روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

هزینه

چند برابر شدن ناگهانی قیمت‌ها، چه دلار و سکه، چه خودرو و خانه، چندین بار در دهه‌های اخیر اتفاق افتاده و به نظر میاد باید عادت کنیم که هر چند سال یکبار باهاش مواجه بشیم، هر چند که واقعا کار سختیه. مسلما همه از اثرات منفی اقتصادی، اجتماعی و حتی روحی و روانی این اتفاق روی افراد جامعه زیاد خوندیم و شنیدیم و به قدر کافی ازش اطلاع داریم. 

اما این گرانی‌ها و به تعبیری واقعی شدن قیمت‌ها، یه مزایایی با خودش به همراه آورده که البته تو یه اقتصاد سالم،‌ باید طی یه روال نرمال و طبیعی بدست میومد، نه با این شوک‌های عجیب و غریب قیمتی. یکی از این مزیت‌ها به نظر من، درک ارزش دارایی‌ها و تلاش برای حفظ و مراقبت ازونهاست.

به عنوان مثال با افزایش قیمت ارزهای خارجی، حالا دیگه به‌ راحتی گذشته نمیشه گوشی‌های تلفن همراه و لپ‌تاپ‌های قدیمی‌ رو کنار گذاشت و مدل‌های جدیدشون رو خرید. قبل از این تا یه مشکلی برای ابزارها پیش میومد، گزینه تعمیر و تعویض قطعه کمتر مطرح بود و بیشتر مایل به خرید دستگاه جدید بودیم. اما الان خیلی‌ها حتی گوشی‌هایی که چند سال کنار گذاشته بودن رو پیدا کردن و ازشون استفاده می‌کنن. 

خود من هم رَم و هارد لپ‌تاپ رو عوض کردم و از اینکه لازم نشده یه جدیدش رو بخرم شدیدا خوشنودم. خیلی هم حواسم هستش که مشکلی واسش پیش نیاد، چون اون لپ تاپی که کار من رو راه بندازه رو الان باید با وام بانکی بخرم. خیلی‌هارو هم دیدم که دنبال لپ‌تاپ کار کرده‌ی سالم و تمیز هستن که با قیمت مناسب‌تر میشه خرید. 

کلا وقتی برای بدست آوردن چیزی هزینه میدیم، قدر و ارزش اون رو بیشتر می‌دونیم. خیلی هم مواظبیم که اون چیزی رو که با صرف هزینه‌های مادی یا معنوی به دست آوردیم رو راحت از دست ندیم. برعکس، وقتی شخصی یا سیستمی خیلی راحت چیزی رو به ما بده که اصلا به داشتنش فکر نکردیم، نبودش رو حس نکردیم و آرزوی داشتنش در تک‌تک سلول‌های وجودمون شعله‌‌ور نشده، نه قدردان خواهیم بود، نه تلاشی برای حفظش خواهیم کرد.

 

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

آنها که مانده‌اند

 

 

 

«ساختن همیشه سخت‌تر از رفتنه،‌ به همین دلیل اکثر آدم‌ها وقتی خونه‌شون خراب میشه به جای ساختن ترجیح میدن به یه خونه‌ی آباد برن، وقتی شهرشون خراب میشه مهاجرت کنن و وقتی تیمشون به سمت بحران میره یه پیراهن جدید بپوشن». این پاراگرافِ آغازین متنی در مورد «مارکو رویس (Marco Reus)» بازیکن آلمانی موفق تیم فوتبال «دورتموند» هستش که تو برنامه‌ی «فوتبال ۱۲۰» شبکه‌ی ورزش خونده شد و کاملش رو می‌تونید تو ویدئوی بالا بشنوید.

حتی قبل از تعطیلی برنامه‌ی «۹۰» عادل فردوسی‌پور، من «فوتبال ۱۲۰» رو به «۹۰» ترجیح می‌دادم، تهیه کننده‌اش خود عادل فردوسی‌پوره و علاوه بر اینکه کیفیت ساخت برنامه بالاست، پرداختنش به فوتبال اروپا باعث میشه به جای حواشی خسته‌کننده و پر رنگ‌تر از متنِ فوتبال ایران، طرفدارای فوتبال از یه برنامه با کیفیت لذت ببرن. 

بار اولی که این آیتم رو دیدم، موقع پخش تلویزیونیش بود. با این شروع کوبنده‌ به نظرم رسید که متنش فراتر از یه آیتم فوتبالیه. بعد از برنامه، از اینترنت پیداش کردم و دوباره بهش گوش کردم و تقریبا مطمئن شدم. حدس می‌زنم که نوشته‌ی خود فردوسی‌پور بوده، یا اگه خودش هم ننوشته یجورایی حرفِ دلش بوده: اینکه با همه‌ی مشکلات مونده و ساخته و نرفته جای دیگه.

چندتا نکته در این مورد به ذهنم می‌رسه. اول اینکه بعضی‌ها مثل من احساس می‌کنن موندن و نموندنشون تفاوت خاصی نداره. من اونقدر آدم برجسته و تاثیرگذاری نیستم، یا اونقدر کار منحصر به فردی انجام نمی‌دم که اگه نباشم خلائی احساس بشه. شاید اگه شرایط طور دیگه‌ای بود یا خودم تلاش بیشتری می‌کردم، می‌تونستم همچین کسی بشم، شاید همه بتونن البته، ولی فعلا این‌طوریه. همونطور که تو انتهای همین ویدئو گفته میشه: «یه کندوی موفق نیاز به یه زنبور ملکه داره... مارکو رویس واسه موفقیت همه‌کار میکنه و هیچوقت بیرون کندو دنبال خوشبختی نمی‌گرده». من ولی احساس نمی‌کنم زنبور ملکه باشم، من همون زنبور کارگرم و زنبور کارگر هم حداقل الان به تعداد زیادی وجود داره. 

نکته بعد اینکه مارکو رویس موند تو دورتموند، چون احتمالا باشگاه، سرمربی، هم‌تیمی‌ها و طرفدارای تیم رو با خودش همسو و هم‌جهت دید. یعنی اینطور نبوده که احساس کنه تک و تنها بین اطرافیانش مونده و هر چقدر سعی میکنه نمی‌تونه دیگران رو تهییج کنه. یا دیده که بقیه سعی میکنن به هم کمک کنن تا به موفقیت برسن، نه اینکه جلوی هم سد و مانع ایجاد کنن. فرض کنید یه مسیر خیلی طولانی رو با اتوبوسی طی می‌کنید که اسقاطیه و سیستم تهویه هوای درستی نداره و شما روزا دارید از گرما خفه می‌شید و شب‌ها از سرما نمی‌تونید بخوابید، مرتب پنچر میشه و نیاز به توقف‌های طولانی برای عیب‌یابی هم داره. شما احتمال می‌دید که ممکنه مسیر رو خیلی خیلی دیرتر و سخت‌تر از بقیه اتوبوس‌ها طی کنید.

ولی مشکل اصلی اینا نیست، چون همه این‌ها فقط ممکنه زمان رسیدن به مقصد رو بیشتر و شرایط رسیدن رو سخت‌تر کنه. آدم میتونه بگه اشکال نداره، ما از اول تو همین اتوبوس بودیم، همسفرها آشنا هستن، اینا همه‌ش خاطره میشه و ... . یا اینکه با خودتون بگید برم تو یه اتوبوس دیگه کسی رو نمی‌شناسم، حرف مشترکی باهاشون ندارم، ممکنه جای خالی نباشه و مجبور شم روی زمین بشینم و.. .

به نظر من مشکل اصلی اینجاست که وقتی تو این اتوبوس نشستی و فکر می‌کنی داری به سمت شمال میری و راننده و کمک‌هاش هم مرتبا ادعای نزدیک‌تر شدن به مقصد رو دارن، کم کم از شواهد متوجه میشی اتوبوس داره به سمت جنوب میره. ضمن اینکه به رانندگی راننده‌ها و کمک‌هاشون هم اعتماد نداری، چون می‌بینی موقع رانندگی چُرت می‌زنن و هر آن احتمال داره که اتوبوس رو تو دره بندازن. اصلا هم توجهی به حرفای تو و بقیه مسافرها که مسیر رو بهتر می‌شناسن و می‌خوان کمک کنن ندارن و گاها عصبانی هم میشن. 

نکته آخر هم اینکه، از مارکو رویس تو باشگاهش همون کاری رو میخوان که توش مهارت داره. یعنی تو زمین بازی درستی هستش و درست هم ازش استفاده میشه. این باعث میشه انگیزه برای پیشرفت داشته باشه و سرخورده نشه. اینطور نیست که مثلا بهش بگن باید بری تو مسابقات شُتردوانی شرکت کنی که وقتی ناموفق باشه توسط اطرافیان مورد ریشخند هم قرار بگیره. یا بگن چیزی که تو زمین واسه ما مهمه اینه که باید وسط هر بازی چندبار بری سراغ سرمربی و ازش تعریف کنی، اگه این کار رو خوب انجام بدی اصلا مهم نیست که عملکردت تو بازی چی بوده. 

کاش می‌شد از خود عادل بپرسم که پیشنهادش برای این وضعیت چیه، بخصوص با شرایط جدیدی که تو شبکه ۳ براش ایجاد شده.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

بیسوادی نوین

اکثر افرادی که تو حوزه‌های مرتبط با فناوری اطلاعات و بخصوص توسعه‌ی نرم‌افزار فعالیت ‌می‌کنن، در یک موضوع هم‌نظر هستن و اون هم تغییرات زیاد و نیاز مداوم به مطالعه و بروز شدن هستش. البته این به معنی درجا زدن بقیه علوم نیست، فقط شاید فاصله‌ی زمانی بین یافته‌های جدید و درخواست بازارهای کار برای استفاده از این یافته‌ها در سایر علوم بیشتر باشه.

من این ویژگی کار تو حوزه فناوری اطلاعات رو می‌پسندم و از اینکه برای حذف نشدن از بازار واقعی کار باید مرتبا آماده تغییر و تحول بود رو نکته مثبتی به حساب میارم. منتها این اواخر احساس می‌کنم این ویژگی یه عارضه‌ای با خودش به همراه داره و اون هم یجور حس بیسوادی هستش، که نمیدونم حس درستیه یا نه. 

گسترش سریع مباحث در این حوزه از یه طرف باعث میشه که زمان کافی برای عمیق شدن روی یه موضوع باقی نمونه. یعنی شما مجبور میشی به جای عمق دادن به دیدت از موضوع جاری، زمانت رو صرف مطالعه مفاهیم جدید و نحوه پیاده‌سازی اون مفاهیم کنی. از طرف دیگه، درست یا غلط این حس رو در شما ایجاد میکنه که لازم نیست خیلی هم روی هر مفهوم وقت بذاری و همین که در حد نیاز الانت کارت راه بیفته کافیه. چون معلوم نیست چیزی که الان بهش نیاز نداری ولی روش وقت میذاری، ۶ ماه بعد هم معتبر باشه و یا با روش یا مفهوم جدیدتری جایگزین نشده باشه. در این صورت احساس می‌کنی واسه موردی وقت گذاشتی که هیچوقت ازش استفاده نکردی.

این مساله در سال‌های اخیر با دسترسی راحت‌تر به اینترنت حادتر هم شده. یعنی جدا از اینکه عمیق نمیشی، حتی به صورت سطحی هم روش‌ها رو حفظ نمی‌کنی، چون میدونی که نیازی به این کار نیست و هر لحظه که لازم شد می‌تونی تو اینترنت به چیزی که نیاز داری دسترسی داشته باشی.

در این شرایط، برای شخص من به عنوان یه برنامه‌نویس گاهی این سوال پیش میاد که من واقعا چیزی هم بلدم یا فقط با استفاده از اینترنت دارم کارم رو راه میندازم؟ اصلا چه معیارهایی برای سنجش دانش یه شخص در زمینه حرفه‌ایش باید در نظر گرفت؟ همین که کاری رو بهش بسپاری و بهش زمان بدی و کیفیت نهایی کار رو بسنجی کافیه یا باید دانش تئوریکش رو هم سنجید؟

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

ماه مهر

 

همیشه نزدیکای مهر و بازگشایی مدارس که میشه، احساسات به سراغم میاد. برخلاف خیلی از دوستان و اطرافیان که از تموم شدن دوران مدرسه راضی هستن و شاکر، من مشکلی با اون دوران ندارم. به نظر من که مدرسه حتی باحال‌تر از دانشگاه بود. 

من تو هر سه مقطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان به مدارس دولتی رفتم. مدرسه‌های معروف و قدیمی شهر بودن و یادمه در شروع هر مقطع، مامان کلی تلاش می‌کرد و با مراجعات مکرر و از بین کلی پدر و مادر دیگه که می‌خواستن بچه‌شون رو تو اون مدارس ثبت‌نام کنن،‌ موفق می‌شد من رو به اون مدارس بفرسته. البته درسته که مدارس معروفی بودن، اما الان که نگاه می‌کنم نکته مثبت خاصی نداشتن. معلم‌ها و دانش‌آموزهای اکثرا بی‌انگیزه، کلاس‌های ۴۰-۵۰ نفره و نیمکت‌های دو نفره‌ای که باید سه نفره استفاده میشدن (از نتایج انفجار جمعیتی دهه ۶۰ کشور)، از ویژگی‌های مشترک این مدارس بود. اینا رو در مورد مدرسه‌هام گفتم که بگم مدارس خاصی نبودن و امکانات خاصی هم نداشتن.

اما یاد مدرسه همیشه حس خوبی در من ایجاد می‌کنه. اینکه چقدر منتظر زنگ ورزش بودیم و استرس داشتیم که اون روز بارون نباره،‌ اهمیت نمره امتحان‌ها و تلاش برای نمره خوب، انتظار برای عید نوروز و تعطیلات تابستون. حتی از کلاس سوم - چهارم ابتدایی، صبح‌ها با بچه‌ها زودتر می‌رفتیم مدرسه که حتی قبل از شروع کلاس‌ها فوتبال بزنیم. هنوز هم یکی از احساس برانگیزترین جمله‌ها واسه من، جمله ای هستش که بدون حساب و کتاب‌های رایج، بدون نگرانی از قبول یا رد پیشنهاد، اکثرا چند سال اول مقطع ابتدایی بچه‌ها به هم میگفتن: «با من دوست می‌شی؟». 

دانشگاه ولی این حس و حال رو نداشت، حداقل برای من. با اینکه یه فضای کاملا جدید بود تو یه شهر متفاوت، همراه با ۴ سال زندگی تو خوابگاه. دغدغه‌های من و حتما بقیه دانشجوها کم کم داشت از دغدغه‌های ساده دوران مدرسه فاصله می‌گرفت و گنگی و گیجی ورود به این فضای جدید هم مزید بر علت شده بود تا آدم همه اش تو التهاب و چه کنم چه کنم باشه. 

الان که فکر می‌کنم، دانشگاه حتی از قبل از ورود بهش تاثیر منفی خودش رو گذاشته بود. دوران ما یه مقطعی تو آموزش و پرورش تعریف شده بود به اسم پیش‌دانشگاهی،‌ که در واقع همون سال چهارم دبیرستان بود. اون سال ما برای کنکور دانشگاه آماده می‌شدیم. اینقدر تو اون سال به فکر درس و کنکور و .. بودم که اسم اون همکلاسی‌هایی که بار اول تو پیش‌دانشگاهی همکلاسی شده بودیم رو یاد نگرفتم و الان که بعضی‌هاشون رو اتفاقی می‌بینم و سلام و احوالپرسی می‌کنیم واقعا احساس شرمندگی می‌کنم، در حالیکه اسم همکلاسیهای اول و دوم دبستان رو اکثرا یادمه. 

حالا الان، از ماه مهر واسه من ترافیک روزهای اول مهر باقی مونده که پدر و مادرها هم همراه دانش‌آموزها و معلم‌ها میرن مدرسه. در ادامه سال تحصیلی هم خیلی از تاکسی‌ها سرویس مدارس میشن. ولی من وقتی از جلوی مدرسه‌ای رد میشم و دانش‌آموزها رو می‌بینم، تو دلم بهشون میگم «خوش به حالتون که هنوز کلی انتخاب تو زندگی دارین،‌ هنوز کلی باید تصمیم بگیرید، چقدر راه برای رفتن دارید، چقدر رابطه خوب می‌تونید بسازید، چقدر امید واسه آینده بهتر می‌تونید داشته باشید، چقدر هنوز به آدم‌ها و حتی خودتون می‌تونید اعتماد داشته باشید».

چقدر خوبه این‌ «تونستن‌ها»، اینقدر خوبه که من حتی با فکر کردن به اینکه دیگرانی هستن که این امکان رو هنوز دارن حالم بهتر میشه، حتی اگه این حال بهتر فقط برای چند دقیقه باشه.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

جنگجوی اندوهگین

اولین‌بار یه دوستی، لینک ویدئوی انتهای این پست رو برام فرستاد. قبلش برنامه‌ی «کتاب‌باز» رو از «شبکه نسیم» صدا و سیما به طور پراکنده دیده بودم و به نظرم برنامه بدی نبود، ولی آقای «مجتبی شکوری» رو اولین‌بار از طریق این ویدئو شناختم که به نوعی معرفیشون هم بود. بعدا مهمون هفتگی برنامه کتاب‌باز شدن و روزهای سه‌شنبه به معرفی و پیشنهاد کتاب می‌پرداختن که واقعا برنامه جالبی بود و من سعی می‌کردم از دستش ندم. شاید بهتر باشه اول یه معرفی مختصر بر اساس صحبت‌های خودشون بنویسم.

مجتبی شکوری از بچگی اختلال «بیش‌فعالی با نقص تمرکز (ADHD)» داشته و به همین دلیل در مدرسه مشکلات زیادی ایجاد می‌کرده و دانش‌آموز موفقی هم نبوده، به طوریکه سال سوم دبیرستان معدلش ۱۵، نمره انضباطش ۱۲ و از مدرسه هم اخراج میشه. تو این لینک خودش خیلی بامزه کارهایی که تو مدرسه می‌کرده رو توضیح میده، طوریکه حتی «سروش صحت» که مجری برنامه است، نگران بدآموزی این حرف‌ها و شاید احتمال حذف اجباری این بخش از برنامه میشه. اما در ادامه، صحبت‌ها به سمتی میره که این بخش از حرفها کاملا فراموش میشه. ضمنا ایشون به دلیل یه حادثه، از ۴ سالگی دچار لکنت زبان شدید هم شد که یه مشکل هم به مشکلات قبلی اضافه کرد.

فقط بدونید که با این سوابق و مشکلات، مجتبی شکوری، رتبه ۴۸ کنکور ریاضی رو کسب کرده و فارغ‌التحصیل مهندسی مکانیک از دانشگاه شریف و فوق‌لیسانس و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران شده. همچنین از لکنت زبونش هم خبری نیست. پیشنهاد می‌کنم برای لذت بردن از مسیری که ایشون طی کردن، این ویدئو رو به طور کامل ببینید. هم حرف‌های خیلی خوبی زدن، هم کتاب‌های خیلی خوبی معرفی کردن.

اما علت اصلی علاقه من به دکتر مجتبی شکوری، به دیدگاه ایشون به دنیا و زندگی برمیگرده. این رو نه فقط بر اساس حرفاش تو این برنامه، بلکه بر اساس نظراتی که در برنامه‌های بعدی کتاب‌باز ابراز و کتاب‌هایی که معرفی کردن میگم. ایشون در بخشی از حرف‌هاش، «روان‌شناسی مثبت اندیشی» و اینکه دائما از انسان‌ها خواسته میشه که به خودشون بگن «تو می‌تونی همه کار بکنی، زندگی خیلی قشنگه، خوشحال باش و ...» رو کم اثر می‌دونه و به درستی اشاره می‌کنه که تاثیر این حرف‌ها معمولا خیلی کوتاه و گذراست و تاثیر بلند‌مدتی روی اشخاص نداره. ایشون معتقده که به رسمیت شناختن رنج و یاد گرفتن راه‌های مواجهه با رنج‌های زندگی، روش بهتر و کارآمدتری هستش: رنج ذات زندگیه، تار و پود زندگیه. راه رهایی از رنج‌ها، پذیرفتن‌شون و پرورش شجاعت چشم در چشم شدن با اون‌هاست، نه فرار کردن ازشون.

 

و از نظر من، جنگجوهای اندوهگین افرادی هستند که منتظر نمی‌مونن همه مشکلات و سختی‌ها حل بشه تا بعد زندگی رو شروع کنن و کاری انجام بدن. اونا فهمیدن که زندگی هیچوقت بدون رنج و سختی نخواهد بود و می‌دونن که باید با قلبی اندوهگین و حتی روحی خسته، جنگید و تلاش کرد تا شاید، فقط شاید زندگی کمی بیشتر شبیه چیزی بشه که می‌پسندنش. 

 

صحبت با آقای شکوری از دقیقه ۲:۳۵ برنامه شروع میشه:

۰ نظر
فربد صالحی