اینجا، بدون من

فربد صالحی

۷ مطلب با موضوع «سریال» ثبت شده است

دانفی‌ها در modern family

با وضعیت روحی و روانی ناشی از شرایط و اتفاقات این اواخر، زندگی فقط با دیدن فیلم و سریال‌هایی در لابه‌لای کارها، که گاهی لبخندی روی لب میارن قابل تحمل میشه. 

سریال "Modern Family" رو شروع کردم و الان اواخر فصل سومش هستم. بر خلاف بیشتر سریال‌های sitcom، لابه‌لای صحبت‌ شخصیت‌ها صدای خنده پخش نمیشه و این باعث میشه فرصت کمتری برای درک بعضی از دیالوگ‌ها و اتفاقات وجود داشته باشه، به خصوص که به نظرم این سریال موضوعات و نکات نسبتا عمیق‌تری رو مثلا نسبت به سریال "Friends" مطرح می‌کنه. از بین شخصیت‌های سریال، «فیل دانفی» و دخترش «الکس دانفی» از جهات کاملا متفاوتی برام جالبن. 

شخصیت فیل دانفی دو حس متضاد رو در من ایجاد می‌کنه. از طرفی یه حماقتی تو وجودش می‌بینم که تصور تحملش رو تو زندگی واقعی به عنوان دوست یا عضوی از خانواده مشکل میکنه. اما از طرف دیگه عاشق نحوه رفتار و شخصیتش به عنوان پدر سه تا نوجوون هستم. اهمیتی که به بچه‌هاش میده و مقدار وقتی که براشون میگذاره، ارزشی که همیشه برای احساساتشون قائله و صبر و حوصله‌ای که در مقابل رفتارهای بچه‌گانه‌ اونها به خرج میده برام تحسین برانگیزه.  

الکس دانفی هم دختر باهوش خانواده‌ست که بیشتر از هر چیزی، به مدرسه و نمراتش اهمیت میده. با اینکه قراره خواهر بزرگترش زیباتر و جذاب‌تر از خودش باشه و تو سریال رو این موضوع تاکید میشه، اما به نظر من الکس از نظر ظاهری دل‌نشین‌تره و شخصیت جالب‌تری هم داره.

تو قسمت ۲۰ از فصل سوم، فیل دانفی متوجه میشه که برخلاف دو تا فرزند دیگه‌اش، با الکس خاطره خوبی نساخته که وقتی بزرگ شد، بشینن و با هم در موردش حرف بزنن. همونطور که ازش انتظار میره، کلی نقشه می‌کشه و با الکس میرن بیرون تا اتفاقات جالبی براشون بیفته. اما به خاطر همون حماقتی که ازش صحبت شد، هیچکدوم از نقشه‌هاش طبق برنامه پیش نمی‌ره. 

آخر روز که دارن برمی‌گردن خونه، فیل ناراحته و از الکس عذرخواهی می‌کنه که باعث شده روز بدی رو بگذروندن. اینجاست که الکس درک بالاش رو نشون میده و از پدرش تشکر می‌کنه که یک روز کامل رو براش وقت گذاشته. الکس میگه «همیشه یادم می‌مونه که پدرم می‌خواست خاطره خوبی با هم داشته باشیم». 

درسته که اون روز خیلی خوب طی نشد و اتفاقات جذابی براشون نیفتاد، اما شخصیت دوست داشتنی پدر حتما تو خاطر الکس می‌مونه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

تاج و تخت، بازی نیست

چند روز پیش، آخرین قسمت سریال «بازی تاج و تخت» رو دیدم. در چند سال اخیر خیلی از این سریال شنیده بودم، به خصوص در توییتر و اون زمانی که قسمت‌های جدیدش منتشر می‌شد. تصاویری که تو وبسایت‌ها از سریال می‌دیدم، به خصوص دختری که سوار اژدها بود یا موجودات یخی با چشمای آبی، این تصور رو در من بوجود آورده بود که بازی تاج و تخت یه داستان تخیلی و فانتزی داره که اون زمان علاقه‌ای بهش نداشتم. اما همونطور که قبلا اینجا در موردش توضیح دادم، نظرم به تدریج در مورد این ژانر تغییر کرد و تصمیم گرفتم که در یه فرصت مناسب دیدن این سریال رو شروع کنم. 

 

فصل‌های ۱ و ۲ بیشتر به معرفی خاندان‌ها و شخصیت‌ها که تعدادشون هم کم نبود گذشت و اون جذابیتی که انتظارش رو داشتم ندیدم، تا حدی که یه مقدار به شک افتادم که ارزش ادامه داره یا نه. اما فصل‌های بعد با گذشت هر قسمت جذاب‌تر شدن و به نظرم ارزش وقتی که براش گذاشتم رو داشت.

بر خلاف تصوری که داشتم و با اینکه زمان و مکانی که داستان در اون روایت می‌شه ناشناخته‌ست، نمی‌تونم بگم که داستان تخیلی یا فانتزیه. تاریخچه خاندان‌ها، رسم و رسوم، و خلق و خوشون خیلی خوب ساخته و پرداخته شده و روابط بین شخصیت‌ها و عشق‌ها و نفرت‌هاشون قابل باوره.  

خشونت زیادی در سریال وجود داره که دیدن بعضیاشون در لحظه‌ی اول می‌تونه شوکه‌کننده باشه. بر.هن.گی هم در سریال زیاد دیده می‌شه، اما نکته جالب اینه که به نظر میاد نخواستن صحنه‌های ار.وت.یک ایجاد کنن، چون اگه می‌خواستن که در این کار استادن.

از بین شخصیت‌های پر تعداد سریال، بعضیاشون برای من جالب‌تر بودن:

1- Tyrion Lannister

میشه گفت خردمندترین شخصیت سریال، که با وجود فشارهای روحی وارده از سمت اطرافیان و حتی خانواده‌ش که ناشی از شرایط خاص فیزیکیِ مادرزادیش بود، شخصیتی محترم و متمدن داشت.

 سعی می‌کرد با اطلاعات و ابزار موجود بهترین تصمیم ممکن رو بگیره. اهل بهره‌‌گیری از لذت‌های زندگی و فراری از خشونت و جنگ بود و تلاش می‌کرد در شرایط پر آشوب، تا حد ممکن رنج کمتری به انسان‌ها وارد بشه.

 

2- Arya Stark

تو فصل اول خیلی کوچیک بود و بیشتر از چهره بامزه‌اش خوشم میومد. اما هرچقدر فصل‌های سریال جلو رفت، شخصیت و روحیاتش برام جالب‌تر شد. 

 از اواخر فصل ۱ که پدرش کشته شد تا فصل آخر سریال به دور از خانواده بود و با وجود سن کم سعی کرد خودش رو برای هدفی که داشت، یعنی گرفتن انتقام آماده کنه و تو این راه همه‌ی سختی‌ها رو تحمل کرد.

جالب‌تر وقتی بود که در فصل آخر، وقتی که خانواده‌ش دوباره قدرتشون رو در قلمروشون به دست آورده بودن و خواهر بزرگترش حاکم شده بود، در جواب کسی که My Lady خطابش کرده و بهش ابراز علاقه کرده بود گفت که «من lady نیستم، هیچوقت نبودم». گفت که علاقه‌ای به شلوغی و جمعیت نداره و تصمیم گرفت باز هم مثل گذشته جایی مقیم نشه و دائما در سفر و ماجراجویی باشه، دیدگاهی نسبت به زندگی که اینجا در موردش نوشته بودم.

 

3- Sandor Clegane (Hound)

ظاهر خشنی داشت و جنگجوی ماهری بود. اما در نیمه‌ی دوم سریال، به خصوص در مسیری که همراه Arya بود، شخصیتش بیشتر شناخته شد. هیچ ادعای اخلاقی نداشت و کاملا زمینی و دنیوی برخورد می‌کرد با مسائل، اما یه نوع بی‌توجهی به دنیا و پُست و مقام افراد و ... در رفتار و گفتارش وجود داشت که برام جالب بود. در واقع هم مادیات و هم معنویات در نظرش پوچ و بی‌معنی بود. 

 

4- Cersei Lannister

خانومای محکم و جاه‌طلب و جسور، که البته در اکثر مواقع فقط تو فیلم‌ها و سریال‌ها باهاشون مواجه شدم، همیشه برای من جذابن. اما نکته جالب «سرسی» برام اینجاست که با وجود بروز این مشخصات در ایشون به حد نهایت، نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و جزو شخصیت‌های مورد‌علاقه‌ام نبود. نمی‌تونم دلیل روشنی براش بیان کنم، شاید چون به نظرم اکثر تصمیمات و اقداماتش بیشتر از اینکه از روی عقل و منطق باشه، بر اساس کینه و نفرت بود. 

یکی از موارد مورد بحث در زمان پخش این سریال، نحوه پایانش بود. می‌شنیدم و می‌خوندم که سریال خیلی بد تموم شده. اما وقتی خودم سریال رو دیدم به نظرم پایانش خیلی منطقی و واقع‌بینانه بود. شاید یه پایان حماسی و قهرمانانه چیزی بود که افراد بیشتری رو راضی می‌کرد، اما به نظرم نویسنده‌ها سعی داشتن پیام‌هایی واسه بیننده‌ها داشته باشن: اینکه قدرت نامحدود و غیرپاسخگو هر شخصی رو منحرف می‌کنه، اینکه سلاح‌های کشتار جمعی! چه فجایعی می‌تونن به بار بیارن، و اینکه از کسانی که مدعی هستن فقط در صورتی که قدرت در اختیار اونها باشه دنیا جای خیلی بهتری خواهد بود و می‌تونن زنجیرها رو از پای همه باز کنن و بهشت رو روی زمین برپا کنن، باید ترسید. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

به خاطر خود «جیمی»

امروز قسمت آخر سریال "Better Call Saul" رو دیدم. قبلا اینجا در مورد این سریال و شخصیت اصلیش نوشته بودم. معمولا قسمت‌های آخر سریال‌های محبوب خیلی بحث بر انگیز میشن. طرفدارها انتظاری از سریال و نحوه پایانش دارن که گاها برآورده نمیشه و میگن سریال بد تموم شد. من ولی معمولا مشکلی با پایان‌بندی‌ها ندارم و به نظرم مثل بقیه سریال، حاصل دید و نظر نویسندگان و کارگردان سریال خواهد بود. (ادامه متن ممکنه بخشی از داستان سریال رو لو بده).

فقط دلم می‌خواد بگم که چقدر از شخصیت «کیم وکسلر» خوشم میاد. چقدر حال کردم که با وجود همه اتفاقات و حتی تو زندان هم «جیمی» رو تنها نذاشت.

شاید علت تصمیم به ظاهر غیر منطقی جیمی هم این بود که دلش نمی‌خواست رفاقت و همدلی کیم رو از دست بده. شاید ترجیح داد به جای اینکه بعد از ۷ سال از زندان بیاد بیرون و بدون هیچ امیدی هر روز از خواب پا شه و کارهای تکراری بکنه، مدت خیلی زیادی تو زندان بمونه و به دیدن گاه و بیگاه کیم دلخوش باشه، دلخوش به اینکه گاهی یواشکی یه سیگار با هم بکشن.  شاید زندگی اینطوری جذاب‌تر باشه.

یه نکته جالب اینه که قبلا تو این پست هم از کیم تعریف کرده بودم. اصلا یادم نبود.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

به خاطر خود «تونی سوپرانو»

داشتم قسمت ۸ از فصل پنجم سریال "Sopranos" رو می‌دیدم که روند داستان طوری پیش رفت که به نظرم رسید میشه مثال خوبی برای نوشته‌ی قبلیم یعنی «به خاطر خودم» در نظر گرفتش.

در بخشی از این قسمت می‌بینیم که «تونی سوپرانو» که مدتیه از همسرش «کارملا» جدا شده، تصمیم داره امسال بر خلاف همیشه در جشن تولد پدر همسرش شرکت نکنه. وقتی پدر کارملا از این موضوع مطلع میشه به شدت ناراحت میشه و میگه «من بیست و چند سال هستش که این آدمو می‌شناسم» و تهدید می کنه که بدون حضور «تونی» در مهمونی شرکت نمی‌کنه.

 

 

نکته‌ی مهم در اینجا اینه که ما تو قسمت‌های قبلی دیده بودیم که این پدر در موضوع جدایی دختر و دامادش دخالتی نمی‌کنه و حتی بعد از جدایی به دخترش توصیه می‌کنه که «سعی کن با شخص جدیدی آشنا بشی». بنابراین علاقه‌ی ایشون به داماد سابقش ربطی به نسبت خانوادگی و زندگی شخصی دخترش نداره.

در ادامه این قسمت می‌بینیم که ناراحتی پدر زن باعث میشه کارملا با تونی تماس بگیره و راضیش کنه که در جشن تولد حاضر بشه و تونی هم یه هدیه جذاب به پدر زن سابق کادو میده.

ممکنه پدر زن تونی بر اساس سوابق سال‌های قبلی، می‌دونسته که دامادش کادوی خوبی بهش میده و به خاطر همین اصرار بر حضورش داشته. حتی اگه اینطور بوده باشه هم مهم نیست، به هر حال این رفتار هم بخشی از شخصیت تونی هستش و به همین دلیل حضورش برای پدر زن سابقش مهم بوده. 

به عنوان یه نکته‌ی حاشیه‌ای و بی‌ربط به بحث قبلی، شنیدن کنایه‌ی زیر از تونی سوپرانو تو این قسمت سریال جالب بود. به خصوص اگه بدونیم در زمان ساخت این قسمت، بیشتر از ۲۰ سال از انقلاب ایران گذشته بود. 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

زندگی در سرزمین شمالی

سریال ژاپنی «از سرزمین شمالی» یا "Kita no kuni kara"،‌ بخشی از خاطرات دوران کودکی منه. کل خانواده علاقه‌ی زیادی به این سریال داشتن و معمولا همگی موقع پخشش جلوی تلویزیون جمع بودن. البته طبق روال صدا و سیما، این سریال هم معمولا با فاصله‌ی چند سال بازپخش می‌شد که حداقل این یکی، البته به همراه سریال ایرانی «روزی روزگاری»، ارزش چندبار نگاه کردن رو داشت.  

جدا از موسیقی بسیار زیبای تیتراژ این سریال که هربار شنیدنش تاثیر زیادی روم میذاره، موضوعات جالبی توی این سریال مطرح میشه. تفاوت‌های فرهنگی بین روستا و شهر و سبک‌های زندگی متفاوت در اونها، اختلاف نظر و دیدگاه بین نسل‌های مختلف و البته موضوع «قضاوت کردن اشخاص» که به نظرم بارها تو این سریال بهش پرداخته میشه. 

در بین شخصیت‌های سریال، «جون» پسربچه‌ایه که سریال از زبون اون روایت میشه و در اختلاف و جدایی بین پدر و مادرش، معمولا طرف مادرش، «ریکو» رو می‌گیره که اهل «توکیو» و بزرگ شده‌ی شهر هستش، و خواهرش «هُتارو» که تقریبا همسن خودشه معمولا طرفدار نظرات و اقدامات پدرش، «گُرُ» هستش که متولد و بزرگ شده‌ی روستاست و بعد از جدایی، به همراه «جون و هُتارو» دوباره به اون روستا برمیگرده. «جون» زندگی تو روستای بدون امکانات و دور افتاده رو مسخره می‌دونه و دلش می‌خواد تو همون توکیو زندگی کنه و مرتب در حال غر زدن و گله و شکایته، اما «هتارو» معمولا در سکوت و بدون صحبتی در تایید یا رد، با تصمیمات پدرش همراهی می‌کنه.  

من چندین بار که سریال رو تماشا کردم، به غیر از آخرین بارها، همدلی بیشتری با «جون» و مادرش داشتم. اما هرچقدر گذشت، تصمیمات و اقدامات پدر خانواده یعنی «گُرُ» برام قابل فهم‌تر شد. البته به نظر من این بحث روستا و شهر فقط ظاهر قضیه است و موضوع اصلی، نمایش دو دیدگاه مختلف نسبت به زندگی و معنی اونه. فکر می‌کنم، و البته دلم می‌خواد اینطور باشه، که این تغییر دید در من به دلیل عمیق‌تر شدن نگاهم به زندگی و فراتر رفتن توجهم از زرق و برق‌های ظاهری بوده. 

 بالاتر گفتم که یکی از موضوعات مورد توجه این سریال «قضاوت» هستش. یکی از قسمت‌های سریال که حتی تو بچگی هم خیلی روم تاثیر گذاشت، اونجایی بودش که «ریکو» یعنی مادر بچه‌ها شدیدا بیماره و بچه‌ها برای اینکه در آخرین روزها کنار مادرشون باشن به توکیو رفتن. «ریکو» فوت می‌کنه و پدر یعنی «گُرُ» نه تنها در مراسم اصلی حضور نداره، بلکه وقتی صبح سه روز بعد خودش رو به توکیو می‌ٰرسونه، درحالیکه بقیه خوابن خیلی با اشتها شروع به خوردن غذا می‌کنه. در همون حال «جون» می‌بینتش و احساس می‌کنه پدرش خیلی بی توجه به مادر اونها و بی‌عاطفه‌ست. چند روز بعد وقتی تو جمع خانوادگی ناراحتیش رو از این رفتار پدرش ابراز می‌کنه، یه پیرمرد خردمندی که باهاشون تو روستا زندگی می‌کنه بهش میگه که «نباید در مورد پدرش اینطور فکر کنه. چون پدرش همون روز که خبر فوت رو می‌شنوه می‌خواسته خودش رو برسونه، ولی چون پول نداشته مجبور شده پول قرض کنه و با قطار بیاد، و کل مسیر رو هم نتونسته چیزی بخره و بخوره». کاش همیشه تو زندگی یه خردمندی باشه که گاهی این چیزا رو به آدم یادآوری کنه.  

خلاصه اینکه، چند وقتی میشه که متوجه شدم این سریال طولانی‌تر از اون چیزی بوده که سالها از تلویزیون ایران پخش شده و قصه تا بزرگ شدن بچه‌ها ادامه داره. تصمیم گرفتم یه بار هم سریال رو با فصل‌های جدیدش ببینم، شاید چیزای بیشتری برای یاد گرفتن داشته باشه.

یه نکته‌ی حاشیه‌ای هم اینکه، روستایی که داستان سریال در اون میگذره، «هُکایدو» نام داره که تو منطقه‌ی «فورانو» هستش. اگه اشتباه نکنم تو انیمیشن فوتبالیست‌ها هم یه تیم به اسم «فورانو» وجود داشت که همیشه در شرح سختی‌هایی که کشیدن می‌گفتن «ما تو برف و سرما تمرین کردیم». به نظر میاد که راست می‌گفتن! چون تو سریال «از سرزمین شمالی» هم زمستون‌های خیلی سخت و طولانی‌ای تو منطقه‌ی «فورانو» برقرار بود. 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

بخشی از مشکل نباشیم

موقع دیدن قسمت نهم از فصل پنجم سریال «بهتره با ساول تماس بگیری»، که اینجا در موردش یه توضیحاتی دادم، دیالوگ جالبی بین «کیم» و «جیمی» برقرار شد:

ببین جیمی، می‌دونم که داری دروغ میگی:

 

و می‌دونم که تو بیابون اتفاق وحشتناکی افتاده:

 

اصرار نمی‌کنم و نمی‌خوام مجبورت کنم که بهم بگی چی شده:

 

فقط می‌خوام بدونی که من اینجام:

 

و می‌تونی بهم بگی. باشه؟

 

و هیچ قضاوتی در موردت نمی‌کنم:

 

این حرفای «کیم» در شرایطی هستش که از اول موافق کاری که «جیمی» می‌خواست بکنه نبود. ضمن اینکه اون کار «جیمی» باعث شد که «کیم» یه شب تا صبح رو با استرس بگذرونه.  

به نظرم این معنای واقعی رفاقت و همراهی هستش: اینکه تو مشکلات و سختی‌ها کنار طرف مقابلت باشی، نگی «بهت گفته بودم» یا نگی «چرا این کارو کردی». یا طرف رو تحت فشار نذاری که «حتما باید بهم بگی چی شده». این باعث میشه به جای اینکه خودت هم به بخشی از مشکل تبدیل بشی، حتی گاهی مهم‌ترین بخش مشکل، کسی باشی که بشه روت حساب کرد برای روزهای سخت. 

حتی اگه در طی پنج فصل سریال نگفته باشی «دوسِت دارم» یا «تا آخرش هستم» یا حرف‌هایی از این قبیل. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

رفتار درست با یه «ساول گودمن»

 

سریال "Breaking Bad" شخصیت‌های متعددی داشت. بعضی‌هاشون مثل «والتر وایت» و «جسی پینکمن» به عنوان شخصیت‌های محوری سریال خیلی مورد توجه قرار گرفتن و در مورد رفتارها و تصمیماتشون بحث‌های زیادی شکل گرفت، بعضی‌هاشون هم شخصیت‌های فرعی بودن و با وجود اینکه اونها هم در پیشبرد داستان نقش زیادی داشتن، توجهات کمتری بهشون جلب شد. شخصیت «ساول گودمن» تو این سریال از نوع دوم بود.

با وجود این، ظرفیت‌های این شخصیت از چشم سازندگان سریال دور نموند، تا جایی که اونها تصمیم گرفتن سریال "Better Call Saul" رو با محوریت ساول گودمن بسازن تا با جزئیات بیشتری به پیشینه و دلایلِ تصمیمات و رفتارهاش بپردازن. به همچین سریالی که در دنیایِ یه سریالِ دیگه ساخته شده باشه و بازیگر محوریش یکی از شخصیت‌های سریال قبلی باشه «اسپین‌آف» (Spin-Off) گفته میشه. بنابراین Better Call Saul یه اسپین‌آف برای ‌Breaking Bad هستش. و البته مطابق تعریف یه اسپین‌آف، یه سریال کاملا مستقل هستش و برای دیدنش نیازی نیست سریال قبلی رو حتما دیده باشید، ولی اگه دیده باشید واقعا سریالِ جدید خیلی میتونه براتون جالب‌تر و هیجان‌انگیزتر باشه.

خیلی وقت‌ها اسپین‌آف‌ اصلا در حد و اندازه‌ی سریال اصلی موفق نمیشه و مورد توجه قرار نمی‌گیره، اما Better Call Saul به حدی موفق بود که الان حتی بعضی‌ها معتقدن از خود Breaking Bad هم بهتره. ارزش این اتفاق وقتی روشن میشه که به خاطر داشته باشیم Breaking Bad در لیست بهترین سریال‌ها، همیشه در رتبه‌های بالا حضور داره.

تو Breaking Bad چیزی که از ساول گودمن می‌دونستیم این بود که یه وکیلِ بدونِ اصول هستش و حاضره برای اینکه موکلینش، که اکثرا کسایی هستن که عادت به قانون‌شکنی دارن، تو دادگاه‌ها موفق بشن همه کاری بکنه و از حفره‌های قانونی بدون در نظر گرفتن هیچ اصل اخلاقی استفاده کنه. 

اگه اشتباه نکنم داستان Better Call Saul از ۶ سال قبل از اتفاقات Breaking Bad شروع میشه. اگه بخوام خیلی سر راست و مستقیم کلیتِ داستانِ ساول تو این سریال رو بگم، ساول اسمش «جیمی مک‌گیل» هستش، یه وکیل معمولی که سعی می‌کنه تعداد موکلهاش رو زیاد کنه. شبا تو یه اتاق کوچیک پشت یه آرایشگاه زنانه (یا سالن ناخن!) می‌خوابه که همون اتاق روزها دفتر کارش هست. یه ماشین کهنه هم داره. یه برادر بزرگ به اسم «چاک» داره که یکی از معروف‌ترین و موفق‌ترین وکلا هستش و جزو شرکای اصلی یه شرکت وکالتی بزرگه و از احترام زیادی بین همکاراش برخورداره. یه جورایی انگار اسطوره‌ی وکالت هستش.

 

 

اما یه مدتیه که چاک به خاطر یه جور بیماری یا وسواس فکری عجیب، تا جای ممکن از خونه خارج نمیشه و حتی در شرکت هم حضور پیدا نمی‌کنه. ساول تقریبا هر روز به برادرش سر میزنه و خریدهاش رو براش انجام میده. از نوع رفتار و مراقبتی که ساول از برادرش به عمل میاره، می‌تونیم به علاقه‌ی ساول به چاک پی ببریم. حتی بر اساس وقایع، به نظر میاد ساول خیلی به توجه و محبت چاک نیاز داره و از نظر کاری هم دائما سعی میکنه خودش رو به برادرش ثابت کنه. هر چند که تقریبا از دید همه یه وکیل سطح پایین هستش. حتی وقتی با یه زن و شوهر در حال مذاکره هستش که وکالتشون رو به عهده بگیره، زن خیلی تمایلی به این کار نشون نمیده و یه جورایی میگه که ساول شبیه وکلایی هستش که فقط وکالت خلافکارها رو به عهده می‌گیرن. هر چند که ساول خودش تعبیر دیگه‌ای از کاراش داره: «من چرخ‌دنده‌های عدالت رو روغن‌کاری می‌کنم.»

 

 

سریال تو موقعیت‌های مختلف به اتفاقات زندگی ساول در گذشته می‌پردازه و ما متوجه می‌شیم که سالهای خیلی قبل، وقتی که ساول خیلی جوون بود، تو شهر خودشون با یکی از دوستاش به کلاهبرداری‌های کوچیک از مردم مشغول بود و خوش‌نام نبود. بعد از اینکه تو یکی از ماجراهاش به زندان افتاد، برادرش وکالتش رو به عهده گرفت و بعد از آزادی، تو شرکت برادرش به عنوان نامه‌رسان شروع به کار کرد. در حین کار تو این شرکت، و شاید به خاطر علاقه به برادرش و با الگو گرفتن از اون، بدون اینکه به چاک یعنی برادرش بگه، شروع به تحصیل (مکاتبه‌ای) در رشته‌ی حقوق کرد و روزی که مدرک فارغ‌التحصیلی رو براش فرستادن، با خوشحالی موضوع رو به برادرش گفت و انتظار داشت که بعد از اون، تو شرکت یه کار مرتبط به رشته‌ی تحصیلیش بهش بدن. چاک هم بهش تبریک گفت و ازش خواست که منتظر باشه تا موضوع رو با شرکاش مطرح کنه. چند وقت بعد به ساول میگن که موضوع مورد تایید سران شرکت قرار نگرفته و بعدش ساول که خیلی ناراحت شده بود، کار خودش رو به عنوان یه وکیلِ مستقل شروع می‌کنه.

 

 

اتفاقات سریال و شخصیت‌پردازی‌هاش خیلی ظریف و دقیق هست و اینجا نمی‌شه اونطور که باید بهش پرداخت. اگه سریال رو ندیدین و قصد دارید ببینید، بهتره دیگه ادامه‌ی متن رو نخونید. اما شاید نکته‌ی کلیدی ماجرا جایی هستش که بر اساس اختلافاتی که بین ساول و چاک بوجود میاد، ما کم‌کم متوجه می‌شیم که چاک از اول موافق با کار وکالت برای ساول نیست. در واقع چاک نه شخصیت برادر کوچک‌ترش رو می‌پسنده و نه تحصیلات و مدرک نه‌چندان معتبرش رو. در واقع چاک کار حقوق و وکالت رو مقدس‌تر از اون میدونه که شخصی با پیشینه‌ی قانون‌شکنی‌های مکرر و زندان و ... فقط با گرفتن یه مدرک بهش وارد بشه. حتی متوجه می‌شیم که کسی که با کار ساول تو شرکت مخالفت کرده چاک بوده، و می‌فهمیم که مشکل چاک با ساول حتی محدود به حقوق و وکالت هم نیست. در یه صحنه می‌بینیم که وقتی مادرشون تو بیمارستان در حال فوت هستش، در لحظه‌ی آخر اسم ساول رو که اون لحظه اونجا نیست صدا می‌کنه. بعد از فوت مادر، ساول از چاک می‌پرسه مادر در لحظه‌ی آخر چیزی نگفت؟ و چاک میگه نه. 

 

 

با دیدن سریال آدم با خودش فکر می‌کنه که اگه چاک، با ساول رفتار بهتری می‌داشت، به عنوان یه وکیل قبولش کرده بود، اجازه می‌داد تو شرکت کار کنه و .. آیا ساول به انسان بهتری تبدیل نمی‌شد؟ اگه چاک نقش الگو بودن خودش رو برای ساول حفظ می‌کرد، آیا نمی‌تونست ساول رو به مسیر بهتری هدایت کنه تا دست از خرده خلاف‌هاش برداره؟ آیا ساول سرنوشتی بهتر از اون چیزی که تو Breaking Bad دیدیم پیدا نمی‌کرد؟ بر اون اساس حتی شاید سرنوشت خیلی از آدم‌های دیگه هم عوض می‌شد.

از طرفی، وقتی صادقانه به موضوع فکر می‌کنم، گاهی خودم رو در جایگاه چاک می‌بینم، حتی بدون اینکه از نظر اعتبار شغلی در اندازه‌ی چاک در سریال باشم. انگار ما گاهی برامون سخت میشه که قبول کنیم آدم‌هایی با پیشینه‌ی نامناسب، بدون برنامه و زحمت کافی، با زرنگ‌بازی و شاید کمی شانس و کمک دیگران، به اون جایگاهی برسن که دیگرانی عمر و زندگیشون رو برای رسیدن بهش صَرف کردن.

نمی‌تونم با اطمینان بگم حق با کدوم طرف هستش.

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد