روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

۶ مطلب با موضوع «شخصیت‌ها» ثبت شده است

آدابِِ رفتن، آدابِ نبودن

 

 

نوشته‌ی بالا، استوریِ آقای «سروش محمدی» تو اینستاگرامه. ایشون پزشک هستن و گاهی تو صفحه‌شون به مسائلی غیر از پزشکی هم می‌پردازن. موردی که این‌بار در موردش نوشتن برام جالب بود و البته من هم در گذشته تو این نوشته یه اشاره‌‌ای بهش داشتم. 

معمولا بیشتر آموزش‌هایی که ما می‌بینیم، چه با مطالعه‌ی خودمون و چه در گفته‌های بزرگتر‌ها، به زمانِ «بودن‌ها» مربوط میشه. اینکه چیکار کنیم که این «بودن» شروع بشه، چطور حفظش کنیم، چطور تقویتش کنیم و ..

اما همونطور که آقای محمدی نوشتن، به هر حال «رفتن» هم پیش میاد. این رفتن محدود به ارتباط‌های دوستانه یا عاطفی هم نیست، تو کار یا شراکت هم می‌تونه اتفاق بیفته و هرکسی در طول زندگی چندباری می‌تونه تجربه‌ش کنه. 

برخلاف شروع رابطه‌ها که معمولا با احساسات خوب و مثبت همراه هستش، شرایط در انتهای روابط معمولا سخت و دشواره و رفتار و برخورد نادرست طرفین و دیگران می‌تونه این شرایط رو بدتر کنه. به همین دلیل به نظر من حتی میشه بلد بودن نحوه‌ی رفتار صحیح و بلد بودن کنترل خود در این شرایط رو مهم‌تر هم دونست. 

رعایت آدابِ جُدا شدن، غیر از تاثیر روحی و روانی روی خود طرفین، می‌تونه در برداشتی که اطرافیانشون از شخصیت اونها دارن هم اثر بگذاره. به طوریکه آینده‌ی ارتباطات یا زندگیِ حرفه‌ای شخص رو هم تحت تاثیر قرار بده. شاید با چند تا مثال بهتر بشه این مورد رو توضیح داد.

خانوم «بهاره رهنما» و آقای «پیمان قاسم‌خانی» زوج هُنرمندی بودن که سال‌ها با هم زندگی کردن. چند سال قبل تو خبرها خوندم که به دلایلی که طبیعتاً من اطلاعی ازش ندارم از همدیگه جُدا شدن. اما نحوه‌ی برخورد دو طرف بعد از جدایی متفاوت بود. آقای قاسم‌خانی همچنان مثل سابق بدون هیچ اظهارنظر یا صحبت و عکسی به زندگی شخصی و حرفه‌ای خودشون ادامه دادن، و یا حداقل من خبر غیرکاری از ایشون نخوندم و نشنیدم.

خانوم رهنما هم مجددا ازدواج کردن که مسلماً اتفاق عجیبی نیست، اما تعداد عکس‌ها و مطالبی که از ایشون، ازدواجشون و همسر جدیدشون منتشر شده به قدری زیاد بوده که منی که هیچکدوم از صفحات ایشون رو تو شبکه‌های اجتماعی دنبال نمی‌کنم و این نوع خبرها جذابیتی برام نداره هم تعداد زیادی ازونها رو دیدم. به طوریکه الان همسر جدید ایشون برای من چهره‌ی آشنایی شدن، در حالیکه قبل از این ازدواج شناختی از ایشون نداشتم.

احتمالا این اتفاق کاملا بدون منظور بوده، چون من ندیدم ایشون تو فضای عمومی حرف غیر محترمانه‌ای در مورد همسر سابقشون و یا رابطه‌ی قبلیشون بیان کنن، اما نوشته‌هایی خوندم یا حرف‌هایی شنیدم که نشون میداد این برداشت برای عده‌ای بوجود اومده که انتشار این عکس‌ها و سر و صدای زیاد دور و بر زندگی جدیدشون تعمداً و به منظور نوعی انتقام‌گیری از همسر سابق بوده.

مثال بعدی رو میشه کاملا در حیطه‌ی شغلی و حرفه‌ای دونست. این بار بحثِ «جُدا شدن» یا «رفتن» نیست، بلکه به «نبودن» مربوط میشه. خانوم «هدیه تهرانی» که ستاره‌ یا به قولی سوپر استار سینمای ایران در اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل دهه‌ی ۸۰ بودن، در چند سال اخیر به هر دلیلی خیلی کم‌کار شده بودن و میشه گفت که «نبودن» در واقع. 

اما ایشون بر خلاف خیلی‌ از افراد مشهور، از ورزشکار تا هنرمند و بازیگر، سعی نکرد نبودنش در فضای حرفه‌ایِ کارش رو با اظهارنظرها و رفتارهای عجیب و غریب و حاشیه جبران کنه. به نظر من این نوع برخورد تاثیر خیلی زیادی در حفظ و حتی بهبود وجهه‌ی ایشون داشت، به طوریکه وقتی بعد از سال‌ها یه نقش طولانی موفق تو یه سریال نمایش خانگی داشتن، استقبال خیلی خوبی از ایشون شد و کلی یاد و خاطره‌ی مثبت از فیلم‌ها و نقش‌های سابق ایشون منتشر شد، حتی کارهایی که بعضی‌هاشون در زمان خودشون به عنوان کارهای «تجاری» ازشون یاد شده بود و اعتبار زیادی کسب نکرده بودن. اینا رو میشه از مزایای بلد بودن «آدابِ نبودن» دونست. 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

هیچ می‌دانی؟

 

به جز «فروغ فرخزاد» که شاعر بود، خانواده‌ی «فرخزاد» چهره‌ی فرهنگی مطرح دیگه‌ای هم داشت به اسم «فریدون فرخزاد» که علاوه بر شاعری، در زمینه‌ی برنامه‌سازی و اجرا در رادیو و تلویزیون، خوانندگی، ترانه‌سرایی و .. فعالیت داشت.

فریدون فرخزاد در آلمان تا مقطع «دکترای علوم سیاسی» تحصیل کرد، اما به دلیل علاقه‌ی زیادی که به شعر داشت شاعری رو هم پی گرفت و شعرهاش به زبان آلمانی در تعدادی از نشریات کشور آلمان چاپ شد و مورد تحسین قرار گرفت و جوایزی هم دریافت کرد. فعالیت‌های فریدون فرخزاد حتی در زمینه‌ی موسیقی هم مورد تحسین جشنواره‌ها قرار گرفته بود.

فریدون فرخزاد در سال ۱۹۹۱ میلادی (۱۳۷۲ شمسی) درکشور آلمان در منزلش به قتل رسید. حدس زده میشه که قتلش به فعالیت‌های سیاسی که بعد از سال ۱۳۵۷ داشت مربوط بوده. بیت‌های زیر، بخشی از شعر «در نهایت جمله آغاز است عشق» سروده‌ی این هنرمند هستش:

 

هیچ می‌دانی ز درد من هنوز، از درون گرم و سرد من هنوز

هیچ می‌دانی چه تنها مانده‌‎ام، چون صدف در عمق دریا مانده‌ام

هیچ می‌بینی زوال برگ را، ابتدا و انتهای مرگ را

هیچ می‌‎بینی نهاد و ریشه را، یاد داری لذت اندیشه را

هیچ می‌بینی چه سبز است این درخت، شاخه‌ای می‌چینی از اشجار بخت

 

هیچ باران را تماشا می‌کنی، چشمه‌ساران را تماشا می‌کنی

می‌زنی دستی به گیتاری هنوز، می‌دمد از پنجه‌ات باری هنوز

هیچ سازی در صدایت می‌خزد، نقش پروازی ز پایت می‌خزد

هیچ می‌دانی زبان من چه بود، لحن این و لفظ آن من چه بود

گوییا بشکسته بالم در سخن،‌ شمع بی‌رنگ زوالم در بدن

 

خسته‌ام از باور و ناباوری،‌ می‌نخواهم ارتفاع دیگری

عمق تب‌دار زمینم آرزوست،‌ یا شبی در مسلخ تاریک دوست

......

۰ نظر
فربد صالحی

یک نکته‌ی کوچک در خصوص صحبت‌های خانم سمیرا رحیمی

 

 

من خانوم «سمیرا رحیمی» رو از طریق «اینستاگرام» شناختم. خود اینستاگرام، ایشون رو برای «فالو» پیشنهاد کرده بود. وارد صفحه‌شون که شدم، چیزی که اولش توجهم رو جلب کرد جمله‌ای بود که برای معرفی خودشون نوشته بودن: «مدیر هنری مایکروسافت». خب تعداد ایرانی‌ها تو شرکت‌های تکنولوژی معروف دنیا کم نیست، ولی اونهایی که من می‌شناختم اکثرا تو بخش‌های فنی بودن.

به صفحه‌ی اینستاگرام‌ شون که یه نگاه کلی کردم، علاوه بر عکس‌های اکثرا جذابشون، «هایلایت‌» هایی داشتن از حضورشون تو دفاتر شرکت‌های معروف مثل «گوگل»، «پینترست»، «توییتر» و چندتا شرکت دیگه. چندتا از متن‌هایی که برای عکس‌هاشون نوشته بودن رو خوندم و خب، به نظرم رسید که واقعا ارزش فالو کردن دارن. خیلی در مورد کار و تکنولوژی و .. نمی‌نویسن، اما دیدی که نسبت به زندگی، دنیا و روابط بین انسانها دارن رو خیلی پسندیدم.

کم نیستن آقایون و مخصوصا خانوم‌هایی که سال‌ها تجربه‌ی حضور و فعالیت تو کشورها و حتی شرکت‌های معروفی رو دارن، خیلی هم تو اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی فعالن و وقت میذارن، اما فعالیت عمده‌شون فقط عکس‌هایی هست که با لباس‌ها و آرایش‌های مختلف و تو مجالس مختلف از خودشون منتشر می‌کنن، با متن‌هایی که خوندنشون تجربه‌ای به خواننده اضافه نمی‌کنه. البته فالورهای زیادی هم دارن که نشون میده اون سبک هم طرفدارهای خودش رو داره، ولی اون عکس‌ها و متن‌ها بعد از یه مدت برای من تکراری و خسته‌کننده میشه و دیگه اون صفحات رو دنبال نمی‌کنم. اما نوشته‌های خانوم رحیمی برای من متفاوته.

خانوم رحیمی چند وقت پیش یه لایو اینستاگرامی داشتن با آقای «کوشیار عظیمیان». آقای عظیمیان در کنار فعالیت‌های دیگه‌شون در عرصه‌ی تجارت و تکنولوژی، تو شرکت «فیسبوک» هم کار می‌کنن. لایو جالبی بود و در مورد موضوعات مختلفی، از جمله آینده‌ی هوش مصنوعی، دنیای بعد از ویروس کرونا و .. صحبت شد.

تو بخشی از این لایو، آقای عظیمیان و خانوم رحیمی صحبتی می‌کنن درخصوص اینکه دیگه امروز با وجود اینترنت و ارتباطات گسترده‌ای که بوجود اومده، محدودیت‌های مکانی خیلی کمرنگ شده و شما اگه تخصص و مهارت داشته باشی از هر جای دنیا، حتی از یه روستا، با یه لپ‌تاپ و یه خط اینترنت پرسرعت می‌تونی تو حوزه‌ی موردنظرت تاثیرگذار باشی. خانوم رحیمی تو یه لایو دیگه هم که مصاحبه‌‌ی تاثیرگذاری در خصوص معرفی فعالیت‌های خودشون بود، اشاره‌‌ی مجددی به این موضوع می‌کنن.

من هم سالهاست به این موضوع فکر می‌کنم که دنیای بدون اینترنت چطور دنیایی می‌شد؟ ما چطور می‌تونستیم به این همه اطلاعات دسترسی پیدا کنیم، چطور باید با تکنولوژی‌های جدید آشنا می‌شدیم؟ چطور باید دایره‌ی دوستان و اطرافیانمون رو به خارج از شهر و کشوری که درش زندگی می‌کنیم گسترش می‌دادیم؟ ولی من در یه نکته با خانوم رحیمی و آقای عظیمیان تفاوت دیدگاه دارم.

درسته که با اینترنت تا حد خیلی زیادی میشه به دانش و تکنولوژی دسترسی پیدا کرد، ولی به نظر من برای خلق کردن و تاثیرگذار بودن به چیزی فراتر از اطلاعات و تکنولوژی نیازه. اینکه چطور باید یه ایده رو به یه محصول موفق تبدیل کرد، چطور براش بازاریابی کرد، چطور باید در بلندمدت از محصول پشتیبانی کرد تا کیفیتش حفظ بشه، چطور باید به مشتری خدمات داد تا راضی باشه، چطور باید وارد بازارهای جدید شد و مواردی از این دست رو با طی کردن دوره‌های آموزشی و کار کردن انفرادی نمیشه ازش آگاه شد.

اینها فرایندهایی هستن که تا زمانی که تو محیطش قرار نگیری و مستقیما درگیرشون نشی نمی‌تونی بهشون مسلط بشی. احتمالا یکی از دلایلی که باعث میشه شرکت‌های ما، حداقل شرکت‌های نرم‌افزاری، نتونن تو بازارهای بین‌المللی موفقیت‌های بزرگ کسب کنن همینه. چون مطمئنا از نظر فنی افراد مسلط و قوی‌ای در این شرکت‌ها حضور دارن و نرم‌افزار هم صنعتیه که به تجهیزات خیلی سنگینی نیاز نداره و حتی اکثر ابزارها به طور رایگان در دسترس هستن.

من فکر می‌کنم اگه مهندسین ما ۱۰ تا ۱۵ سال توی شرکت‌های بزرگ و موفقی که فعالیت بین‌المللی دارن کار کنن، اونوقت تجربه‌هایی رو کسب می‌کنن که می‌تونه در راه‌اندازی کسب و کارهای جدید و موفق بهشون کمک کنه. این اتفاقیه که سالهاست در کشور ما نیفتاده و یا خیلی محدود بوده. به همین دلیل تعداد زیادی شرکت‌ کوچک و متوسط وجود دارن که نمی‌تونن رشد کنن و گاها هرکدوم نیروهای فنی قوی هم دارن. این شرکت‌ها یا توان جذب سرمایه و رشد ندارن، یا اگه سرمایه جذب می‌کنن و تعداد نیروهاشون زیاد میشه، تو مدیریت نیروها، تیم‌سازی، تولید محصول نهاییِ با کیفیت، بازاریابی و پشتیبانی محصول مشکل پیدا می‌کنن.

این نکته‌ای بود که به نظرم در صحبت‌های ارزشمند خانوم رحیمی و آقای عظیمیان ازش غفلت شد. شاید علتش این باشه که این دوستان به طور ناخودآگاه تجربیات و ارتباطات امروزِ خودشون رو در نظر گرفتن و بر اون اساس چنین دیدگاهی پیدا کردن.

 

۰ نظر
فربد صالحی

درباره‌ی «شُدن»

 

کتاب «شُدن» (becoming) توسط «میشل اوباما» همسر چهل و چهارمین رئیس‌جمهور آمریکا «باراک اوباما» نوشته شده که در اون به زندگی خودش در قبل و بعد از ازدواج و همچنین در دوران ریاست‌جمهوری همسرش می‌پردازه. این کتاب عنوان پرفروش‌ترین کتاب سال ایالات متحده رو هم کسب کرده. 

امروز خوندن این کتاب رو تموم کردم. نیمه‌ی اول این کتاب درباره‌ی خانواده، کودکی، تحصیل، اشتغال و همچنین نحوه‌ی آشنایی، ازدواج و زندگیِ خصوصیِ نویسنده‌ی کتاب با باراک اوباما و نیمه‌ی دوم کتاب بیشتر درباره‌ی حضور خانواده‌ی اوباما (میشل، باراک و دو دخترشون) در «کاخ سفید» و ویژگی‌های زندگی به عنوان «بانوی اول آمریکا» هستش.  

برای من نیمه‌ی اول کتاب جذابیت بیشتری داشت. تو این بخش میشل اوباما خیلی دقیق و با جزئیات فضای محل زندگی، روحیات و روابط پدر و مادرش با همدیگه، و نحوه‌ی تربیت فرزند توسط اونها رو شرح میده. علاوه بر اینها، توضیح انگیزه‌هاش در تحصیل و کار و همچنین دیدگاهش در انتخاب‌ شغل و همسر نکات جالبی داره. 

 به‌ نظرم با توجه به اینکه میشل اوباما در خانواده‌ای معمولی و حتی شاید ضعیف از نظر مالی به دنیا اومد و رشد کرد، و همچنین جزو اقلیت رنگین‌پوست آمریکا بود که احتمالا در اون سالها به معنی دشواری‌های بیشتری هم بوده، این بخش از کتاب می‌تونه برای همه‌، از جمله نوجوان‌ها و بخصوص دخترای نوجوان مفید و الهام‌بخش باشه. 

در نیمه‌ی دوم کتاب برخلاف انتظار من، خیلی به جزئیات اتفاقات داخل کاخ سفید که مسلما نویسنده ناظر خیلی از اونها بوده پرداخته نشده و به نظرم میشد حتی در نصف حجم فعلی هم این بخش رو جمع‌بندی کرد. به عنوان مثال به دو اتفاق مهم سیاست خارجه‌ی آمریکا در زمان اوباما یعنی «توافق هسته‌ای» با ایران و «درگیری‌های داخلی لیبی» و کشته شدن سفیر آمریکا در این کشور فقط در حد یک جمله اشاره شده. در حالیکه اشاره به تماس‌ها، رفت و آمدها و حال و هوای کاخ‌ سفید در اون روزها می‌تونست برای خواننده جالب باشه. 

شاید هم میشل اوباما نیاز داشته تا زمان بیشتری از دوران حضورش در کاخ سفید بگذره تا دید بهتری نسبت به اتفاقات و جزئیات اون زمان پیدا کنه. 

 

در اینجا چند جمله از کتاب رو که به نظرم جالب بودن می‌نویسم:

- Now I think it's one of the most useless questions an adult can ask a child-what do you want to be when you grow up? As if growing up is finite. As if at some point you become something and that's the end.

 

- I realize I don't know exactly what my mom did during the hours we were at school, mainly because in the self-centered manner of any child, I never ased. I don't know what she thought about, how she felt about being a traditional homemaker as opposed to working a different job.

 

- She (my mom) and my dad offered guildlines rather than rules. It meant that as teenagers we'd never have a curfew. Instead, they'd ask, "what's a reasonable time for you to be home?" and then trust us to stick to our word. 

 

- I understand now that even a happy marriage can be a vexation, that it's a contract best renewed and renewed again, even quietly and privately-even alone.

 

- I wasn't going to let one person's opinion dislodge everything I thought I knew about myself. Instead, I switched my method without changing my goal. 

 

- This is what a control freak learns inside the compressed otherworld of college, maybe above all else: There are simply other ways of being.

 

- This may be the fundamental problem with caring a lot about what others think: It can put you on the established path. 

 

- Nothing was impossible, but nothing looked simple either.

 

- My father was  just fifty-five when he died. Suzanne (my friend) had been twenty-six. The lesson there was simple: Life is short and not to be wasted.

 

- I put myself in front of anyone I thought might be able to give me advice. The point was less to find a new job than to widen my understanding of what was possible and how others had gone about it.

 

- I began to see that there were ways I could be happier and that they didn't necessarily need to come from Barack's quitting poilitics in order to take some nine-to-six foundation job.(...this was an unrealistic expectation.) 

 

- Growing up in a working-class community and with a disabled parent, I'd learned that planning and vigilance mattered a lot. It could mean the difference between stability and poverty. The margins always felt narrow. One missed paycheck could have leave you without electricity; one missed homework assignment could put you behind and possibly out of college.

 

- Having lost a fifth-grade classmate to a house fire, having watched Suzanne die before she'd had a chance to really be an adult, I'd learned that the world could be brutal and random, that hard work didn't always assure positive outcomes. 

 

- There's an age-old maxim in the black community: You've got to be twice as good to get half as far.

 

- I knew from my own life experience that when someone shows genuine interest in your learning and development, even if only for ten minutes in a busy day, it matters.

 

- Life was teaching me that progress and change happen slowly. Not in two years, four years, or even a lifetime. we were planting seed of change, the fruit of which we might never see. We had to be patient. 

 

- Being president doesn't change who you are; it reveals who you are.

 

- For me, becoming insn't about arriving somewhere or achieving a certain aim. I see it instead as forward motion, a means of evolving, a way to reach continuously toward a better self.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

تصمیم و قضاوت

 

به عنوان یه رشتی طرفدار فوتبال، شناخت من از «علیرضا جهانبخش» به زمانی برمیگرده که تو تیم «داماش گیلان» بازی می‌کرد و تا جایی که می‌دونستم اهل شهر «رودبار» تو استان «گیلان» بود. خیلی جوون بود و از بازیش مشخص بود که می‌تونه آینده‌ی خوبی داشته باشه. روندی که اون موقع می‌شد برای همچین بازیکنی در نظر داشت این بود که به یه تیم بزرگتر و ثروتمندتر، مثلا «سپاهان» یا «ذوب‌آهن» بره و اگه دچار اُفت و حاشیه‌های معمول فوتبالیست‌های جوون تو فوتبال ایران نشه، به یکی از تیم‌های «استقلال» یا «پرسپولیس» منتقل بشه. البته موردهایی هم بودن که مستقیما از یه تیم کوچک به یکی از دو تیم‌ بزرگ تهران منتقل شده بودن و این گزینه هم محتمل بود.

اما خبری که از جهانبخش بعد از ۲ فصل حضور تو تیم داماش منتشر شد، انتقالش به یه تیم «هلندی» بود. بعد از حضور تیم ملی ایران تو جام جهانی ۱۹۹۸، انتقال بازیکن‌های ایرانی به لیگ‌های اروپایی و بخصوص «آلمانی» چیز عجیبی نبود، اما سال‌ها ازون دوران گذشته بود و حالا اینکه بازیکنی از ایران تو سن خیلی پایین و مستقیما از یه تیم کوچک به تیمی تو یه لیگ آبرومند اروپایی بره خبر هیجان‌انگیزی بود، هر چند نگرانی‌هایی هم مطرح میشد. مثلا اینکه عدم تجربه‌ی حضور تو تیم‌های بزرگ ایرانی و یا حتی عدم حضور در لیگ‌‌های متوسط کشورهای همسایه مثل «قطر» و «امارات» باعث نشه که جهانبخش زیر فشار زیاد بازی‌های اروپایی نتونه عملکرد خوبی از خودش نشون بده و اصطلاحا بسوزه.

اما خبرهایی که از حضور جهانبخش تو هلند میومد خیلی خوب بود، طوریکه بعد از ۲ فصل، به یه تیم بزرگتر هلندی منتقل شد و تو فصل سوم حضورش تو اون تیم هم «آقای گل» لیگ برتر هلند شد که خیلی افتخار بزرگی بود. بعد از ۵ فصل حضور در فوتبال هلند، علیرضا جهانبخش با یه مبلغ قابل توجه به تیم «برایتون» انگلیس منتقل شد که تبدیلش کرد به گرانترین خرید تاریخ این باشگاه انگلیسی.

این انتقال از جهات زیادی تفاوت داشت با تجربه‌های قبلی علیرضا، چون لیگ برتر انگلیس یکی از سطح بالاترین لیگ‌های فوتبال دنیاست و ضمنا معروفه که مسابقاتش بسیار درگیرانه انجام میشه و قدرت بدنی و تمرکز بالایی می‌طلبه. خیلی خلاصه اینکه اوضاع واسه علیرضا تو انگلیس اونطور که باید پیش نرفت. تو فصل اول بازی‌های کمی انجام داد، نه گلی زد و نه تونست پاس گلی بده و این برای خرید یه باشگاه که گرانترین خرید تاریخ باشگاه هم هستش یه فاجعه محسوب میشه. مسلما طرفدارها و رسانه‌ها انتقاد می‌کنن و باشگاه و سرمربی زیرفشار قرار میگیرن. تو فصل دومش هم که همین فصل ۲۰۱۹-۲۰۲۰ هستش، اوضاع بدتر شد و کلا مربی تو ترکیب تیم قرار نمی‌دادش.

حالا دیگه بحث و انتقاد از داخل ایران هم شنیده می‌شد. بعضی‌ها معتقد بودن که رفتن به انگلیس از اولش اشتباه بود: وقتی توی هلند موفق بودی چرا رفتی یه کشور دیگه. فوقش میرفتی یه تیم بهتر، مثلا «آژاکس». بعضی‌ها هم میگفتن عجله کردی و کار درست این بود که به جای لیگ برتر انگلیس، از لیگ رده پایین‌تر این کشور (لیگ دسته‌ی اول) شروع می‌کردی تا کم کم جا بیفتی. این بحث هم مطرح بود که بهتره جهانبخش تا یه فصل رو کلا از دست نداده زودتر تیمش رو عوض کنه و حتی دوباره برگرده هلند. اما از مدیر برنامه‌های علیرضا خبر می‌رسید که علیرضا تصمیم داره بمونه و تلاش کنه.

امروز که دوم ژانویه 2020 هستش، علیرضا جهانبخش توی دو بازی پی در پی تو لیگ برتر انگلیس برای تیمش گل زده. اولیش رو قبل از اینکه هنوز بازی به دقیقه‌ی ۳ برسه زد که سریع‌ترین گل تاریخ برایتون تو لیگ برتر بوده و دومیش رو هم در دقایق انتهایی بازی با تیم بزرگ «چلسی»، با یه «قیچی برگردون» زیبا که باعث شد تیمش از شکست نجات پیدا کنه.

میشه تصور کرد که روزها و ماه‌های قبل از این دو تا گل چه فکرهایی از ذهنش گذشته. اینکه شاید این حرفهایی که کارشناس‌ها و رسانه‌ها در مورد انتخاب تیم و .. میزنن درسته. واقعا من اینقدر که برام هزینه شده ارزش دارم؟ چرا دیگه نمی‌تونم گل بزنم؟ اگه مربی تیم دیگه بهم بازی نده چی؟ چه کاری درسته؟ با همین تیم ادامه بدم یا تیمم رو عوض کنم؟ 

تصویر بالا که مربوط به بعد از اولین گلش تو لیگ برتر انگلیس میشه، نشون میده که این بازیکن از چه فشار روانی شدیدی رها شده. بعد از گل دومش هم که به طرز زیبایی به ثمر رسوند، همه دارن تحسینش می‌کنن که «موند و جنگید، تسلیم نشد، حاضر نشد به عقب برگرده و حالا داره مزد زحماتش رو می‌گیره».

خیلی وقتها قضاوتی که ما درباره‌ی تصمیم‌ها و انتخاب‌های دیگران داریم، فقط معطوف به «نتیجه‌» هستش. تا موقعی که گل بزنن و بدرخشن، همه‌چی درست و به موقع بوده، ولی اگه تو مقطعی دچار مشکل و اُفت بشن، باید خودشون رو برای انتقاد و سرزنش آماده کنن.

خیلی کلی‌تر، شاید بشه گفت هر چقدر که تو زندگی جلوتر میریم، هر چقدر تصمیم‌ها مهم‌تر و سرنوشت‌سازتر میشن، دیگه کمتر می‌تونیم قاطعانه بگیم چه کاری درسته و چه کاری غلط. شاید تنها کاری که ازمون بربیاد این باشه که تا جای ممکن اطلاعات جمع کنیم، با افراد با تجربه‌تر مشورت کنیم و با در نظر گرفتن همه‌ی جوانب تصمیم بگیریم. ولی بهتره بدونیم که هیچ تضمینی برای رسیدن به نتیجه‌ی دلخواه وجود نداره و باید برای هر نتیجه‌ای و بر اساس اون نتیجه، برای هر قضاوتی توسط بقیه‌ی افراد آماده باشیم.   

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

جنگجوی اندوهگین

اولین‌بار یه دوستی، لینک ویدئوی انتهای این پست رو برام فرستاد. قبلش برنامه‌ی «کتاب‌باز» رو از «شبکه نسیم» صدا و سیما به طور پراکنده دیده بودم و به نظرم برنامه بدی نبود، ولی آقای «مجتبی شکوری» رو اولین‌بار از طریق این ویدئو شناختم که به نوعی معرفیشون هم بود. بعدا مهمون هفتگی برنامه کتاب‌باز شدن و روزهای سه‌شنبه به معرفی و پیشنهاد کتاب می‌پرداختن که واقعا برنامه جالبی بود و من سعی می‌کردم از دستش ندم. شاید بهتر باشه اول یه معرفی مختصر بر اساس صحبت‌های خودشون بنویسم.

مجتبی شکوری از بچگی اختلال «بیش‌فعالی با نقص تمرکز (ADHD)» داشته و به همین دلیل در مدرسه مشکلات زیادی ایجاد می‌کرده و دانش‌آموز موفقی هم نبوده، به طوریکه سال سوم دبیرستان معدلش ۱۵، نمره انضباطش ۱۲ و از مدرسه هم اخراج میشه. تو این لینک خودش خیلی بامزه کارهایی که تو مدرسه می‌کرده رو توضیح میده، طوریکه حتی «سروش صحت» که مجری برنامه است، نگران بدآموزی این حرف‌ها و شاید احتمال حذف اجباری این بخش از برنامه میشه. اما در ادامه، صحبت‌ها به سمتی میره که این بخش از حرفها کاملا فراموش میشه. ضمنا ایشون به دلیل یه حادثه، از ۴ سالگی دچار لکنت زبان شدید هم شد که یه مشکل هم به مشکلات قبلی اضافه کرد.

فقط بدونید که با این سوابق و مشکلات، مجتبی شکوری، رتبه ۴۸ کنکور ریاضی رو کسب کرده و فارغ‌التحصیل مهندسی مکانیک از دانشگاه شریف و فوق‌لیسانس و دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران شده. همچنین از لکنت زبونش هم خبری نیست. پیشنهاد می‌کنم برای لذت بردن از مسیری که ایشون طی کردن، این ویدئو رو به طور کامل ببینید. هم حرف‌های خیلی خوبی زدن، هم کتاب‌های خیلی خوبی معرفی کردن.

اما علت اصلی علاقه من به دکتر مجتبی شکوری، به دیدگاه ایشون به دنیا و زندگی برمیگرده. این رو نه فقط بر اساس حرفاش تو این برنامه، بلکه بر اساس نظراتی که در برنامه‌های بعدی کتاب‌باز ابراز و کتاب‌هایی که معرفی کردن میگم. ایشون در بخشی از حرف‌هاش، «روان‌شناسی مثبت اندیشی» و اینکه دائما از انسان‌ها خواسته میشه که به خودشون بگن «تو می‌تونی همه کار بکنی، زندگی خیلی قشنگه، خوشحال باش و ...» رو کم اثر می‌دونه و به درستی اشاره می‌کنه که تاثیر این حرف‌ها معمولا خیلی کوتاه و گذراست و تاثیر بلند‌مدتی روی اشخاص نداره. ایشون معتقده که به رسمیت شناختن رنج و یاد گرفتن راه‌های مواجهه با رنج‌های زندگی، روش بهتر و کارآمدتری هستش: رنج ذات زندگیه، تار و پود زندگیه. راه رهایی از رنج‌ها، پذیرفتن‌شون و پرورش شجاعت چشم در چشم شدن با اون‌هاست، نه فرار کردن ازشون.

 

و از نظر من، جنگجوهای اندوهگین افرادی هستند که منتظر نمی‌مونن همه مشکلات و سختی‌ها حل بشه تا بعد زندگی رو شروع کنن و کاری انجام بدن. اونا فهمیدن که زندگی هیچوقت بدون رنج و سختی نخواهد بود و می‌دونن که باید با قلبی اندوهگین و حتی روحی خسته، جنگید و تلاش کرد تا شاید، فقط شاید زندگی کمی بیشتر شبیه چیزی بشه که می‌پسندنش. 

 

صحبت با آقای شکوری از دقیقه ۲:۳۵ برنامه شروع میشه:

۰ نظر
فربد صالحی