اینجا، بدون من

فربد صالحی

۳۲ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

نگاه نکن

مدتیه که علاقه‌ام به پیگیری اخبار و اتفاقات کشور رو از دست دادم. اگر هم به صورت اتفاقی یا از روی عادتِ تاسف‌بار «خبرخوانی» نگاهی به تیترها می‌کنم، همه‌چی به نظرم تکراریه و اصلا رغبتی پیدا نمی‌کنم که حتی یه پاراگراف از متن خبر رو بخونم. برای منی که یه زمان روزی چند روزنامه می‌خوندم و خوندن مجلات اجتماعی و سیاسی جزو لذت‌هام بود، تغییر بزرگی به نظر می‌رسه.

خودم که به موضوع فکر می‌کنم، به نظرم علتش ناامیدی از تاثیرگذاری در اتفاقاته. اون زمان که نمی‌ذاشتم یه سخنرانی، یه مصاحبه یا یه موضع‌گیری از دستم در بره و تو شبکه‌های اجتماعی مثل فیسبوک خبرها رو بازنشر می‌کردم، چند پیش‌فرض ذهنی داشتم که الان فهمیدم همه‌شون غلط بوده.

مثلا فکر می‌کردم صحبت‌ها و مواضع افراد، نظر واقعی و باطنی‌شونه و مضحک‌تر اینکه نمی‌دونم به چه دلیلی این تصور رو داشتم که این افراد حتما نظرات و برنامه‌های جذاب‌تر و جالب‌تری هم دارن که در «مقطع حساس کنونی» فرصت ابرازش رو ندارن.

یا اینکه فکر می‌کردم حتما به مقطعی می‌رسیم که ما مردم باید تصمیمات سرنوشت‌سازی بگیریم که نیازمند شناختِ افراد و آگاهی از مواضع اونهاست و بنابراین باید به طور دقیق بدونیم که هر شخص یا حزب و دسته چه موضعی در قبال اتفاقات داشته.

گذشت زمان و شناخت بیشتر اون افراد و پیشینه، منافع و عملکردشون به تلخی بهم اثبات کرد چقدر غافل بودم و بخش مهمی از عمر رو چه بیهوده تلف کردم.

امروز حال من شبیه به حال شخصیت‌های فیلم "Don't Look Up" شده. در آخر این فیلم می‌بینیم که شخصیت‌های اصلی، با اطمینان از حتمی بودن مصیبت و نابودی، و ناامید از اینکه بتونن تاثیری در روند اتفاقات داشته باشن، با آرامش دور یه میز نشستن و سعی می‌کنن در چند ساعت‌ باقیمونده، بدون توجه به نزدیک شدن فاجعه، از حضور همدیگه و غذایی که مهیا کردن لذت ببرن.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

به خاطر خودم

تو خیلی از فیلم‌ها و کتاب‌ها، دیدیم که شخصیت‌هایی که یه ویژگی خاص دارن، مثلا پولدارن یا معروفن یا موقعیت شغلی خیلی خوبی دارن، بعد از مدتی از این شکایت می‌کنن که «کسی منو به خاطر خودم نمی‌خواد. همه‌ی کسایی که اطراف من هستن به خاطر کسب منفعت شخصی سراغ من میان».   

در تصویر زیر، یکی از کاربرای توییتر دیالوگی از فیلم «آتش بس ۲» رو نقل کرده که به نظر پاسخی هستش به دغدغه چنین افرادی :

 

 

تو فیلم «جهان با من برقص» هم دیالوگی با همین مضمون وجود داره که در ویدیوی زیر قابل مشاهده‌ست. البته در اینجا می‌بینیم که خود شخصی که در این موقعیت خاص قرار داره به زیبایی موضوع رو درک کرده و مشکلی هم باهاش نداره: 

 اما اگه یه آدم کاملا معمولی همچین حرفی بزنه چطور؟ یعنی کسی که پول و موقعیت و شهرت خاصی نداره بگه «دلم می‌خواد یکی منو واسه خودم بخواد». آیا حق داریم بهش بگیم «تو آخه چی داری که کسی تو رو واسه اون بخواد؟». من اینطور فکر نمی‌کنم. 

من می‌تونم درک کنم که آدم رابطه‌ای بخواد فارغ از نسبت‌ خانوادگی، جُدا از وابستگی‌ کاری و مالی، متفاوت از آشنایی‌‌های طولانی مدت اما سطحی. طوری که اگه اتفاقی براش افتاد، طرف مقابل اون رابطه اتفاقا داغ‌دار نشه، اما واقعا ناراحت شه و ناراحتیش هم مثل داغ نباشه که اولش خیلی شدید باشه و بعد از مدتی سرد شه، بلکه به خاطر محبتی که نسبت به شخص داره، تحمل جای خالیش با گذشت زمان براش سخت‌تر شه و بیشتر دلتنگش باشه.

آره، من واقعا می‌فهمم اینو. 

 

در همین رابطه: به خاطر خود «تونی سوپرانو»

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

سنگینی تقصیر

به نظر من، یکی از سخت‌ترین شرایطی که تو زندگی واسه آدم می‌تونه ایجاد بشه اینه که نتونه هیچ‌کس رو مقصر بدونه جز خودش.

اینکه جایی از زندگی احساس کنی تقریبا همه‌ی تصمیماتی که گرفتی و مسیری که طی کردی اشتباه بوده یه طرف، اینکه هیچ توجیه و بهانه‌ای هم نتونی براش جور کنی تا به خاطر این احساس به دیگران بد و بیراه بگی هم طرف دیگه‌ی ماجرا.

یه حالی به آدم دست میده که دیگه حتی حوصله صحبت با خودش (خودِ سرتاپا تقصیرش) رو هم نداره. به هر حال، خوش به حال اونایی که می‌تونن برای خیلی از اشتباهاتی که کردن و نقایصی که دارن، دلیل و توجیهی بیرون از خودشون پیدا کنن. نعمت بزرگیه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

اشک، بدون گریه

تنها تو اتاق دراز کشیدی و به سقف نگاه می‌کنی. یاد خیلی چیزا میفتی، از چند سال قبل، از امروز صبح، از کودکی.

آدمایی که خیلی وقته ندیدی، آدمایی که دیگه نمی‌تونی ببینی، آدمایی که دیگه نیستن که ببینی. جاهایی که خیلی وقته نرفتی، کارایی که خیلی وقته انجام ندادی، احساساتی که خیلی وقته تجربه نکردی.

همونطور که دراز کشیدی، اشک‌ها «دونه دونه» شروع می‌کنن به سرازیر شدن. ویژگی این اشک‌ها همین دونه دونه اومدن‌شونه. با هم نمیان، تبدیل به زاری و گریه نمیشن. هر کدوم خیلی با حوصله، صبر می‌کنه تا قبلی رو از رو گونه‌ت پاک کنی، اون وقت شروع می‌کنه به حرکت.

خوبی این نوع اشک‌ اینه که وقتی کسی از بیرون اتاق صدات کرد، می‌تونی آخریش رو خیلی سریع پاک کنی و بری پیش بقیه. اثری هم ازشون رو صورت یا چشمات باقی نمونده تا کسی ازت بپرسه چی شده.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

رفتن دلیل می‌خواد یا موندن؟

ویدئوی بالا قسمتی از فیلم «پل چوبی» هستش که تو چند سال اخیر زیاد دست به دست شده و تو شبکه‌های اجتماعی هم مورد توجه بوده. فیلم پل چوبی رو چندباری دیدم، تنها و با دوستان. فیلم بدی نیست و اگه قسمت‌های سیاسیش (که الان دیگه یه جورایی ملال‌آور شده) نبود و به قسمت‌های دیگه‌ش با جزئیات بیشتر پرداخته می‌شد، می‌تونست بهتر از این هم باشه. 

این بحث «موندن و رفتن» که در ابتدای این قسمت از فیلم توسط یکی از شخصیت‌ها مطرح می‌شه، همیشه به بحث مهاجرت از کشور تعبیر شده و درست هم هست و فیلم هم به همین موضوع اشاره داره. اما بار آخری که فیلم رو دیدم، این جمله‌‌ی «رفتن که دلیل نمی‌خواد، این موندنه که دلیل می‌خواد» منو یاد بعضی فیلم‌ها و سریال‌هایی انداخت که تو بچگی می‌دیدیم.

شخصیت اصلی‌ یا اصطلاحا «قهرمان» اون سبک از فیلم‌ و سریال‌‌ها بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشه، همیشه در حال سفر بود و یه جا مقیم نمی‌شد. گاها پیش میومد که تو مسیر و بر اساس اتفاقاتی با یه خانواده مهربون، یه شخص دوست‌داشتنی و یا مخصوصا با یه خانوم جذاب آشنا و رابطه شیرین و دلچسبی بینشون برقرار می‌شد.

من دلم می‌خواست که قهرمان داستان در نهایت پیش افرادی که دوستشون داره و اونا هم دوستش دارن بمونه. اما خب، ایشون همیشه نطر متفاوتی داشتن و با اینکه برای خودش هم سخت بود، همه‌چی رو پشت سرش می‌ذاشت و می‌گفت: «خیلی متاسفم، ولی من باید برم» و من همیشه کلی حرص می‌خوردم که «آخه کجا می‌خوای بری، تو که جایی کار خاصی نداری، چرا این موقعیت خوب رو از دست می‌دی». 

الان که سال‌ها گذشته و من هم اتفاقات مختلفی رو تو زندگی تجربه کردم و دیدگاهم نسبت به زندگی تغییرات زیادی داشته، با قهرمان یا در واقع با نویسنده و سازنده‌ی اون آثار هم‌نظر شدم که تو این عمر کوتاه و گذرا، هیچ چیز ارزش این رو نداره که بخوای خودت رو به جغرافیا یا آدم‌های مشخصی محدود کنی و فرصت دیدن جاهای مختلف و لذت آشنایی با آدم‌های متفاوت رو از خودت دریغ کنی.

شخصیت فیلم پل چوبی تو همین ویدئوی بالا یه جمله دیگه هم داره: «بابا اصلا زندگی کلا یه جای دیگه‌ست». درست میگه، هر جایی که ساکن باشی، زندگی جای دیگه‌ای خواهد بود. زندگی فقط تو رفتن و جاری بودن معنی پیدا می‌کنه، به خصوص وقتی نمی‌دونی قراره آخرش به کجا برسی.

  

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

قبیله‌‌ها

قبل از دوران دانشجویی و زمانی‌ که هنوز با مامان زندگی می‌کردم، یکی از مواردی که گاهی باعث بحث بینمون می‌شد زمان‌هایی بود که مامان اختلاف نظری با دوست، فامیل، همسایه یا .. پیدا کرده بود و ماجرا رو واسه من تعریف می‌کرد. گاهی پیش میومد که به نظرم حق با طرف مقابل بود یا حداقل نظر اون طرف هم قابل بررسی بود.

اینطور مواقع معمولا مامان از اینکه من حق رو به طور کامل بهش نمی‌دادم ناراحت می‌شد. من هم از اینکه مامان منطقی به موضوع نگاه نمی‌کنه و انتظار داره که من چشم‌بسته حرفش رو قبول کنم ناراحت می‌شدم. به نظرم می‌رسید این رفتار یه جور «قبیله‌گرایی» هستش. اعضای یک قبیله در حوادث و اتفاقات اصلا به جزئیات توجه نمی‌کنن و از نظرشون همیشه حق با اعضای قبیله‌ی خودشونه. 

یخرده که گذشت و من سنم بالاتر رفت و با اتفاقات زندگی مواجه شدم، کم‌کم به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرها و افرادی که سنی ازشون گذشته رو باید تا جای ممکن همونطور که هستن قبول کنیم. اونا بر اساس شرایط زندگی و دیدی که از دنیا دارن تصمیم می‌گیرن و رفتار می‌کنن. حتی گاهی انتظاراتی که از نظر عاطفی از بچه‌هاشون دارن باعث میشه توقعاتی داشته باشن که در حالت عادی عجیب و غیرمنطقی به نظر میاد. معتقد شدم به اینکه اگه از رفتار و طرز فکر اونها ناراضی هستیم، راه چاره اینه که خیلی دقت کنیم که خودمون اونطور نباشیم و یا با گذشت زمان اونطور نشیم.

اما هر چه که گذشت،‌ این «قبیله‌گرایی» رو بیشتر و بیشتر تو رفتار آدم‌ها دیدم. قبیله‌ ممکنه کوچک یا بزرگ باشه. به عنوان مثال، تو صحنه‌های خطرناک رانندگی، همیشه حق با اتومبیلی هستش که ما سوارش هستیم، اینجا قبیله‌ی ما اتومبیل و سرنشینانش هستن. وقتی قانونی در مورد کسب و کارها تصویب میشه، اول نگاه می‌کنیم که همین حالا، این قانون چه تاثیری رو درآمد ما و همکارانمون داره و بر اون اساس تصمیم می‌گیریم که موافق باشیم یا مخالف. اینجا حرفه و شغل ما تعیین کننده‌ی قبیله‌ی ماست. در زمان همه‌گیری کرونا، کارهایی که من و اطرافیانم انجام میدیم مشکلی نداره و هزار دلیل و توجیه براش وجود داره، این دیگران هستن که رعایت نمی‌کنن و باعث انتشار ویروس در اجتماع می‌شن.

یکی از ملاک‌های من برای قابل اعتماد دونستن افراد اینه که بعد از اینکه شناخت مناسبی از علائق و طرز فکرشون پیدا کردم، تا حد زیادی بتونم دیدگاهشون رو در مورد مسائل مختلف و اتفاقات به درستی حدس بزنم و تعداد دفعاتی که رفتارشون منو به اصطلاح سورپرایز می‌کنه خیلی کم باشه. 

به نظرم قبیله‌گراها توانایی زیادی در سورپرایز کردن آدم دارن. یه علتش اینه که هر انسانی در یک لحظه‌ی واحد می‌تونه جزو قبیله‌های متفاوتی باشه: قبیله‌‌ی خانواده، قبیله‌ی دوستان، قبیله‌ی شغل و حرفه، قبیله‌ی طرز فکر سیاسی. خیلی وقتا منافع قبایل مختلفی که فرد خودش رو عضو اونها می‌دونه در تضاد با هم خواهد بود و چون فرد نه بر اساس منطق و درک و بینش، بلکه بر اساس منافع قبیله‌ایش تصمیم می‌گیره و رفتار می‌کنه، در مورد یه موضوع یکسان واکنش‌های متفاوتی رو در زمان‌های مختلف نشون میده که باعث میشه دیگران سورپرایز بشن. 

 از بین قبیله‌گراها هم، اونهایی برای من غیر قابل اعتمادتر هستن که حتی وقتی تناقض‌های رفتاریشون رو بهشون یادآوری می‌کنی، جوابشون اینه که «اینجا باید اینطور بود»، یا «وقتی همه اینطور هستن چاره‌ای نیست». 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

نقش‌های موردعلاقه

یکی از چیزهایی که بیشتر از «عدد سن» بهم نشون میده که دیگه اون آدم ده سال پیش، پنج سال پیش، یا حتی دو سال پیش نیستم، تغییر شخصیت‌های مورد علاقه‌م تو فیلم‌ها و سریال‌هاست.

یه زمانی، بیشتر به شخصیت‌های موفق، پر تلاش و مقاوم در برابر مشکلات و سختی‌ها علاقه داشتم. اما حالا، «مادری که پای حر‌ف‌ها و درد دل‌های بچه‌ش نشسته» یا «کسی که حال رفیقش رو بدون اینکه چیزی بهش گفته باشه می‌فهمه» برام جالب‌تره. 

نمی‌دونم این نشون‌دهنده‌ی چیه. اینکه دیگه ناامید شدم از اینکه بتونم مثل آدم‌های دسته‌ی اول بشم، یا اینکه الان احتیاج دارم آدم‌هایی از دسته‌ی دوم کنارم باشن. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

امسال خیلی آسون بود

 

چند وقت پیش با یکی از دوستان هم رشته‌ای صحبت می‌کردم. گفتش که امسال تو آزمون ارشد شرکت کرده و سر جلسه کلی حسرت خورده که ای کاش قبل آزمون «کمی» مطالعه کرده بود، چون «امسال سوالا خیلی آسون بود» و کافی بود یخرده وقت میذاشت تا بتونه به سوالا جواب بده. 

اگه از این نکته که «در این نوع آزمون‌های رقابتی، سخت یا آسون بودن سوالات تاثیر تقریبا یکسانی روی درصدهای همگی داوطلبین داره» بگذریم، موضوع دیگه‌ای توجهم رو جلب کرد: چرا در حالیکه این دوستمون طبق گفته‌ی خودش بدون آمادگی سر جلسه حاضر شده بود، سوالات از نظرش آسون بود؟ مگه نباید آزمون برای ناآماده‌‌ها مشکل باشه؟ 

یخرده که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که وقتی هدف حل مساله و رسیدن به جواب نهایی نباشه، سر جلسه فقط از روی متن سوالات می‌خونی، یا دیگه حداکثر یه نگاهی هم به گزینه‌ها میندازی. طبیعتا تعدادی از واژه‌ها و اصطلاحات از دوره‌ی تحصیل یادت مونده و احتمالا سَبکِ کُلی تعدادی از سوالات هم آشنا خواهد بود، در نتیجه این حس ایجاد میشه که «این مباحث که همه آشناست، حیف که جزئیاتش یادم رفته».

این شرایطیه که خیلی وقتا، افرادی که کلی وقت و انرژی برای یه هنر، دانش یا مهارت گذاشتن باهاش مواجه می‌شن. به عنوان مثال، با کسایی روبرو می‌شن که یه زمانی، فقط برای ایجاد تنوع یا با یه علاقه‌ی سطحی و گذرا، چند روز یا چند ماه رو در حوزه‌ی اونها سَرَکی کشیدن و رفتن. ولی حالا تا فرصتی پیش میاد میگن آره، منم تا جاهای خوبی رسیده بودم، اما به فلان دلیل دیگه ادامه ندادم. اونها نمی‌تونن متوجه بشن که کاری رو به نتیجه‌ی نهایی رسوندن، چقدر سخت‌تر از ورود و آشنایی با مفاهیم اولیه‌ست، چون برای رسیدن به آخرش باید با جزئیاتی سر و کله بزنی که امکان نداره تا کاملا درگیر کاری نشدی باهاشون مواجه بشی.

البته طبیعتا همه‌ی اونایی هم که خودشون رو برای آزمون آماده ‌می‌کنن موفق نمی‌شن. اما حداقلش اینه که سر جلسه با سوال‌ها کلنجار رفتن و برای رسیدن به جواب درست تلاش کردن. اونها هستن که می‌فهمن، گاهی حتی چند درصد جلوتر بودن چقدر ارزشمنده و تا چه اندازه نیاز به پشتوانه‌های قوی‌تر و تلاش و پشتکار بیشتر داره. 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

قصه‌ی تازه کجاست

 

فردا روز تولدمه. چند سالیه که برخلاف گذشته‌های دورتر، از گذشت سریع روزها و رسیدنِ دوباره‌ی سالروز تولدم چندان تعجب نمی‌کنم و نگران نمی‌شم. بله، به این هم عادت کردم. البته غیر از عادت، شاید دلیل دیگه‌ای هم بشه براش در نظر گرفت.

بارها از افرادی که قبولشون دارم، خوندم و شنیدم و خودم هم معتقد بوده و هستم، که سن واقعی آدم‌ها رو نباید بر اساس سال تولدشون تعیین کرد. بلکه توانایی اونها در تطبیق پیدا کردن با شرایط دوران و آمادگی ذهن‌شون در دریافت و تحلیل و پذیرش داده‌های جدید، ملاک بهتری برای تعیین سن افراد هستش.

معتقدم آدم ۳۰ ساله‌ای که سال‌هاست به دانسته‌هاش چیز ارزشمندی اضافه نکرده، شایستگی بیشتری برای دریافت لقب مسن و سالخورده داره تا شخص ۵۰ ساله‌ای که در جریان زندگیِ واقعی قرار داره، واقعیت‌ها رو می‌بینه و دائم درک جدیدی از خودش و دنیا پیدا می‌کنه. کسی که اگه ۶ ماه بعد ببینیش، حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داره و حرف‌های امروزش رو دوباره تکرار نمی‌کنه.

بیشترین تلاشم در سال‌های اخیر در همین راستا بوده و از نظر خودم موفقیت‌هایی هم داشتم. ولی این اواخر متوجه موضوعی شدم: من سال‌های قبل آرزوهایی داشتم که مدتهاست دیگه بهشون فکر هم نمی‌کنم.

اون آرزوها حتی اگه خیلی دور از دسترس هم به نظر می‌رسیدن، به هر حال گوشه‌ای از ذهنم رو به خودشون اختصاص داده بودن. آرزوهای پر زرق و برقی نبودن، اما گاهی که به طور «ناخودآگاه» قبل خواب یا موقع پیاده‌روی بهشون فکر می‌کردم، کمی شوق در وجودم ایجاد می‌کردن و انگیزه‌ای می‌شدن برای ادامه‌ی تلاش‌ها.

تازگی‌ها متوجه شدم که خیلی وقته به اون آرزوها فکر نکردم. حتی وقتی «با قصد قبلی» هم بهشون فکر می‌کنم هیچ حسی بهشون ندارم. نمی‌دونم چون بیشتر از هر زمان دیگه‌ای دور از دسترس به نظر می‌رسن اینطور شده، یا این حس در من بوجود اومده که اونها هم ارزش خاصی ندارن. هنوز در این مورد به نتیجه‌ای نرسیدم.

اما اینو کاملا متوجه شدم که تلاش کردن بدون اینکه رویا و آرزویی داشته باشی، خیلی مکانیکی، خشک و بی‌روحه و با اینکه ذهن آدم رو فعال و پویا نگه میداره، اما از طرف دیگه باعث فرسودگی روح و روان آدم میشه.

 

من برای زنده بودن، جستجوی تازه می‌خواهم

خالی‌ام از عشق و خاموشم، های و هوی تازه می‌خواهم

خانه‌ام گلخانه‌ی یاس است‌، رنگ و بوی تازه می‌خواهد

ای خدا، ای خدا، بی آرزو موندم،  آرزوی تازه می‌خواهم

 

عشق تازه، حرف تازه،  قصه‌ی تازه کجاست

راه دور خانه‌ی تو، در کجای قصه‌هاست

تا کجا باید سفر کرد، تا کجا باید دوید

از کجا باید گذر کرد، تا به شهر تو رسید

 

اردلان سرفراز

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

یک درس از ۲۱ درس

 

کتاب «۲۱ درس برای قرن بیست و یکم» دومین کتابیه که من از آقای «یووال نوح هراری» خوندم و مثل خوندن کتاب «انسان خردمند» برام لذت‌بخش بود. یکی از ویژگی‌های مهم نوشته‌های آقای هراری از نظر من اینه که با وجود اینکه ممکنه یه جاهایی با متن موافق نباشم، یا گنگ باشه برام یا بخوام در موردش بحث کنم، در اکثر موارد احساس می‌کنم یه مسیر جدیدی رو تو ذهنم باز می‌کنه که اگه بخوام این حس رو به زبون بیارم میشه «اوه، تا حالا از این زاویه به این موضوع نگاه نکرده بودم».

در بخش آخر این کتاب با عنوان "Meditation" که در واقع درس بیست و یکم هستش، پاراگراف زیر این حس رو در من بوجود آورد:

 

For years I lived under the impression that I was the master of my life, and CEO of my own personal brand. But a few hours of meditation were enough to show me that I hardly had any control of myself. I was not the CEO - I was barely the gatekeeper. I was asked to stand at the gateway of my body - the nostrils - and just observe whatever comes in or goes out. Yet after a few moments I lost my focus and abandoned my post. It was an eye-opening experience.

 

یکی دیگه از ویژگی‌های کتاب‌های ایشون اینه که قابلیت فشرده‌سازی کمی دارن. یعنی خیلی سخت بشه یه جمله یا حتی یه پاراگراف از ایشون رو نقل قول کرد که به تنهایی منظور نویسنده رو برسونه (به همین دلیل معمولا به درد توییتر و استوری اینستاگرام و .. نمی‌خورن). اما به بیان کلی، نویسنده تو بخش Meditation به این موضوع اشاره داره که انسان معمولا برای پیدا کردن مفهوم و معنای وجودش در این دنیا، بیشتر به گذشته‌های دور یا آینده توجه می‌کنه.

اینکه حیات چطور شروع شده؟ بعد از مرگ زندگی براش به پایان خواهد رسید یا دوباره به طریقی به این دنیا برمی‌گرده؟ کتاب همچنین میگه در طول قرن‌ها انسان مفاهیم ذهنی مثل ایدئولوژی‌، وطن، نژاد و ... رو ساخته و پرداخته و سعی کرده با متصل کردن خودش به اونها و از طریق سعی در حفظ و گسترش اونها معنایی برای زندگیش پیدا کنه. 

ایشون معتقده که  بیشتر از گذشته و آینده، معنای زندگی رو شاید در حال بشه پیدا کرد و به جای توجه به چیزایی که در عالمِ واقع وجود ندارن یا چیزایی که نمی‌دونی در آینده وجود خواهند داشت یا خیر، به اتفاقاتی که هر لحظه در وجود خودمون داره میفته باید توجه کرد، و برای شروع به حیاتی‌ترینش، یعنی به تنفس. 

 آقای هراری از تجربه‌ی خودش از حضور در نوعی از «مدیتیشن» در سنین جوانی نوشته که در اون ازش خواسته شده بود فقط و فقط به دم و بازدم خودش فکر کنه و نه هیچ چیز دیگه‌ای. میگه منی که یه عمر فکر می‌کردم تصمیم‌گیر و همه‌کاره‌ی زندگی خودم هستم، دیدم حتی توان این رو ندارم که چند ثانیه‌ی مداوم روی دم و بازدم خودم تمرکز کنم. به همین دلیل از سال 2000 و به عنوان شروعی برای فهمیدن معنای زندگی و توجه به مفهوم زنده بودن، تصمیم می‌گیره روزی دو ساعت مدیتیشن کنه و معتقده اگه این ۲ ساعت‌ها نبودن نمی‌تونست کتاب‌هاش رو بنویسه.

من هم از مدت‌ها قبل متوجه این موضوع شدم که در شرایط عادی نمی‌تونم برای ۳۰ ثانیه‌ی پیوسته بدون اینکه به چیزی فکر کنم یه جا بشینم. شاید تنها جایی که همچین تجربه‌ای رو دارم زمانیه که مسافت‌های‌ طولانی بین شهری رو با اتوبوس طی می‌کنم. در اون حالت که دیگه محیط اتوبوس کسالت بار شده و نه دیگه حوصله‌ی موسیقی رو دارم و نه فیلم، معمولا از پنجره به بیرون خیره می‌شم و زمانی به خودم میام که می‌بینم نیم ساعت رو بدون فکر کردن به موضوعی، به نگاه کردن به منظره‌ها و عبور خودرو‌های روبرو گذروندم. 

همیشه یکی از نگرانی‌های جدی من گذشت سریع روزها، هفته‌ها و سال‌ها بوده و هست. از این بخش‌ کتاب متوجه شدم که برای اینکه گاهی بتونم لحظه لحظه‌ی زندگی رو لمس کنم، باید مثل اون تجربه‌ی داخل اتوبوس جایی بشینم و به چیزی فکر نکنم. اما به جای توجه به منظره‌ی روبرو، متوجه وجود خودم تو این دنیا باشم، شاید فقط از طریق توجه به دم‌ها و بازدم‌ها.  

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد