشته یه اشاره‌‌ای بهش داشتم. 

معمولا بیشتر آموزش‌هایی که ما می‌بینیم، چه با مطالعه‌ی خودمون و چه در گفته‌های بزرگتر‌ها، به زمانِ «بودن‌ها» مربوط میشه. اینکه چیکار کنیم که این «بودن» شروع بشه، چطور حفظش کنیم، چطور تقویتش کنیم و ..

اما همونطور که آقای محمدی نوشتن، به هر حال «رفتن» هم پیش میاد. این رفتن محدود به ارتباط‌های دوستانه یا عاطفی هم نیست، تو کار یا شراکت هم می‌تونه اتفاق بیفته و هرکسی در طول زندگی چندباری می‌تونه تجربه‌ش کنه. 

برخلاف شروع رابطه‌ها که معمولا با احساسات خوب و مثبت همراه هستش، شرایط در انتهای روابط معمولا سخت و دشواره و رفتار و برخورد نادرست طرفین و دیگران می‌تونه این شرایط رو بدتر کنه. به همین دلیل به نظر من حتی میشه بلد بودن نحوه‌ی رفتار صحیح و بلد بودن کنترل خود در این شرایط رو مهم‌تر هم دونست. 

رعایت آدابِ جُدا شدن، غیر از تاثیر روحی و روانی روی خود طرفین، می‌تونه در برداشتی که اطرافیانشون از شخصیت اونها دارن هم اثر بگذاره. به طوریکه آینده‌ی ارتباطات یا زندگیِ حرفه‌ای شخص رو هم تحت تاثیر قرار بده. شاید با چند تا مثال بهتر بشه این مورد رو توضیح داد.

خانوم «بهاره رهنما» و آقای «پیمان قاسم‌خانی» زوج هُنرمندی بودن که سال‌ها با هم زندگی کردن. چند سال قبل تو خبرها خوندم که به دلایلی که طبیعتاً من اطلاعی ازش ندارم از همدیگه جُدا شدن. اما نحوه‌ی برخورد دو طرف بعد از جدایی متفاوت بود. آقای قاسم‌خانی همچنان مثل سابق بدون هیچ اظهارنظر یا صحبت و عکسی به زندگی شخصی و حرفه‌ای خودشون ادامه دادن، و یا حداقل من خبر غیرکاری از ایشون نخوندم و نشنیدم.

خانوم رهنما هم مجددا ازدواج کردن که مسلماً اتفاق عجیبی نیست، اما تعداد عکس‌ها و مطالبی که از ایشون، ازدواجشون و همسر جدیدشون منتشر شده به قدری زیاد بوده که منی که هیچکدوم از صفحات ایشون رو تو شبکه‌های اجتماعی دنبال نمی‌کنم و این نوع خبرها جذابیتی برام نداره هم تعداد زیادی ازونها رو دیدم. به طوریکه الان همسر جدید ایشون برای من چهره‌ی آشنایی شدن، در حالیکه قبل از این ازدواج شناختی از ایشون نداشتم.

احتمالا این اتفاق کاملا بدون منظور بوده، چون من ندیدم ایشون تو فضای عمومی حرف غیر محترمانه‌ای در مورد همسر سابقشون و یا رابطه‌ی قبلیشون بیان کنن، اما نوشته‌هایی خوندم یا حرف‌هایی شنیدم که نشون میداد این برداشت برای عده‌ای بوجود اومده که انتشار این عکس‌ها و سر و صدای زیاد دور و بر زندگی جدیدشون تعمداً و به منظور نوعی انتقام‌گیری از همسر سابق بوده.

مثال بعدی رو میشه کاملا در حیطه‌ی شغلی و حرفه‌ای دونست. این بار بحثِ «جُدا شدن» یا «رفتن» نیست، بلکه به «نبودن» مربوط میشه. خانوم «هدیه تهرانی» که ستاره‌ یا به قولی سوپر استار سینمای ایران در اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل دهه‌ی ۸۰ بودن، در چند سال اخیر به هر دلیلی خیلی کم‌کار شده بودن و میشه گفت که «نبودن» در واقع. 

اما ایشون بر خلاف خیلی‌ از افراد مشهور، از ورزشکار تا هنرمند و بازیگر، سعی نکرد نبودنش در فضای حرفه‌ایِ کارش رو با اظهارنظرها و رفتارهای عجیب و غریب و حاشیه جبران کنه. به نظر من این نوع برخورد تاثیر خیلی زیادی در حفظ و حتی بهبود وجهه‌ی ایشون داشت، به طوریکه وقتی بعد از سال‌ها یه نقش طولانی موفق تو یه سریال نمایش خانگی داشتن، استقبال خیلی خوبی از ایشون شد و کلی یاد و خاطره‌ی مثبت از فیلم‌ها و نقش‌های سابق ایشون منتشر شد، حتی کارهایی که بعضی‌هاشون در زمان خودشون به عنوان کارهای «تجاری» ازشون یاد شده بود و اعتبار زیادی کسب نکرده بودن. اینا رو میشه از مزایای بلد بودن «آدابِ نبودن» دونست. 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

فرصت تفکر و خلق

چند هفته‌ی اخیر، به خاطر همزمانی چند تا اتفاق و کارهای جدید، روزهای خیلی فشرده‌ای واسه من بود. این فشردگی باعث شد برای بعضی از کارهایی که بهشون علاقه دارم و قبلا تو زمان‌های خالی روز انجام می‌دادم، مثل گوش دادن به پادکست‌های فارسی و انگلیسی، پیاده‌روی، مطالعه‌ی غیرشغلی، دیدن فیلم و سریال و البته نوشتن تو وبلاگ، فرصت خیلی کمی باقی بمونه.

توی همون فرصت‌های خیلی کمی که پیش میومد، متوجه شدم نوشتن تو وبلاگ برام سخت شده. حتی با اینکه از قبل چند تا موضوع یادداشت کرده بودم که بعدا در موردشون بنویسم، وقتی سراغ همون موضوعات می‌رفتم می‌دیدم نمی‌تونم چیزی که دلخواهم باشه بنویسم. موضوع جدیدی هم به ذهنم نمی‌رسید.

به نظر مشغله‌ی بیش از حد می‌تونه چنین تاثیر منفی‌ای روی آدم بذاره. یعنی اصلا در طول روز فرصتی برای نگاه کردن، گوش دادن و بررسی کردن باقی نمی‌مونه و در انتهای روز هم ذهن به‌قدری خسته خواهد بود که حتی به موضوعاتی که قبلا بهشون توجه کرده نمی‌تونه فکر کنه.

شاید به همین دلیل باشه که وقتی با افرادی که به هر دلیل، مثلا مشکلات مالی زیاد، کل روز به صورت شدیدی درگیرن یا استرس و نگرانی زیادی دارن برخورد می‌کنیم، احساس می‌کنیم حرفی برای گفتن ندارن. انگار آدمای تک‌بُعدی هستن که نهایتا در مورد اتفاقاتی که در طول روز براشون افتاده، افزایش قیمت‌ کالاها یا صحبت‌هایی که با اطرافیانشون داشتن حرف می‌زنن.

اما روند تفکر این‌طور نیست که آدم بشینه و مثلا ۲ ساعت مداوم به یه موضوع فکر کنه و آخرش هم به یه نتیجه‌ در مورد اون موضوع برسه. بلکه در طول روز و لابه‌لای کارها، وقتی به حرفای خوبی گوش میدی، نوشته‌ی خوبی می‌خونی یا با شخص جالبی ملاقات می‌کنی، احتمالا تو مسیر برگشت به خونه به طور ناخودآگاه بهشون فکر می‌کنی و نظر و دیدگاهی در مورد موضوعات مختلف پیدا می‌کنی. تکرار این روال در بلندمدت باعث میشه که آدم به یه چهارچوب فکری منسجمی برسه و دیگران حرف‌های متضاد ازش نشنون و برخوردهای متناقض ازش نبینن.

این موضوع شاید روی افرادی که بخش بزرگی از کارشون «خلق کردن» هستش تاثیر بیشتری داره. نویسنده‌ها، آهنگسازها، طراح‌ها، محققین علمی و حتی شاید افرادی که برای کسب و کارها تصمیم می‌گیرن یا محصولی طراحی می‌کنن رو می‌تونیم جزو این دسته به حساب بیاریم. شاید به همین دلیل باشه که می‌بینیم هر چه جامعه‌ای امنیت روانی و آرامش بیشتری داشته باشه، خروجی‌های فرهنگی، هنری، علمی و صنعتی و تجاری بهتری هم خواهد داشت. ما این تجربه رو قبلا تو کشور خودمون هم داشتیم.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

انتقال اطلاعات از یک کامپوننت به کامپوننت دیگر در Angular

در Angular روش‌های متفاوتی برای انتقال اطلاعات از یک کامپوننت به کامپوننت دیگه وجود داره که انتخاب هر کدوم بستگی به نیاز ما و موقعیت اون دو تا کامپوننت‌ها نسبت به همدیگه داره. 

 

الف) وقتی کامپوننت‌ها در وضعیت «والد/فرزند» هستند

@Component({
  selector: 'app-child',
  template: `
    <p> {{ username }}'s code is: {{ userCode }}<p>
    <p> 
        <button 
            (click)="sendMessage('Hello from {{ username }}')"> 
                    Send Message 
        </button> 
    </p>
  `
})
export class ChildComponent {
  @Input() userCode: number;
  @Input('name') username: string;
  @Output() sendInfo = new EventEmitter<string>();

  sendMessage(message: string) { 
     this.sendInfo.emit(message); 
  }
}

در قطعه کد بالا، کامپوننت ChildComponnet تعریف شده و دارای دو ویژگی userCode و username هستش که قبل از هر دوی اونها Input@ قرار دادیم تا مشخص کنه انتظار داریم مقدارشون از بیرون از این کامپوننت وارد بشه. یه نکته‌ی ریز هم در این کد استفاده از Input('name')@ هستش و معنیش اینه که کامپوننت‌های دیگه این ویژگی رو با نام name شناسایی و مقداردهی خواهند کرد (همونطور که در کد پایین این کار انجام شده)، هر چند که در داخل خود این کامپوننت از username برای ارجاع بهش استفاده میشه. 

در قطعه کد پایین، کامپوننت ParentComponent تعریف شده که در بخش template اش با استفاده از تگ <app-child>، کامپوننتِ قطعه کد قبلی رو در یک حلقه‌ی for فراخوانی کرده. در اینجا نحوه‌ی انتقال داده به ChildComponent با استفاده از [userCode] و [name] واضح و روشنه. 

@Component({
  selector: 'app-parent',
  template: `
    <app-child *ngFor="let user of users" 
                    [userCode]="user.code"  
                    [name]="user.username"
                    (sendInfo)="onGetInfo($event)">
    </app-child>
  `
})
export class ParentComponent {

  users = Users;
  userMessage: string;

  onGetInfo(message: string) {
     this.userMessage = message;
  }

}

اما اگه بخوایم برعکس عمل کنیم چطور؟ یعنی داده رو از ChildComponent به ParentComponent منتقل کنیم. تو ChildComponent داریم: 

 @Output() sendInfo = new EventEmitter<string>();

ChildComponent هر جا که لازم بود از طریق این EventEmitter می‌تونه یه رویداد یا event تعریف شده تو کامپوننت والد خودش رو فراخوانی کنه و داده‌ها رو به شکل پارامتر به اون بفرسته. همونطور که در عبارت <EventEmitter<string مشخص شده، یه پارامتر از نوع string ارسال می‌کنه. در اینجا این پارامتر، message هستش و همون داده‌ایه که می‌خوایم منتقلش کنیم:

 sendMessage(message: string) { 
   this.sendInfo.emit(message);   
 }

این پارامترها از هر نوع و به هر تعداد می‌تونن باشن. حالا برای اینکه تو کامپوننت والد این مقدار دریافت بشه، تو تمپلیت ParentChild داریم:

(sendInfo)="onGetInfo($event)"

که یعنی هر موقع sendInfo تو ChildComponent رو emit کردن، ()onGetInfo توی ParentChild فراخوانی بشه و پارامتر هم از طریق event$ ارسال بشه:

onGetInfo(message: string) {
   this.userMessage = message;
}

در حالت خیلی کلی میشه گفت در این روش، از Input@ برای ورود داده و از Output@ برای خروج داده استفاده میشه. 

 

ب) وقتی کامپوننت‌ها مستقل از هم هستند

تو این حالت هر کامپوننت route خودش رو داره. وقتی می‌خوایم یک یا چند پارامتر رو منتقل کنیم، خیلی راحت میشه از queryها در route استفاده کرد. مثلا اگه بخوایم دو تا پارامتر به نام‌های id و category رو از ProducstListComponent به ProductDetailComponent ارسال کنیم:

 
  this.router.navigate(
          ['/product-detail'], 
          {
             queryParams: { id: '3', category = 'mobile'} 
          }
  );
  

و اگه بخوایم تو ProductDetailComponent این پارامترها رو دریافت کنیم:

productId: number;
productCategory: string;
 
ngOnInit() {
    this.route.queryParams.subscribe(params => {
       this.productId= +params['id'];
       this.productCategory = params['category'];
    });
}

 

اما گاهی نیاز داریم که تعداد زیادی پارامتر یا حتی مثلا لیستی از اشیا رو منتقل کنیم به کامپوننت بعدی. در این حالت استفاده از query ها نه راحت هستش نه منطقی. در این حالت می‌تونیم از ویژگی state استفاده کنیم که از نسخه‌ی 7.2 به Angular اضافه شده. برای این‌ کار در ProductsListComponent برای انتقال لیست sameProductsList خواهیم داشت:

this.router.navigate(
              ['/product-detail'], 
              {state: {sameProds: sameProductsList}}
);

سپس برای دریافت این لیست در ProductDetailComponent:

sameProducts: any[];

ngOnInit() {

    const currentNavigationState = 
             this.router.getCurrentNavigation().extras.state;

    if (currentNavigationState) {

      this.sameProducts = currentNavigationState.sameProds;

    } 
 }

 

۰ نظر
فربد صالحی

سرازیریِ انتخاب

 

مساله‌ی «انتخاب» یکی از مسائلیه که زیاد در موردش فکر و صحبت شده، تا جایی که خیلی‌ها معتقدن شاید بزرگ‌ترین تفاوت انسانها در انتخاب‌های متفاوتیه که در طول زندگی‌شون انجام می‌دن.

همگی می‌دونیم که در مورد بعضی از شرایط زندگی، حداقل در لحظه‌ی تولد، امکان انتخاب نداریم. مثل سال و محل تولد، خانواده‌ای که درش به دنیا میایم و حتی اسمی که برامون انتخاب میشه. اما بقیه‌ی مسائل چطور؟ در این زمینه چند نکته به ذهن من می‌رسه.

به نظرم انسان زمانی می‌تونه خودش رو در مورد مساله‌ای «دارای انتخاب» بدونه که هم گزینه‌های موجود رو تا حد زیادی بشناسه، و هم امکان واقعی انتخاب از بین گزینه‌ها‌‌ی مورد علاقه‌اش رو داشته باشه. احتمالا با یه مثال قضیه روشن‌تر میشه.

وقتی می‌خوایم یه خودرو بخریم، اول باید از پارامترهای مهم در خرید یه خودرو یه اطلاعات اولیه داشته باشیم. پارامترهایی مثل میزان مصرف بنزین، فضای صندوق عقب، هزینه‌ی نگهداری، داشتن مشتری همیشگی تو بازار و... . یعنی باید بدونیم که این پارامترها وجود داره تا بهشون توجه کنیم. از اولویت‌های خودمون هم باید مطلع باشیم. میزان مصرف بنزین و هزینه‌‌ی سوخت چقدر برامون مهمه؟ چقدر نیاز به حمل وسیله و در نتیجه نیاز به فضا در خودرو داریم، شرایط آب و هوایی محل زندگیمون نیاز به سیستم گرمایش یا سرمایش قوی در خودرو داره؟ و مواردی از این قبیل. حالا با شناخت پارامترها و میزان اولویت هرکدومشون برای ما، می‌تونیم از بین خودروهای موجود در بازار روی چند خودرو متمرکز بشیم.

در مرحله‌ی دوم باید ببینیم امکان انتخاب کدوم خودروها رو داریم. شاید مهم‌ترین عامل در اینجا توان مالی باشه. اگه شرایطمون طوری باشه که فقط امکان خرید یکی از گزینه‌ها رو داشته باشیم، میشه گفت عملا ما حق انتخاب نداریم. (اگه هم مثل خیلیا، این روزا پولمون به هیچکدوم نرسه که دیگه کلا با خیال راحت به زندگی ادامه می‌دیم.)

در بقیه‌ی مسائل زندگی هم این دو شرط قابل بررسی هستن. میشه ورود یه جوون ۱۸ ساله به دانشگاه رو انتخاب خودش دونست؟ اون جوون چه مسیرهایی رو برای زندگی می‌شناخته و چه شناختی از خودش و علائقش داشته که ادامه‌ی تحصیل رو انتخاب کرده؟ در انتخاب رشته‌ی تحصیلیش چطور؟ سرفصل‌ِ درس‌ها و آینده‌ی شغلی رشته‌ها رو درست و کامل می‌شناخته؟ با علایق تحصیلی و کاری خودش آشنا بوده؟ اگر هم از همه‌ی این موارد مطلع بوده، آیا توان علمی و شاید مهم‌تر ازون، توان تست‌زنیش برای قبول شدن تو رشته‌ای که انتخاب کرده کافی بوده؟

چند وقت پیش موقعیتی پیش اومد که با خودم فکر کنم که من چند بار تو زندگیم واقعا انتخاب کردم. چند بار گزینه‌هایی روبروم بودن که امکان انتخابشون رو داشتم و بعد بر اساس سلیقه و نظر خودم، حالا درست یا غلط،‌ یکی ازونها رو انتخاب کردم؟ متاسفانه تعداد این موارد خیلی کم بودن.

چیزی که تحمل این واقعیت رو سخت‌تر می‌کنه اینه که هر چی جلوتر می‌رم می‌بینم گزینه‌ها و انتخاب‌هام کمتر میشه. یه بخشی از این قضیه مربوط میشه به اینکه بعضی «تصمیماتِ بدون انتخابِ» من نتایج پایدار و بلندمدتی دارن و رهایی از اون نتایج به راحتی امکان‌پذیر نیست. حس می‌کنم تو یه سرازیری افتادم و با سرعت زیاد دارم به سمت دره قِل می‌خورم و تغییر مسیر که هیچ، حتی توان کاهش سرعتم رو هم ندارم.

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

هنر توجه داشتن

 

معمولا روش درس خوندن من تو دوران مدرسه این بود که توی کلاس‌ها اصلا به حرف معلم گوش نمی‌دادم. معلم‌ها هم عادت به جزوه گویی داشتن و مثل دیکته، اون چیزی که ما باید تو دفترامون می‌نوشتیم رو با صدای بلند اعلام می‌کردن. برای یادگیری هم من اون جزوه‌ها رو تو خونه می‌خوندم و اگه سوال یا مشکلی داشتم جلسات بعد از معلم می‌پرسیدم، یا بخش مرتبط با اون مشکل رو از کتاب‌های درسی و کمک‌درسی می‌خوندم.

ازونجایی که در امتحانات مدرسه یا حتی امتحانات نهایی کشوری نمرات خوبی می‌گرفتم، همین روش رو تا پایان دبیرستان ادامه دادم. وقتی برای کنکور خوندم متوجه شدم جزوه‌های معلم‌ها چقدر ناقص و حتی گاهی پر اشتباه هستن. اون موقع با مطالعه‌ی کامل کتاب‌های درسی به این نتیجه رسیدم که ای کاش کل سال‌های تحصیل، به جای جزوه‌ی معلم‌ها، کتاب‌های درسی رو دقیق و کامل می‌خوندم.

این عادت گوش ندادن به درس سر کلاس، تو دانشگاه تشدید هم شد. چون اساتید دانشگاه دیگه به صورت رسمی (دیکته با صدای بلند) جزوه نمی‌گفتن و من هم از بچه‌هایی که سر کلاس جزوه می‌نوشتن جزوه‌ها رو می‌گرفتم و همراه با کتاب‌هایی که استاد به عنوان منبع مشخص کرده بود مطالعه می‌کردم. البته یه مشکلی بوجود اومده بود و اونم حجم زیاد درس‌های دانشگاه و پیچیده‌تر شدنشون بود، به طوریکه واقعا سخت شده بود که درس‌ها رو به تنهایی مطالعه کنم و بفهمم. البته پروژه‌های برنامه‌نویسی هم که تو درس‌های مختلف داشتیم فرصت مطالعه رو کم می‌کرد.

امتحانات پایانی ترم سوم دیگه اوضاع خیلی بغرنج شد، درس‌ها و پروژه‌ها تخصصی‌تر و حجیم‌تر شده بودن و من برای اولین‌بار و آخرین‌بار (تا این لحظه) تو یه درس افتادم و البته نمره‌ی بقیه‌ی درس‌ها هم تعریفی نداشت. اینکه یه درسی رو قبول نشم باورش خیلی برام سخت بود و باعث شد که احساس کنم باید یه تغییری ایجاد کنم.

تفاوت مهمی که طی ۳ ترم تحصیل دانشگاهی بین خودم و بعضی از هم‌کلاسی‌ها و هم‌خوابگاهی‌ها متوجه شده بودم این بود که اونا سر کلاس خیلی به دقت به گفته‌های استاد گوش می‌کردن، اگه چیزی رو متوجه نمی‌شدن می‌پرسیدن و خودشون از تدریس ارائه شده نت‌برداری می‌کردن. جالب بود که این دوستان بیرون از کلاس خیلی هم پیگیر درس خوندن و .. نبودن و اکثرا شب امتحانی بودن، ولی اکثرا نمره‌های خوبی می‌گرفتن.

به نظرم رسید یکی از مشکلات من همین بی‌توجهی سر کلاس باید باشه و خواستم اصلاح کنم خودم رو. اما تغییر دادن عادتی که با گذشت سالها در من شکل گرفته بود کار خیلی سختی بود. نمی‌دونم چطور، ولی به ذهنم رسید که از گفته‌های اساتید سر کلاس یادداشت بردارم و این واقعا جواب داد. ازونجایی که می‌خواستم چکیده‌ی موارد گفته شده رو بنویسم، باید خیلی دقیق به مفاهیم توجه می‌کردم و اگه جایی رو متوجه نمی‌شدم می‌پرسیدم. اگه باز هم متوجه نمی‌شدم فقط همون قسمت رو بعد از کلاس مطالعه می‌کردم.

این یادداشت‌برداری جُدا از اینکه باعث درک بیشتر مباحث درسی تو خود کلاس می‌شد، باعث تغییرات مثبت دیگه‌ای هم شده بود. مثلا برای اینکه یادداشت‌هام ناقص نباشه، خودم رو مقید به حضور در کلاس‌ها کرده بودم و تا جای ممکن غیبت نمی‌کردم. یا متوجه تاکید استاد روی بخش‌های خاصی از درس می‌شدم و می‌فهمیدم که احتمال طرح سوال از اون بخش در امتحان بیشتر خواهد بود. مجموعه‌ی این تغییرات باعث شد که شرایط درس و نمره‌ی من بهتر بشه. هر چند الان که فکر می‌کنم حتی باید بیشتر و بهتر تلاش می‌کردم.

خلاصه دوران کارشناسی تموم شد، ولی این عادت یادداشت‌برداری با من موند و همین الان هم برای مطالعه‌ی هر چیزی یادداشت‌برداری می‌کنم. مثلا وقتی یه ویدئوی آموزشی می‌بینم یا کتاب مربوط به یه فریمورک رو می‌خونم، خلاصه‌ی مباحث رو می‌نویسم. درسته که باعث میشه زمان بیشتری صرف بشه، اما حداقل برای من نتیجه‌ی بهتری داده.

این گذشت تا مدتی پیش که برای پیگیری کاری به مجموعه‌ی دانشگاهی (نازلو) که تقریبا چهار سال اونجا زندگی کرده بودم رفتم، یه حس عجیبی بهم دست داد. جُدا از تغییرات زیادی که اتفاق افتاده بود و ساختمون‌ها و خیابون‌بندی‌های جدید، به نظرم رسید که از اون ۴ سال حضور و زندگی تو اون مجموعه‌ی بزرگ چیز زیادی به خاطر ندارم. انگار که فقط رفتم سر کلاس و برگشتم خوابگاه، درس خوندم، رو پروژه‌ها کار کردم، فیلم دیدم و .. یعنی کارهایی که هر جای دیگه‌‌ای هم دانشجو بودم انجام می‌دادم. 

متوجه شدم که چقدر بی‌توجه بودم به جزئیات اطرافم. به طبیعت زیبای اون منطقه، باغ‌های سیب و انگورش، پاتوق‌های دانشجو‌ها تو هر دانشکده، اینکه دختر و پسرها کجاها قرار میذاشتن و کجاها می‌رفتن تو شهر و کلی چیز دیگه. به خودم گفتم تو واقعا چهار سال اینجا بودی؟ چیکار می‌کردی؟ حواست به چی بود؟ این بی‌توجهی من به آدم‌ها و محیط، شباهت زیادی داره به همون بی‌توجهی تو کلاس‌های مدرسه و دانشگاه.

سعی کردم یه راه‌حل مشابه، اما متناسب برای این مساله پیدا کنم. تصمیم گرفتم حین پیاده‌روی تو شهر یا وقتی تو فضاهای عمومی هستم، با گوشی موبایلم هر از چندگاهی عکسی بگیرم. فکر می‌کنم عکاسی رو هم میشه یه جور یادداشت‌برداری دونست، «یاد داشتِ»  انسان‌ها و فضا‌ها و حتی شاید احساسات.

شاید فراتر از چیزهایی که دیدن خود عکس‌ها به یاد من میارن، توجهی که برای پیدا کردن سوژه‌ی عکاسی صرف می‌کنم باعث بشه نگاه دقیق‌تری به دور و برم داشته باشم، جاهایی رو ببینم که قبلا ندیدم، متوجه اتفاقاتی بشم که قبلا نشدم و حضور افرادی رو حس کنم که قبلا براحتی از کنارشون رد می‌شدم. نمی‌دونم، شاید هم بشه دستاورد بیشتری از این عمر که مثل برق و باد در حال گذره داشته باشم.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

هیچ می‌دانی؟

 

به جز «فروغ فرخزاد» که شاعر بود، خانواده‌ی «فرخزاد» چهره‌ی فرهنگی مطرح دیگه‌ای هم داشت به اسم «فریدون فرخزاد» که علاوه بر شاعری، در زمینه‌ی برنامه‌سازی و اجرا در رادیو و تلویزیون، خوانندگی، ترانه‌سرایی و .. فعالیت داشت.

فریدون فرخزاد در آلمان تا مقطع «دکترای علوم سیاسی» تحصیل کرد، اما به دلیل علاقه‌ی زیادی که به شعر داشت شاعری رو هم پی گرفت و شعرهاش به زبان آلمانی در تعدادی از نشریات کشور آلمان چاپ شد و مورد تحسین قرار گرفت و جوایزی هم دریافت کرد. فعالیت‌های فریدون فرخزاد حتی در زمینه‌ی موسیقی هم مورد تحسین جشنواره‌ها قرار گرفته بود.

فریدون فرخزاد در سال ۱۹۹۱ میلادی (۱۳۷۲ شمسی) درکشور آلمان در منزلش به قتل رسید. حدس زده میشه که قتلش به فعالیت‌های سیاسی که بعد از سال ۱۳۵۷ داشت مربوط بوده. بیت‌های زیر، بخشی از شعر «در نهایت جمله آغاز است عشق» سروده‌ی این هنرمند هستش:

 

هیچ می‌دانی ز درد من هنوز، از درون گرم و سرد من هنوز

هیچ می‌دانی چه تنها مانده‌‎ام، چون صدف در عمق دریا مانده‌ام

هیچ می‌بینی زوال برگ را، ابتدا و انتهای مرگ را

هیچ می‌‎بینی نهاد و ریشه را، یاد داری لذت اندیشه را

هیچ می‌بینی چه سبز است این درخت، شاخه‌ای می‌چینی از اشجار بخت

 

هیچ باران را تماشا می‌کنی، چشمه‌ساران را تماشا می‌کنی

می‌زنی دستی به گیتاری هنوز، می‌دمد از پنجه‌ات باری هنوز

هیچ سازی در صدایت می‌خزد، نقش پروازی ز پایت می‌خزد

هیچ می‌دانی زبان من چه بود، لحن این و لفظ آن من چه بود

گوییا بشکسته بالم در سخن،‌ شمع بی‌رنگ زوالم در بدن

 

خسته‌ام از باور و ناباوری،‌ می‌نخواهم ارتفاع دیگری

عمق تب‌دار زمینم آرزوست،‌ یا شبی در مسلخ تاریک دوست

......

۰ نظر
فربد صالحی