اشارات نظر

فربد صالحی

۲۶ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

نقش‌های موردعلاقه

یکی از چیزهایی که بیشتر از «عدد سن» بهم نشون میده که دیگه اون آدم ده سال پیش، پنج سال پیش، یا حتی دو سال پیش نیستم، تغییر شخصیت‌های مورد علاقه‌م تو فیلم‌ها و سریال‌هاست.

یه زمانی، بیشتر به شخصیت‌های موفق، پر تلاش و مقاوم در برابر مشکلات و سختی‌ها علاقه داشتم. اما حالا، «مادری که پای حر‌ف‌ها و درد دل‌های بچه‌ش نشسته» یا «کسی که حال رفیقش رو بدون اینکه چیزی بهش گفته باشه می‌فهمه» برام جالب‌تره. 

نمی‌دونم این نشون‌دهنده‌ی چیه. اینکه دیگه ناامید شدم از اینکه بتونم مثل آدم‌های دسته‌ی اول بشم، یا اینکه الان احتیاج دارم آدم‌هایی از دسته‌ی دوم کنارم باشن. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

امسال خیلی آسون بود

 

چند وقت پیش با یکی از دوستان هم رشته‌ای صحبت می‌کردم. گفتش که امسال تو آزمون ارشد شرکت کرده و سر جلسه کلی حسرت خورده که ای کاش قبل آزمون «کمی» مطالعه کرده بود، چون «امسال سوالا خیلی آسون بود» و کافی بود یخرده وقت میذاشت تا بتونه به سوالا جواب بده. 

اگه از این نکته که «در این نوع آزمون‌های رقابتی، سخت یا آسون بودن سوالات تاثیر تقریبا یکسانی روی درصدهای همگی داوطلبین داره» بگذریم، موضوع دیگه‌ای توجهم رو جلب کرد: چرا در حالیکه این دوستمون طبق گفته‌ی خودش بدون آمادگی سر جلسه حاضر شده بود، سوالات از نظرش آسون بود؟ مگه نباید آزمون برای ناآماده‌‌ها مشکل باشه؟ 

یخرده که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که وقتی هدف حل مساله و رسیدن به جواب نهایی نباشه، سر جلسه فقط از روی متن سوالات می‌خونی، یا دیگه حداکثر یه نگاهی هم به گزینه‌ها میندازی. طبیعتا تعدادی از واژه‌ها و اصطلاحات از دوره‌ی تحصیل یادت مونده و احتمالا سَبکِ کُلی تعدادی از سوالات هم آشنا خواهد بود، در نتیجه این حس ایجاد میشه که «این مباحث که همه آشناست، حیف که جزئیاتش یادم رفته».

این شرایطیه که خیلی وقتا، افرادی که کلی وقت و انرژی برای یه هنر، دانش یا مهارت گذاشتن باهاش مواجه می‌شن. به عنوان مثال، با کسایی روبرو می‌شن که یه زمانی، فقط برای ایجاد تنوع یا با یه علاقه‌ی سطحی و گذرا، چند روز یا چند ماه رو در حوزه‌ی اونها سَرَکی کشیدن و رفتن. ولی حالا تا فرصتی پیش میاد میگن آره، منم تا جاهای خوبی رسیده بودم، اما به فلان دلیل دیگه ادامه ندادم. اونها نمی‌تونن متوجه بشن که کاری رو به نتیجه‌ی نهایی رسوندن، چقدر سخت‌تر از ورود و آشنایی با مفاهیم اولیه‌ست، چون برای رسیدن به آخرش باید با جزئیاتی سر و کله بزنی که امکان نداره تا کاملا درگیر کاری نشدی باهاشون مواجه بشی.

البته طبیعتا همه‌ی اونایی هم که خودشون رو برای آزمون آماده ‌می‌کنن موفق نمی‌شن. اما حداقلش اینه که سر جلسه با سوال‌ها کلنجار رفتن و برای رسیدن به جواب درست تلاش کردن. اونها هستن که می‌فهمن، گاهی حتی چند درصد جلوتر بودن چقدر ارزشمنده و تا چه اندازه نیاز به پشتوانه‌های قوی‌تر و تلاش و پشتکار بیشتر داره. 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

قصه‌ی تازه کجاست

 

فردا روز تولدمه. چند سالیه که برخلاف گذشته‌های دورتر، از گذشت سریع روزها و رسیدنِ دوباره‌ی سالروز تولدم چندان تعجب نمی‌کنم و نگران نمی‌شم. بله، به این هم عادت کردم. البته غیر از عادت، شاید دلیل دیگه‌ای هم بشه براش در نظر گرفت.

بارها از افرادی که قبولشون دارم، خوندم و شنیدم و خودم هم معتقد بوده و هستم، که سن واقعی آدم‌ها رو نباید بر اساس سال تولدشون تعیین کرد. بلکه توانایی اونها در تطبیق پیدا کردن با شرایط دوران و آمادگی ذهن‌شون در دریافت و تحلیل و پذیرش داده‌های جدید، ملاک بهتری برای تعیین سن افراد هستش.

معتقدم آدم ۳۰ ساله‌ای که سال‌هاست به دانسته‌هاش چیز ارزشمندی اضافه نکرده، شایستگی بیشتری برای دریافت لقب مسن و سالخورده داره تا شخص ۵۰ ساله‌ای که در جریان زندگیِ واقعی قرار داره، واقعیت‌ها رو می‌بینه و دائم درک جدیدی از خودش و دنیا پیدا می‌کنه. کسی که اگه ۶ ماه بعد ببینیش، حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داره و حرف‌های امروزش رو دوباره تکرار نمی‌کنه.

بیشترین تلاشم در سال‌های اخیر در همین راستا بوده و از نظر خودم موفقیت‌هایی هم داشتم. ولی این اواخر متوجه موضوعی شدم: من سال‌های قبل آرزوهایی داشتم که مدتهاست دیگه بهشون فکر هم نمی‌کنم.

اون آرزوها حتی اگه خیلی دور از دسترس هم به نظر می‌رسیدن، به هر حال گوشه‌ای از ذهنم رو به خودشون اختصاص داده بودن. آرزوهای پر زرق و برقی نبودن، اما گاهی که به طور «ناخودآگاه» قبل خواب یا موقع پیاده‌روی بهشون فکر می‌کردم، کمی شوق در وجودم ایجاد می‌کردن و انگیزه‌ای می‌شدن برای ادامه‌ی تلاش‌ها.

تازگی‌ها متوجه شدم که خیلی وقته به اون آرزوها فکر نکردم. حتی وقتی «با قصد قبلی» هم بهشون فکر می‌کنم هیچ حسی بهشون ندارم. نمی‌دونم چون بیشتر از هر زمان دیگه‌ای دور از دسترس به نظر می‌رسن اینطور شده، یا این حس در من بوجود اومده که اونها هم ارزش خاصی ندارن. هنوز در این مورد به نتیجه‌ای نرسیدم.

اما اینو کاملا متوجه شدم که تلاش کردن بدون اینکه رویا و آرزویی داشته باشی، خیلی مکانیکی، خشک و بی‌روحه و با اینکه ذهن آدم رو فعال و پویا نگه میداره، اما از طرف دیگه باعث فرسودگی روح و روان آدم میشه.

 

من برای زنده بودن، جستجوی تازه می‌خواهم

خالی‌ام از عشق و خاموشم، های و هوی تازه می‌خواهم

خانه‌ام گلخانه‌ی یاس است‌، رنگ و بوی تازه می‌خواهد

ای خدا، ای خدا، بی آرزو موندم،  آرزوی تازه می‌خواهم

 

عشق تازه، حرف تازه،  قصه‌ی تازه کجاست

راه دور خانه‌ی تو، در کجای قصه‌هاست

تا کجا باید سفر کرد، تا کجا باید دوید

از کجا باید گذر کرد، تا به شهر تو رسید

 

اردلان سرفراز

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

یک درس از ۲۱ درس

 

کتاب «۲۱ درس برای قرن بیست و یکم» دومین کتابیه که من از آقای «یووال نوح هراری» خوندم و مثل خوندن کتاب «انسان خردمند» برام لذت‌بخش بود. یکی از ویژگی‌های مهم نوشته‌های آقای هراری از نظر من اینه که با وجود اینکه ممکنه یه جاهایی با متن موافق نباشم، یا گنگ باشه برام یا بخوام در موردش بحث کنم، در اکثر موارد احساس می‌کنم یه مسیر جدیدی رو تو ذهنم باز می‌کنه که اگه بخوام این حس رو به زبون بیارم میشه «اوه، تا حالا از این زاویه به این موضوع نگاه نکرده بودم».

در بخش آخر این کتاب با عنوان "Meditation" که در واقع درس بیست و یکم هستش، پاراگراف زیر این حس رو در من بوجود آورد:

 

For years I lived under the impression that I was the master of my life, and CEO of my own personal brand. But a few hours of meditation were enough to show me that I hardly had any control of myself. I was not the CEO - I was barely the gatekeeper. I was asked to stand at the gateway of my body - the nostrils - and just observe whatever comes in or goes out. Yet after a few moments I lost my focus and abandoned my post. It was an eye-opening experience.

 

یکی دیگه از ویژگی‌های کتاب‌های ایشون اینه که قابلیت فشرده‌سازی کمی دارن. یعنی خیلی سخت بشه یه جمله یا حتی یه پاراگراف از ایشون رو نقل قول کرد که به تنهایی منظور نویسنده رو برسونه (به همین دلیل معمولا به درد توییتر و استوری اینستاگرام و .. نمی‌خورن). اما به بیان کلی، نویسنده تو بخش Meditation به این موضوع اشاره داره که انسان معمولا برای پیدا کردن مفهوم و معنای وجودش در این دنیا، بیشتر به گذشته‌های دور یا آینده توجه می‌کنه.

اینکه حیات چطور شروع شده؟ بعد از مرگ زندگی براش به پایان خواهد رسید یا دوباره به طریقی به این دنیا برمی‌گرده؟ کتاب همچنین میگه در طول قرن‌ها انسان مفاهیم ذهنی مثل ایدئولوژی‌، وطن، نژاد و ... رو ساخته و پرداخته و سعی کرده با متصل کردن خودش به اونها و از طریق سعی در حفظ و گسترش اونها معنایی برای زندگیش پیدا کنه. 

ایشون معتقده که  بیشتر از گذشته و آینده، معنای زندگی رو شاید در حال بشه پیدا کرد و به جای توجه به چیزایی که در عالمِ واقع وجود ندارن یا چیزایی که نمی‌دونی در آینده وجود خواهند داشت یا خیر، به اتفاقاتی که هر لحظه در وجود خودمون داره میفته باید توجه کرد، و برای شروع به حیاتی‌ترینش، یعنی به تنفس. 

 آقای هراری از تجربه‌ی خودش از حضور در نوعی از «مدیتیشن» در سنین جوانی نوشته که در اون ازش خواسته شده بود فقط و فقط به دم و بازدم خودش فکر کنه و نه هیچ چیز دیگه‌ای. میگه منی که یه عمر فکر می‌کردم تصمیم‌گیر و همه‌کاره‌ی زندگی خودم هستم، دیدم حتی توان این رو ندارم که چند ثانیه‌ی مداوم روی دم و بازدم خودم تمرکز کنم. به همین دلیل از سال 2000 و به عنوان شروعی برای فهمیدن معنای زندگی و توجه به مفهوم زنده بودن، تصمیم می‌گیره روزی دو ساعت مدیتیشن کنه و معتقده اگه این ۲ ساعت‌ها نبودن نمی‌تونست کتاب‌هاش رو بنویسه.

من هم از مدت‌ها قبل متوجه این موضوع شدم که در شرایط عادی نمی‌تونم برای ۳۰ ثانیه‌ی پیوسته بدون اینکه به چیزی فکر کنم یه جا بشینم. شاید تنها جایی که همچین تجربه‌ای رو دارم زمانیه که مسافت‌های‌ طولانی بین شهری رو با اتوبوس طی می‌کنم. در اون حالت که دیگه محیط اتوبوس کسالت بار شده و نه دیگه حوصله‌ی موسیقی رو دارم و نه فیلم، معمولا از پنجره به بیرون خیره می‌شم و زمانی به خودم میام که می‌بینم نیم ساعت رو بدون فکر کردن به موضوعی، به نگاه کردن به منظره‌ها و عبور خودرو‌های روبرو گذروندم. 

همیشه یکی از نگرانی‌های جدی من گذشت سریع روزها، هفته‌ها و سال‌ها بوده و هست. از این بخش‌ کتاب متوجه شدم که برای اینکه گاهی بتونم لحظه لحظه‌ی زندگی رو لمس کنم، باید مثل اون تجربه‌ی داخل اتوبوس جایی بشینم و به چیزی فکر نکنم. اما به جای توجه به منظره‌ی روبرو، متوجه وجود خودم تو این دنیا باشم، شاید فقط از طریق توجه به دم‌ها و بازدم‌ها.  

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

مخدر فانتزی

 

انتخاب من همیشه کتاب، ‌فیلم و سریال‌هایی بوده که داستانشون با قوانین دنیای واقعی کار می‌کنه. البته شاید این جمله خیلی دقیق نباشه، چون مثلا از سه‌گانه‌ی «متریکس» خیلی خوشم اومد، اما هیچوقت نتونستم با «ارباب حلقه‌ها» ارتباط برقرار کنم. «هری پاتر» و «بازی تاج و تخت» هم جزو دسته‌ی دوم بودن، یعنی فضاشون برام خیلی فانتزی و غیرقابل درک بود.

این روزها از نظر ذهنی خیلی احساس خستگی می‌کنم. هم مسائل شخصی و کاری خودم، هم اتفاقات اجتماعی طوری پیش میره که آینده رو مبهم‌تر و امید رو کمرنگ‌تر از همیشه کرده. شرایط بیماری «کووید ۱۹» هم باعث شده خیلی از فعالیت‌هایی که قبلا تا حدی باعث آزاد شدن ذهن از دغدغه‌ها می‌شد، یا قابل انجام نباشن یا انجام دادنشون یه نگرانی جدید از لحاظ سلامتی ایجاد کنه. 

در این شرایط، چند روز پیش موقعیتی پیش اومد که قسمت اول از چندگانه‌ی هری پاتر رو ببینم. راستش با اینکه داستان پیچیدگی و جذابیت خاصی نداشت، اما تو مدت تماشای فیلم احساس کردم برای لحظاتی ذهنم آزاد شده از همه‌چی، و کاملا وارد فضای داستانی فیلم شدم.

همیشه شنیده بودم که یکی از علت‌های مصرف مواد مخدر همینه. یعنی شخصی که تو دنیای واقعی درگیری‌های ذهنی زیادی داره، سعی می‌کنه با این روش از دنیای واقعی فاصله بگیره. حالا منم سعی می‌کنم هر از چندگاهی همین کار رو با این نوع فیلم‌ها و سریال‌های فانتزی انجام بدم.

فقط امیدوارم بر خلاف مصرف‌کنندگان ماده‌های مخدر، نیاز نباشه با گذشت زمان میزان مصرف و قدرت ماده‌ی مورد استفاده رو افزایش بدم.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

یه چیزی درباره‌ی من بنویس

چند روز پیش تو روزنوشته‌های آقای «شعبانعلی» مطلبی خوندم با عنوان «چند نکته به بهانه تپسی و آقای مکوندی». همیشه از نوشته‌ها و صحبت‌های ایشون چیزای زیادی یاد گرفتم و حتی گاهی که برای مدتی مطلب جدیدی نمی‌نویسن، به صورت تصادفی نوشته‌ای از ایشون رو می‌خونم و برام جالبه که معمولا متوجه نکاتی می‌شم که دفعات قبل بهشون توجه نکرده بودم.

این‌بار عنوان نوشته و مقدمه‌اش طوری بود که به نظرم رسید قصد دارن در مورد اون اتفاق خاص به نکته‌ای اشاره کنن، اما هر چقدر بیشتر خوندم دیدم که اون مطلب رو «بهانه» کردن تا مثل همیشه به نکات مفیدی، از «شخصیت شناسی» تا «برندسازی» و «محتوا» بپردازن.

یکی از قسمت‌های جالب این نوشته در مورد مفهوم "Testimonial" هستش که عینا نقل می‌کنم:

 

یا به شکل مشابه تأکید می‌کنند که در محتوای سایت خود و شبکه‌های اجتماعی از Testimonial استفاده کنید و بگویید که مشتریان‌تان چه نظری درباره‌ی شما دارند.

Testimonial به این شکل نیست که من یقه‌ی مشتریان راضی‌ام را بگیرم و بگویم حتماً چند جمله درباره‌ی من بگویید می‌خواهم در سایتم قرار دهم. Testimonial هم باید «شکار» شود. باید آرشیو ارتباطات خودم با مشتریانم را بکاوم و در وب و شبکه‌های اجتماعی بگردم و حرف‌های مشتریان و مخاطبانم را درباره‌ی خودم پیدا کنم و بعضی از آن‌ها را که «طلایی» و «ارزشمند» هستند انتخاب کنم و با اجازه‌ی گوینده، در رسانه‌های خود بازتاب دهم.

 

مدتهاست که همچین بخشی رو تو خیلی از وبسایت‌های مربوط به فروشگاه‌ها یا شرکت‌های خدماتی می‌بینیم. اما نکته‌ای که اینجا آقای شعبانعلی بهش اشاره کرد خیلی جالب بود. چون بعدا که بهش فکر کردم متوجه شدم اینکه از لابه‌لای صدها اظهارنظر مثبت و منفی مربوط به کسب و کارمون، چندتایی رو که جالب‌تر و گویاتر هستش انتخاب کنیم، چقدر مفیدتر و تاثیرگذارتر از اینه که مستقیما از افراد در این مورد سوال کنیم.

این فقط در مورد کسب و کارها نیست. معمولا ما آدم‌ها هم دلمون می‌خواد نظر دیگران رو در مورد خودمون بدونیم. بعضی‌ها عادت دارن مستقیما این رو بپرسن. اصولا یکی از لحظاتی که همیشه از قرار گرفتن درش معذب می‌شدم، و خوشبختانه در سال‌های اخیر باهاش مواجه نشدم، وقتی بود که دوستی دفتری می‌داد و می‌گفت «یه چیزی در مورد من بنویس». 

خودم هیچوقت از کسی نخواستم «به طور کلی» نظرش رو در مورد من بگه. به نظرم نیازی هم نیست واقعا، چون وقتی با افراد معاشرت می‌کنیم، موقعیت‌هایی پیش میاد که خود به خود این اتفاق میفته و افراد نظرشون رو در موردت میگن. با صدای بلند، وسط یه مهمونی و در بین جمع، یا یه گوشه‌ی دنج و به صورت خصوصی.

اتفاقا این نظرات «نطلبیده»، معمولا خیلی خاص‌تر و دلنشین‌تر از حرف‌های کلیشه‌ای ملال‌آور هستن. مثلا یه نفر ممکنه بهت بگه «از مکثی که قبل از نظر دادن در مورد یه موضوع می‌کنی خوشم میاد». چقدر احتمال داره که از یه نفر مستقیما نظرش رو در مورد خودت بپرسی و همچین جوابی بشنوی؟

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

درباره‌ی ۱۷ مهر

امروز ۱۷ مهرماه ۱۳۹۹، دومین سالروز فوت مادرم هستش. به خاطر ویروس کووید-۱۹ مراسمی گرفته نشد و ما هم بر خلاف سال گذشته برای حضور بر سر مزار به گیلان نرفتیم. 

چند روز پیش شعر قشنگی از استاد «هوشنگ ابتهاج» رو جایی خوندم و تصمیم داشتم حالا که امسال مراسمی برگزار نمیشه، امشب به یاد مادر تو استوری اینستاگرامم منتشر کنم.  

اما بعدازظهر متوجه شدم که استاد «محمدرضا شجریان» هم که مدتی بیمار بودن، متاسفانه امروز فوت کردن و طبیعتا تعداد زیادی از دوستان و آشنایان از طریق شبکه‌های اجتماعی و به خصوص استوری اینستاگرام به تسلیت گفتن مشغولن.

به نظرم رسید در میانه‌ی این حجم از حزن و اندوه که حالت ملی به خودش گرفته، انتشار شعری که وصف حال شخصی من هستش در یه شبکه‌ی اجتماعی موضوعیتی نداره و حتی ممکنه به اشتباه اینطور فهمیده بشه که هدف من عرض تسلیت برای استاد بوده. 

با خودم فکر کردم تو همه‌ی این سالها، افرادی بودن که سوگ‌های شخصی‌شون مصادف شده با سوگ‌های عمومی و احتمالا اونطور که باید توجه دیگران برای دلداری و تسلا به اونها جلب نشده. البته این موضوع برای ما که امروز دومین سالگرد این اتفاق بود مشکلی نبود، اما اونهایی که به عنوان مثال همین امروز عزیزی رو از دست دادن نباید از سمت دوستان و آشنایان دچار کم‌توجهی بشن.

به هرحال، تصمیم گرفتم شعری که قرار بود تو اینستاگرام بنویسم رو اینجا منتشر کنم:

 

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی‌دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده‌ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

داستان دلارهای نفتی

یکی از ترکیب‌هایی که ما سال‌ها از صدا و سیمای جمهوری اسلامی شنیدیم، و اینطور که به نظر میاد همچنان شنیده می‌شه، «دلارهای نفتی» بوده. یکی از کاربردهای ورزشی این ترکیبِ معروف مربوط به زمان‌هایی بود که تیمی از ایران، تو رقابت‌های فوتبال باشگاهی آسیا از یکی از تیم‌های عربی شکست می‌خورد.

اون‌وقت این بحث توسط گوینده پیش کشیده می‌شد که «به هر حال تیم‌های حاشیه‌ی خلیج فارس با صرف دلارهای نفتی و خرید مربی‌ و بازیکنان گران‌قیمت به این نتایج می‌رسن». حتی وقتی تیم ایرانی برنده هم می‌شد باز هم می‌شنیدیم که «همیشه تیم‌های ایرانی با غیرت و تعصب خودشون بر دلارهای نفتی پیروز می‌شن».

حتی زمانیکه‌ دوربین‌های تلویزیونی، ورزشگاه‌های مجهز و مرتب کشورهای عربی رو نشون می‌دادن که اکثرا برخلاف ورزشگاه‌های محقر ایرانی خالی از تماشاگر بودن، باز هم می‌شنیدیم که «کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس حتی با صرف دلارهای نفتی هم نمی‌تونن مردمشون رو به فوتبال علاقه‌مند کنن». 

جُدا از اینکه بخش زیادی از هزینه‌های تیم‌های ورزشی و در کل، امور کشور ما هم طبق آمار‌ها با دلارهایی از همین جنس تامین میشد و میشه، یه سوالی که می‌تونه مطرح باشه اینه که از مقایسه‌ی نتایجی که در بلند مدت توسط تیم‌های ما و تیم‌های سایر کشورها کسب شده به چه نتیجه‌ای می‌‌رسیم؟ فهرست قهرمان‌های دو دهه‌ی اخیر آسیا در تصویر زیر قابل مشاهده است:

 

 

همونطور که می‌بینیم، طی این ۲۰ سال هیچ تیمی از کشور ما قهرمان نشده (البته امسال یعنی سال 2020 میلادی، تیم «پرسپولیس» از ایران به فینال این بازی‌ها رسیده که چند ماه بعد از نوشتن این مطلب برگزار میشه). اما همونطور که از تصویر مشخصه، ۶ سال از ۲۰ سال اخیر رو تیم‌هایی در این بازی‌ها قهرمان شدن که در کشور ما بهشون تیم‌هایی با دلارهای نفتی گفته میشه.

من خودم سال‌ها پیگیر سفت و سخت فوتبال و به شدت هم اهل کَل‌کَل و طرفداری از تیم مورد علاقه و کوبیدن تیم‌های رقیب بودم. اگه یه چیز تو این سالها و از این کَل‌کَل‌ها یاد گرفته باشم اینه که دیگه ۱ سال، ۲ سال یا ۳ سال میشه موفقیت‌های رقبا رو نادیده گرفت و با بهانه‌هایی مثل داوری و پول و ... اون‌ها رو زیر سوال برد. دیگه وقتی چند سال میگذره و دستاورد قابل ذکری در مقایسه با رقیب نداری، بهتره یه مقدار سکوت کنی و به موفقیت اونها احترام بذاری. اینطوری به نظرم احترام خودت هم بیشتر حفظ میشه و کمتر یه موجود ترحم‌برانگیز به نظر میای. شاید هم فرصت کنی یه مقدار تحقیق و بررسی کنی و ببینی علت عقب‌موندگی‌هات چیه و چطور میشه جبرانش کرد. البته اگه اصولا علاقه‌ای به جبران عقب‌موندگی‌ها داشته باشی.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

فرصت تفکر و خلق

چند هفته‌ی اخیر، به خاطر همزمانی چند تا اتفاق و کارهای جدید، روزهای خیلی فشرده‌ای واسه من بود. این فشردگی باعث شد برای بعضی از کارهایی که بهشون علاقه دارم و قبلا تو زمان‌های خالی روز انجام می‌دادم، مثل گوش دادن به پادکست‌های فارسی و انگلیسی، پیاده‌روی، مطالعه‌ی غیرشغلی، دیدن فیلم و سریال و البته نوشتن تو وبلاگ، فرصت خیلی کمی باقی بمونه.

توی همون فرصت‌های خیلی کمی که پیش میومد، متوجه شدم نوشتن تو وبلاگ برام سخت شده. حتی با اینکه از قبل چند تا موضوع یادداشت کرده بودم که بعدا در موردشون بنویسم، وقتی سراغ همون موضوعات می‌رفتم می‌دیدم نمی‌تونم چیزی که دلخواهم باشه بنویسم. موضوع جدیدی هم به ذهنم نمی‌رسید.

به نظر مشغله‌ی بیش از حد می‌تونه چنین تاثیر منفی‌ای روی آدم بذاره. یعنی اصلا در طول روز فرصتی برای نگاه کردن، گوش دادن و بررسی کردن باقی نمی‌مونه و در انتهای روز هم ذهن به‌قدری خسته خواهد بود که حتی به موضوعاتی که قبلا بهشون توجه کرده نمی‌تونه فکر کنه.

شاید به همین دلیل باشه که وقتی با افرادی که به هر دلیل، مثلا مشکلات مالی زیاد، کل روز به صورت شدیدی درگیرن یا استرس و نگرانی زیادی دارن برخورد می‌کنیم، احساس می‌کنیم حرفی برای گفتن ندارن. انگار آدمای تک‌بُعدی هستن که نهایتا در مورد اتفاقاتی که در طول روز براشون افتاده، افزایش قیمت‌ کالاها یا صحبت‌هایی که با اطرافیانشون داشتن حرف می‌زنن.

اما روند تفکر این‌طور نیست که آدم بشینه و مثلا ۲ ساعت مداوم به یه موضوع فکر کنه و آخرش هم به یه نتیجه‌ در مورد اون موضوع برسه. بلکه در طول روز و لابه‌لای کارها، وقتی به حرفای خوبی گوش میدی، نوشته‌ی خوبی می‌خونی یا با شخص جالبی ملاقات می‌کنی، احتمالا تو مسیر برگشت به خونه به طور ناخودآگاه بهشون فکر می‌کنی و نظر و دیدگاهی در مورد موضوعات مختلف پیدا می‌کنی. تکرار این روال در بلندمدت باعث میشه که آدم به یه چهارچوب فکری منسجمی برسه و دیگران حرف‌های متضاد ازش نشنون و برخوردهای متناقض ازش نبینن.

این موضوع شاید روی افرادی که بخش بزرگی از کارشون «خلق کردن» هستش تاثیر بیشتری داره. نویسنده‌ها، آهنگسازها، طراح‌ها، محققین علمی و حتی شاید افرادی که برای کسب و کارها تصمیم می‌گیرن یا محصولی طراحی می‌کنن رو می‌تونیم جزو این دسته به حساب بیاریم. شاید به همین دلیل باشه که می‌بینیم هر چه جامعه‌ای امنیت روانی و آرامش بیشتری داشته باشه، خروجی‌های فرهنگی، هنری، علمی و صنعتی و تجاری بهتری هم خواهد داشت. ما این تجربه رو قبلا تو کشور خودمون هم داشتیم.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

سرازیریِ انتخاب

 

مساله‌ی «انتخاب» یکی از مسائلیه که زیاد در موردش فکر و صحبت شده، تا جایی که خیلی‌ها معتقدن شاید بزرگ‌ترین تفاوت انسانها در انتخاب‌های متفاوتیه که در طول زندگی‌شون انجام می‌دن.

همگی می‌دونیم که در مورد بعضی از شرایط زندگی، حداقل در لحظه‌ی تولد، امکان انتخاب نداریم. مثل سال و محل تولد، خانواده‌ای که درش به دنیا میایم و حتی اسمی که برامون انتخاب میشه. اما بقیه‌ی مسائل چطور؟ در این زمینه چند نکته به ذهن من می‌رسه.

به نظرم انسان زمانی می‌تونه خودش رو در مورد مساله‌ای «دارای انتخاب» بدونه که هم گزینه‌های موجود رو تا حد زیادی بشناسه، و هم امکان واقعی انتخاب از بین گزینه‌ها‌‌ی مورد علاقه‌اش رو داشته باشه. احتمالا با یه مثال قضیه روشن‌تر میشه.

وقتی می‌خوایم یه خودرو بخریم، اول باید از پارامترهای مهم در خرید یه خودرو یه اطلاعات اولیه داشته باشیم. پارامترهایی مثل میزان مصرف بنزین، فضای صندوق عقب، هزینه‌ی نگهداری، داشتن مشتری همیشگی تو بازار و... . یعنی باید بدونیم که این پارامترها وجود داره تا بهشون توجه کنیم. از اولویت‌های خودمون هم باید مطلع باشیم. میزان مصرف بنزین و هزینه‌‌ی سوخت چقدر برامون مهمه؟ چقدر نیاز به حمل وسیله و در نتیجه نیاز به فضا در خودرو داریم، شرایط آب و هوایی محل زندگیمون نیاز به سیستم گرمایش یا سرمایش قوی در خودرو داره؟ و مواردی از این قبیل. حالا با شناخت پارامترها و میزان اولویت هرکدومشون برای ما، می‌تونیم از بین خودروهای موجود در بازار روی چند خودرو متمرکز بشیم.

در مرحله‌ی دوم باید ببینیم امکان انتخاب کدوم خودروها رو داریم. شاید مهم‌ترین عامل در اینجا توان مالی باشه. اگه شرایطمون طوری باشه که فقط امکان خرید یکی از گزینه‌ها رو داشته باشیم، میشه گفت عملا ما حق انتخاب نداریم. (اگه هم مثل خیلیا، این روزا پولمون به هیچکدوم نرسه که دیگه کلا با خیال راحت به زندگی ادامه می‌دیم.)

در بقیه‌ی مسائل زندگی هم این دو شرط قابل بررسی هستن. میشه ورود یه جوون ۱۸ ساله به دانشگاه رو انتخاب خودش دونست؟ اون جوون چه مسیرهایی رو برای زندگی می‌شناخته و چه شناختی از خودش و علائقش داشته که ادامه‌ی تحصیل رو انتخاب کرده؟ در انتخاب رشته‌ی تحصیلیش چطور؟ سرفصل‌ِ درس‌ها و آینده‌ی شغلی رشته‌ها رو درست و کامل می‌شناخته؟ با علایق تحصیلی و کاری خودش آشنا بوده؟ اگر هم از همه‌ی این موارد مطلع بوده، آیا توان علمی و شاید مهم‌تر ازون، توان تست‌زنیش برای قبول شدن تو رشته‌ای که انتخاب کرده کافی بوده؟

چند وقت پیش موقعیتی پیش اومد که با خودم فکر کنم که من چند بار تو زندگیم واقعا انتخاب کردم. چند بار گزینه‌هایی روبروم بودن که امکان انتخابشون رو داشتم و بعد بر اساس سلیقه و نظر خودم، حالا درست یا غلط،‌ یکی ازونها رو انتخاب کردم؟ متاسفانه تعداد این موارد خیلی کم بودن.

چیزی که تحمل این واقعیت رو سخت‌تر می‌کنه اینه که هر چی جلوتر می‌رم می‌بینم گزینه‌ها و انتخاب‌هام کمتر میشه. یه بخشی از این قضیه مربوط میشه به اینکه بعضی «تصمیماتِ بدون انتخابِ» من نتایج پایدار و بلندمدتی دارن و رهایی از اون نتایج به راحتی امکان‌پذیر نیست. حس می‌کنم تو یه سرازیری افتادم و با سرعت زیاد دارم به سمت دره قِل می‌خورم و تغییر مسیر که هیچ، حتی توان کاهش سرعتم رو هم ندارم.

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد