روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

۳ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

چه چیز امیر را کُشت؟

فکر می‌کنم اولین‌بار سال ۱۳۸۵ بود که فیلم «چه کسی امیر را کشت؟» رو دیدم. دانشجو بودم و در واقع به عنوان فرصتی برای یه خلوت دو نفره رفتیم سینما، بدون توجه به اینکه چه فیلمی نمایش داده میشه. داخل سالن هم بیشتر سرگرم صحبت بودیم تا فیلم دیدن. اما همون لابه‌لای صحبت‌ها که فیلم رو می‌دیدم، به نظرم فیلم متفاوتی بود. در این حد که اسم و کلّیّتش یادم موند تا بعدا دوباره ببینمش.

فرصت دیدن دوباره‌ی این فیلم دیگه پیش نیومد. چون جزو فیلم‌هایی نبود که مورد تحسین قرار گرفته باشه تا مثلا تو یه جمع دوستانه به عنوان گزینه مطرح و انتخاب بشه. حتی برعکس، یه خبرهایی از اعتراض تماشاچی‌ها به فیلم هم منتشر شده بود. اینطوری بود که دیگه کم‌کم حتی یه عنوان گزینه‌ای برای تنها فیلم دیدن هم فراموش شد.

چند وقت پیش به طور اتفاقی دیدم که این فیلم داره از شبکه‌ای پخش می‌شه و چون اون پیش‌زمینه رو ازش داشتم، گفتم فرصت خوبیه که دوباره ببینمش. ساختار فیلم نسبت به فیلم‌های معمول کمی متفاوته و شاید خسته‌کننده بودنش برای تعدادی از تماشاگرها طبیعی باشه. احتمالا کارگردان هم خواسته با استفاده‌ی زیاد از بازیگرای معروف از وقوع این وضعیت پیشگیری کنه. من در کل از فیلم راضی بودم و البته موضوعش یه مقدار جای بحث داره به نظرم.

داستان فیلم در مورد شخصی به اسم «امیر» با بازیگری «علی مصفا» ست. یه روز صبح خبر می‌رسه که ماشین امیر رو تو مسیر جاده‌ی شمال، در حالیکه تصادف شدیدی کرده پیدا کردن. خبر پخش میشه که امیر فوت کرده و حالا فیلم میره سراغ افراد نزدیک به امیر و هر کدوم از اونها، مستقل از همدیگه، در موردش حرف می‌زنن. دوست قدیمی، دوست فعلی، همسر، منشی، همکار و .. . 

اولِ کار همه تعریف و تمجید می‌کنن، اما هر چقدر می‌گذره با انتظاراتِ مختلفِ اطرافیان از امیر، که گاها متضاد هم هستن، مواجه می‌شیم که هر کدوم به دلایلی بوسیله‌ی امیر برآورده نشده و باعث ناراحتی و حتی کینه‌ی اونها از امیر شده. آخر کار هم همگی مدعی میشن که اونها نقشه‌ی قتل امیر رو طراحی کردن و کشتن امیر کار اونها بوده.

البته در انتهای فیلم، امیر رو می‌بینیم که انگار از انتظارات و رفتار اطرافیانش کلافه شده و جوری تصادف رو صحنه‌سازی کرده که انگار کشته شده و حالا می‌خواد زندگی جدیدی رو شروع کنه.

قبل‌ترها «محمدرضا شعبانعلی» چند مطلب با عنوان «غولی به نام مردم» نوشته بود و در اون‌ها به نوعی به چنین موضوعی اشاره کرده بود. در واقع، هر کدوم از ما تو زندگی با انبوهی از درخواست‌ها و انتظارات اطرافیان مواجهیم. گاهی فشارِ مجموعِ این انتظارات، که هر کدوم به تنهایی ساده به نظر می‌رسن، اینقدر زیاد میشه که آرزو می‌کنیم کاش میشد مثل امیر تو فیلم، زندگی جدیدی رو شروع کنیم.

با اینکه امیر کشته نشده و حتی انگار خودش مرگش رو صحنه‌سازی کرده، اما هرکدوم از اطرافیانش مدعی کشتن امیر هستن. انگار به نوعی خودشون هم قبول دارن که درخواست‌ها، توقعات و قدرناشناسی اونها باعث شده امکانِ زندگی کردن از امیر گرفته بشه. واقعا نقش کدومشون تو قتل امیر بیشتر بوده؟ کدوماشون آمر قتل بودن، کدوما معاونت داشتن و کدوما عاملش بودن؟

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

نکنه مطرب شم

تعطیلات نوروز و قرنطینه‌ی خونگی باعث شد به دیدن فیلم «مطرب» رضایت بدم. خود فیلم که مطابق انتظار تعریفی نداره ولی یه قسمتش باعث شد به فکر برم. البته موضوع جدیدی نیست، ولی در حین دیدن فیلم یه بار دیگه بهم یادآوری شد. 

شخصیت اصلی فیلم که خواننده‌ی ترانه‌های کوچه‌بازاریه، سال ۵۷ تازه داره به شهرت می‌رسه که انقلاب میشه و مجبور میشه کارش رو کنار بذاره. بارها به خودش و اطرافیانش میگه که اگه انقلاب به جای ماه «بهمن» تو «اسفند» پیروز شده بود منم الان خواننده‌ی مشهوری بودم. آخرای فیلم وقتی یه بار دیگه واسه بچه‌ها و دوستش می‌خواد داستان رو تعریف کنه، با اعتراض اونها که دیگه از شنیدن داستان تکراریش خسته شده بودن مواجه میشه.

احتمالا همه‌ی ما زیاد از این داستان‌ها از اطرافیانمون شنیدیم: «داشتم برای تحصیل اعزام می‌شدم آمریکا که انقلاب شد» یا «می‌خواستیم فلان کالا رو وارد کنیم که شامل تحریم شد» یا «خواستم مهاجرت کنم که دلار ۳ برابر شد» و موارد مشابه دیگه. این جملات معمولا با حسرت نرسیدن به موفقیت‌هایی بیان میشه که می‌تونست اتفاق بیفته. 

مساله‌ی عجیبی نیست. خود من هم از این حسرت‌ها زیاد دارم، هر چند که من تصمیمات و اقدامات خودم و نه اتفاقات جانبی رو دلیل بخش زیادی از حسرت‌ها‌م می‌دونم. اما چیزی که همیشه ازش فراری هستم اینه که هر جا تو جمعی هستم از این حسرت‌ها بگم. مطمئنم بعد از دفعه‌ی دوم و سوم یه حس ترحم در بقیه‌ی افراد ایجاد میشه که بعد از دفعه‌ی چهارم و پنجم تبدیل میشه به «ای بابا، بازم شروع کرد».

بد نیست اینجا یادی کنیم از استاد «نصرت‌اله کریمی». بازیگر، کارگردان و فیلنامه‌نویس ایرانی که روز ۱۲ آذر ۱۳۹۸ از دنیا رفت. ایشون که قبل از سال 57 در سینمای ایران حضور پررنگی داشت، بعد از انقلاب مدتی زندانی شد و حتی حکم «قطع دست» و «اعدام» هم گرفت، هر چند که اون احکام اجرایی نشدن. ایشون از ادامه‌ی حضور در سینمای ایران محروم شد، اما کار هنری خودش رو با ساخت تندیس و صورتک ادامه داد. بر طبق شنیده‌ها ایشون حتی تو کار پرورش تجاری گیاه «کاکتوس» هم بودن.

احتمالا اگه قرار به حسرت و گله و شکایت می‌بود، آقای کریمی قصه و داستان بیشتری برای تعریف کردن داشت تا مطرب فیلم ما. اونقدر بیشتر که احتمالا خیلی دیر هم تکراری می‌شدن. اما ایشون خودش رو زندونی دلخوری‌هاش از شرایط و روزگار نکرد و سعی کرد کارهایی که از دستش بر میومد رو انجام بده. 

یه موقعی فکر می‌کردم این گله و شکایت‌ها و حسرت‌خوردن‌های مداوم به سن و سال مربوطه، اما الان نظرم اینه که شخص وقتی به اون مرحله می‌رسه که درست یا غلط احساس می‌کنه به حقش تو زندگی نرسیده، دیگه هیچ کاری هم از دستش برنمیاد و امیدی هم به هیچ دستاوردی تو زندگیش نداره. و این همیشه یکی از ترس‌های من تو زندگی بوده. 

 

۰ نظر
فربد صالحی

I want a trainer

 

حدود سال‌های ۸۳-۸۴ بود که بعضی شب‌ها تو خوابگاه با بچه‌ها فیلم می‌دیدیم. اون موقع‌ فیلم "Million Dollar Baby" (که تو فارسی معمولا به طور نچسبی «عزیز میلیون دلاری» ترجمه میشه) خیلی سر و صدا کرده بود و نامزد جوایز زیادی هم شده بود. تصمیم داشتم فیلم رو ببینم و بعد از اینکه وارد چرخه‌ی فیلم‌های خوابگاه شد، با یکی از هم‌اتاقی‌ها دیدیمش. نه من و نه دوستم نتونستیم با فیلم ارتباط برقرار کنیم و تا مدتها می‌گفتیم این چه فیلمی بود آخه. 

دیگه گذشت تا چند روز پیش که تو صفحه‌ی اینستاگرام آقای «فرهاد جعفری» نظر خیلی مثبتشون رو در مورد این فیلم خوندم. هم ذهنم رفت به دوران خوابگاه و هم به فکر رفتم که پس چرا من اون موقع خوشم نیومده بود از فیلم، به خصوص که ایشون گفتن ۷-۸ بار فیلم رو دیدن و من هم از اون افرادیم که اگه از فیلمی خوشم بیاد به دفعات متعدد می‌تونم تماشاش کنم. 

خلاصه اینکه، فیلم رو دوباره دیدم و نظرم در موردش به کلی عوض شد. به این فکر کردم که گذشت زمان، اتفاقاتی که باهاشون مواجه میشی و حتی اون نیازهایی که از یه جایی به بعد تو زندگی احساسشون میکنی، چقدر روی طرز فکر و دید آدم به زندگی تاثیر میذارن. مثلا من هم مثل «مَگی» تو فیلم، خیلی وقته دنبال کسی هستم که به من تو پیدا کردن مسیر درست و طی کردن این مسیر کمک کنه. کسی که بتونم اشکالاتم رو ازش بپرسم، بتونم به بینشش اعتماد کنم و فقط کارم تمرین و تمرین و تمرین باشه. 

فیلم صحنه‌های تاثیرگذار زیادی داره. چندتا از دیالوگاش رو که بیشتر خوشم اومد این زیر می‌نویسم، هر چند که مسلما شنیدنشون از زبون شخصیت‌ها و تو موقعیت‌های فیلم تاثیرگذارتر خواهد بود:

 

1- People love violence. They'll slow down at a car wreck to check for bodies. Same peolpe claim to love boxing. They got no idea what it is. Boxing is about respect: getting it for yourself, and taking it away from the other guy.

2- It's the magic of risking everything for a dream that nobody sees but you.

3- I want a trainer. I don't want charity, and I don't want favors. 

4- Some wounds are too deep or too close to bone. And no matter how hard you work at it, you just can't stop the bleeding.

5- She's not asking for God's help. She's asking for mine. 

6- People die every day. Mopping floors, washing dishes. And you know what their last thought is? "I never got my shot."

 

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی