روزنوشته های فربد صالحی

درباره زندگی و برنامه نویسی

۱۸ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

فرصت تفکر و خلق

چند هفته‌ی اخیر، به خاطر همزمانی چند تا اتفاق و کارهای جدید، روزهای خیلی فشرده‌ای واسه من بود. این فشردگی باعث شد برای بعضی از کارهایی که بهشون علاقه دارم و قبلا تو زمان‌های خالی روز انجام می‌دادم، مثل گوش دادن به پادکست‌های فارسی و انگلیسی، پیاده‌روی، مطالعه‌ی غیرشغلی، دیدن فیلم و سریال و البته نوشتن تو وبلاگ، فرصت خیلی کمی باقی بمونه.

توی همون فرصت‌های خیلی کمی که پیش میومد، متوجه شدم نوشتن تو وبلاگ برام سخت شده. حتی با اینکه از قبل چند تا موضوع یادداشت کرده بودم که بعدا در موردشون بنویسم، وقتی سراغ همون موضوعات می‌رفتم می‌دیدم نمی‌تونم چیزی که دلخواهم باشه بنویسم. موضوع جدیدی هم به ذهنم نمی‌رسید.

به نظر مشغله‌ی بیش از حد می‌تونه چنین تاثیر منفی‌ای روی آدم بذاره. یعنی اصلا در طول روز فرصتی برای نگاه کردن، گوش دادن و بررسی کردن باقی نمی‌مونه و در انتهای روز هم ذهن به‌قدری خسته خواهد بود که حتی به موضوعاتی که قبلا بهشون توجه کرده نمی‌تونه فکر کنه.

شاید به همین دلیل باشه که وقتی با افرادی که به هر دلیل، مثلا مشکلات مالی زیاد، کل روز به صورت شدیدی درگیرن یا استرس و نگرانی زیادی دارن برخورد می‌کنیم، احساس می‌کنیم حرفی برای گفتن ندارن. انگار آدمای تک‌بُعدی هستن که نهایتا در مورد اتفاقاتی که در طول روز براشون افتاده، افزایش قیمت‌ کالاها یا صحبت‌هایی که با اطرافیانشون داشتن حرف می‌زنن.

اما روند تفکر این‌طور نیست که آدم بشینه و مثلا ۲ ساعت مداوم به یه موضوع فکر کنه و آخرش هم به یه نتیجه‌ در مورد اون موضوع برسه. بلکه در طول روز و لابه‌لای کارها، وقتی به حرفای خوبی گوش میدی، نوشته‌ی خوبی می‌خونی یا با شخص جالبی ملاقات می‌کنی، احتمالا تو مسیر برگشت به خونه به طور ناخودآگاه بهشون فکر می‌کنی و نظر و دیدگاهی در مورد موضوعات مختلف پیدا می‌کنی. تکرار این روال در بلندمدت باعث میشه که آدم به یه چهارچوب فکری منسجمی برسه و دیگران حرف‌های متضاد ازش نشنون و برخوردهای متناقض ازش نبینن.

این موضوع شاید روی افرادی که بخش بزرگی از کارشون «خلق کردن» هستش تاثیر بیشتری داره. نویسنده‌ها، آهنگسازها، طراح‌ها، محققین علمی و حتی شاید افرادی که برای کسب و کارها تصمیم می‌گیرن یا محصولی طراحی می‌کنن رو می‌تونیم جزو این دسته به حساب بیاریم. شاید به همین دلیل باشه که می‌بینیم هر چه جامعه‌ای امنیت روانی و آرامش بیشتری داشته باشه، خروجی‌های فرهنگی، هنری، علمی و صنعتی و تجاری بهتری هم خواهد داشت. ما این تجربه رو قبلا تو کشور خودمون هم داشتیم.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

سرازیریِ انتخاب

 

مساله‌ی «انتخاب» یکی از مسائلیه که زیاد در موردش فکر و صحبت شده، تا جایی که خیلی‌ها معتقدن شاید بزرگ‌ترین تفاوت انسانها در انتخاب‌های متفاوتیه که در طول زندگی‌شون انجام می‌دن.

همگی می‌دونیم که در مورد بعضی از شرایط زندگی، حداقل در لحظه‌ی تولد، امکان انتخاب نداریم. مثل سال و محل تولد، خانواده‌ای که درش به دنیا میایم و حتی اسمی که برامون انتخاب میشه. اما بقیه‌ی مسائل چطور؟ در این زمینه چند نکته به ذهن من می‌رسه.

به نظرم انسان زمانی می‌تونه خودش رو در مورد مساله‌ای «دارای انتخاب» بدونه که هم گزینه‌های موجود رو تا حد زیادی بشناسه، و هم امکان واقعی انتخاب از بین گزینه‌ها‌‌ی مورد علاقه‌اش رو داشته باشه. احتمالا با یه مثال قضیه روشن‌تر میشه.

وقتی می‌خوایم یه خودرو بخریم، اول باید از پارامترهای مهم در خرید یه خودرو یه اطلاعات اولیه داشته باشیم. پارامترهایی مثل میزان مصرف بنزین، فضای صندوق عقب، هزینه‌ی نگهداری، داشتن مشتری همیشگی تو بازار و... . یعنی باید بدونیم که این پارامترها وجود داره تا بهشون توجه کنیم. از اولویت‌های خودمون هم باید مطلع باشیم. میزان مصرف بنزین و هزینه‌‌ی سوخت چقدر برامون مهمه؟ چقدر نیاز به حمل وسیله و در نتیجه نیاز به فضا در خودرو داریم، شرایط آب و هوایی محل زندگیمون نیاز به سیستم گرمایش یا سرمایش قوی در خودرو داره؟ و مواردی از این قبیل. حالا با شناخت پارامترها و میزان اولویت هرکدومشون برای ما، می‌تونیم از بین خودروهای موجود در بازار روی چند خودرو متمرکز بشیم.

در مرحله‌ی دوم باید ببینیم امکان انتخاب کدوم خودروها رو داریم. شاید مهم‌ترین عامل در اینجا توان مالی باشه. اگه شرایطمون طوری باشه که فقط امکان خرید یکی از گزینه‌ها رو داشته باشیم، میشه گفت عملا ما حق انتخاب نداریم. (اگه هم مثل خیلیا، این روزا پولمون به هیچکدوم نرسه که دیگه کلا با خیال راحت به زندگی ادامه می‌دیم.)

در بقیه‌ی مسائل زندگی هم این دو شرط قابل بررسی هستن. میشه ورود یه جوون ۱۸ ساله به دانشگاه رو انتخاب خودش دونست؟ اون جوون چه مسیرهایی رو برای زندگی می‌شناخته و چه شناختی از خودش و علائقش داشته که ادامه‌ی تحصیل رو انتخاب کرده؟ در انتخاب رشته‌ی تحصیلیش چطور؟ سرفصل‌ِ درس‌ها و آینده‌ی شغلی رشته‌ها رو درست و کامل می‌شناخته؟ با علایق تحصیلی و کاری خودش آشنا بوده؟ اگر هم از همه‌ی این موارد مطلع بوده، آیا توان علمی و شاید مهم‌تر ازون، توان تست‌زنیش برای قبول شدن تو رشته‌ای که انتخاب کرده کافی بوده؟

چند وقت پیش موقعیتی پیش اومد که با خودم فکر کنم که من چند بار تو زندگیم واقعا انتخاب کردم. چند بار گزینه‌هایی روبروم بودن که امکان انتخابشون رو داشتم و بعد بر اساس سلیقه و نظر خودم، حالا درست یا غلط،‌ یکی ازونها رو انتخاب کردم؟ متاسفانه تعداد این موارد خیلی کم بودن.

چیزی که تحمل این واقعیت رو سخت‌تر می‌کنه اینه که هر چی جلوتر می‌رم می‌بینم گزینه‌ها و انتخاب‌هام کمتر میشه. یه بخشی از این قضیه مربوط میشه به اینکه بعضی «تصمیماتِ بدون انتخابِ» من نتایج پایدار و بلندمدتی دارن و رهایی از اون نتایج به راحتی امکان‌پذیر نیست. حس می‌کنم تو یه سرازیری افتادم و با سرعت زیاد دارم به سمت دره قِل می‌خورم و تغییر مسیر که هیچ، حتی توان کاهش سرعتم رو هم ندارم.

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

هنر توجه داشتن

 

معمولا روش درس خوندن من تو دوران مدرسه این بود که توی کلاس‌ها اصلا به حرف معلم گوش نمی‌دادم. معلم‌ها هم عادت به جزوه گویی داشتن و مثل دیکته، اون چیزی که ما باید تو دفترامون می‌نوشتیم رو با صدای بلند اعلام می‌کردن. برای یادگیری هم من اون جزوه‌ها رو تو خونه می‌خوندم و اگه سوال یا مشکلی داشتم جلسات بعد از معلم می‌پرسیدم، یا بخش مرتبط با اون مشکل رو از کتاب‌های درسی و کمک‌درسی می‌خوندم.

ازونجایی که در امتحانات مدرسه یا حتی امتحانات نهایی کشوری نمرات خوبی می‌گرفتم، همین روش رو تا پایان دبیرستان ادامه دادم. وقتی برای کنکور خوندم متوجه شدم جزوه‌های معلم‌ها چقدر ناقص و حتی گاهی پر اشتباه هستن. اون موقع با مطالعه‌ی کامل کتاب‌های درسی به این نتیجه رسیدم که ای کاش کل سال‌های تحصیل، به جای جزوه‌ی معلم‌ها، کتاب‌های درسی رو دقیق و کامل می‌خوندم.

این عادت گوش ندادن به درس سر کلاس، تو دانشگاه تشدید هم شد. چون اساتید دانشگاه دیگه به صورت رسمی (دیکته با صدای بلند) جزوه نمی‌گفتن و من هم از بچه‌هایی که سر کلاس جزوه می‌نوشتن جزوه‌ها رو می‌گرفتم و همراه با کتاب‌هایی که استاد به عنوان منبع مشخص کرده بود مطالعه می‌کردم. البته یه مشکلی بوجود اومده بود و اونم حجم زیاد درس‌های دانشگاه و پیچیده‌تر شدنشون بود، به طوریکه واقعا سخت شده بود که درس‌ها رو به تنهایی مطالعه کنم و بفهمم. البته پروژه‌های برنامه‌نویسی هم که تو درس‌های مختلف داشتیم فرصت مطالعه رو کم می‌کرد.

امتحانات پایانی ترم سوم دیگه اوضاع خیلی بغرنج شد، درس‌ها و پروژه‌ها تخصصی‌تر و حجیم‌تر شده بودن و من برای اولین‌بار و آخرین‌بار (تا این لحظه) تو یه درس افتادم و البته نمره‌ی بقیه‌ی درس‌ها هم تعریفی نداشت. اینکه یه درسی رو قبول نشم باورش خیلی برام سخت بود و باعث شد که احساس کنم باید یه تغییری ایجاد کنم.

تفاوت مهمی که طی ۳ ترم تحصیل دانشگاهی بین خودم و بعضی از هم‌کلاسی‌ها و هم‌خوابگاهی‌ها متوجه شده بودم این بود که اونا سر کلاس خیلی به دقت به گفته‌های استاد گوش می‌کردن، اگه چیزی رو متوجه نمی‌شدن می‌پرسیدن و خودشون از تدریس ارائه شده نت‌برداری می‌کردن. جالب بود که این دوستان بیرون از کلاس خیلی هم پیگیر درس خوندن و .. نبودن و اکثرا شب امتحانی بودن، ولی اکثرا نمره‌های خوبی می‌گرفتن.

به نظرم رسید یکی از مشکلات من همین بی‌توجهی سر کلاس باید باشه و خواستم اصلاح کنم خودم رو. اما تغییر دادن عادتی که با گذشت سالها در من شکل گرفته بود کار خیلی سختی بود. نمی‌دونم چطور، ولی به ذهنم رسید که از گفته‌های اساتید سر کلاس یادداشت بردارم و این واقعا جواب داد. ازونجایی که می‌خواستم چکیده‌ی موارد گفته شده رو بنویسم، باید خیلی دقیق به مفاهیم توجه می‌کردم و اگه جایی رو متوجه نمی‌شدم می‌پرسیدم. اگه باز هم متوجه نمی‌شدم فقط همون قسمت رو بعد از کلاس مطالعه می‌کردم.

این یادداشت‌برداری جُدا از اینکه باعث درک بیشتر مباحث درسی تو خود کلاس می‌شد، باعث تغییرات مثبت دیگه‌ای هم شده بود. مثلا برای اینکه یادداشت‌هام ناقص نباشه، خودم رو مقید به حضور در کلاس‌ها کرده بودم و تا جای ممکن غیبت نمی‌کردم. یا متوجه تاکید استاد روی بخش‌های خاصی از درس می‌شدم و می‌فهمیدم که احتمال طرح سوال از اون بخش در امتحان بیشتر خواهد بود. مجموعه‌ی این تغییرات باعث شد که شرایط درس و نمره‌ی من بهتر بشه. هر چند الان که فکر می‌کنم حتی باید بیشتر و بهتر تلاش می‌کردم.

خلاصه دوران کارشناسی تموم شد، ولی این عادت یادداشت‌برداری با من موند و همین الان هم برای مطالعه‌ی هر چیزی یادداشت‌برداری می‌کنم. مثلا وقتی یه ویدئوی آموزشی می‌بینم یا کتاب مربوط به یه فریمورک رو می‌خونم، خلاصه‌ی مباحث رو می‌نویسم. درسته که باعث میشه زمان بیشتری صرف بشه، اما حداقل برای من نتیجه‌ی بهتری داده.

این گذشت تا مدتی پیش که برای پیگیری کاری به مجموعه‌ی دانشگاهی (نازلو) که تقریبا چهار سال اونجا زندگی کرده بودم رفتم، یه حس عجیبی بهم دست داد. جُدا از تغییرات زیادی که اتفاق افتاده بود و ساختمون‌ها و خیابون‌بندی‌های جدید، به نظرم رسید که از اون ۴ سال حضور و زندگی تو اون مجموعه‌ی بزرگ چیز زیادی به خاطر ندارم. انگار که فقط رفتم سر کلاس و برگشتم خوابگاه، درس خوندم، رو پروژه‌ها کار کردم، فیلم دیدم و .. یعنی کارهایی که هر جای دیگه‌‌ای هم دانشجو بودم انجام می‌دادم. 

متوجه شدم که چقدر بی‌توجه بودم به جزئیات اطرافم. به طبیعت زیبای اون منطقه، باغ‌های سیب و انگورش، پاتوق‌های دانشجو‌ها تو هر دانشکده، اینکه دختر و پسرها کجاها قرار میذاشتن و کجاها می‌رفتن تو شهر و کلی چیز دیگه. به خودم گفتم تو واقعا چهار سال اینجا بودی؟ چیکار می‌کردی؟ حواست به چی بود؟ این بی‌توجهی من به آدم‌ها و محیط، شباهت زیادی داره به همون بی‌توجهی تو کلاس‌های مدرسه و دانشگاه.

سعی کردم یه راه‌حل مشابه، اما متناسب برای این مساله پیدا کنم. تصمیم گرفتم حین پیاده‌روی تو شهر یا وقتی تو فضاهای عمومی هستم، با گوشی موبایلم هر از چندگاهی عکسی بگیرم. فکر می‌کنم عکاسی رو هم میشه یه جور یادداشت‌برداری دونست، «یاد داشتِ»  انسان‌ها و فضا‌ها و حتی شاید احساسات.

شاید فراتر از چیزهایی که دیدن خود عکس‌ها به یاد من میارن، توجهی که برای پیدا کردن سوژه‌ی عکاسی صرف می‌کنم باعث بشه نگاه دقیق‌تری به دور و برم داشته باشم، جاهایی رو ببینم که قبلا ندیدم، متوجه اتفاقاتی بشم که قبلا نشدم و حضور افرادی رو حس کنم که قبلا براحتی از کنارشون رد می‌شدم. نمی‌دونم، شاید هم بشه دستاورد بیشتری از این عمر که مثل برق و باد در حال گذره داشته باشم.

 

 

 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

یک نکته‌ی کوچک در خصوص صحبت‌های خانم سمیرا رحیمی

 

 

من خانوم «سمیرا رحیمی» رو از طریق «اینستاگرام» شناختم. خود اینستاگرام، ایشون رو برای «فالو» پیشنهاد کرده بود. وارد صفحه‌شون که شدم، چیزی که اولش توجهم رو جلب کرد جمله‌ای بود که برای معرفی خودشون نوشته بودن: «مدیر هنری مایکروسافت». خب تعداد ایرانی‌ها تو شرکت‌های تکنولوژی معروف دنیا کم نیست، ولی اونهایی که من می‌شناختم اکثرا تو بخش‌های فنی بودن.

به صفحه‌ی اینستاگرام‌ شون که یه نگاه کلی کردم، علاوه بر عکس‌های اکثرا جذابشون، «هایلایت‌» هایی داشتن از حضورشون تو دفاتر شرکت‌های معروف مثل «گوگل»، «پینترست»، «توییتر» و چندتا شرکت دیگه. چندتا از متن‌هایی که برای عکس‌هاشون نوشته بودن رو خوندم و خب، به نظرم رسید که واقعا ارزش فالو کردن دارن. خیلی در مورد کار و تکنولوژی و .. نمی‌نویسن، اما دیدی که نسبت به زندگی، دنیا و روابط بین انسانها دارن رو خیلی پسندیدم.

کم نیستن آقایون و مخصوصا خانوم‌هایی که سال‌ها تجربه‌ی حضور و فعالیت تو کشورها و حتی شرکت‌های معروفی رو دارن، خیلی هم تو اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی فعالن و وقت میذارن، اما فعالیت عمده‌شون فقط عکس‌هایی هست که با لباس‌ها و آرایش‌های مختلف و تو مجالس مختلف از خودشون منتشر می‌کنن، با متن‌هایی که خوندنشون تجربه‌ای به خواننده اضافه نمی‌کنه. البته فالورهای زیادی هم دارن که نشون میده اون سبک هم طرفدارهای خودش رو داره، ولی اون عکس‌ها و متن‌ها بعد از یه مدت برای من تکراری و خسته‌کننده میشه و دیگه اون صفحات رو دنبال نمی‌کنم. اما نوشته‌های خانوم رحیمی برای من متفاوته.

خانوم رحیمی چند وقت پیش یه لایو اینستاگرامی داشتن با آقای «کوشیار عظیمیان». آقای عظیمیان در کنار فعالیت‌های دیگه‌شون در عرصه‌ی تجارت و تکنولوژی، تو شرکت «فیسبوک» هم کار می‌کنن. لایو جالبی بود و در مورد موضوعات مختلفی، از جمله آینده‌ی هوش مصنوعی، دنیای بعد از ویروس کرونا و .. صحبت شد.

تو بخشی از این لایو، آقای عظیمیان و خانوم رحیمی صحبتی می‌کنن درخصوص اینکه دیگه امروز با وجود اینترنت و ارتباطات گسترده‌ای که بوجود اومده، محدودیت‌های مکانی خیلی کمرنگ شده و شما اگه تخصص و مهارت داشته باشی از هر جای دنیا، حتی از یه روستا، با یه لپ‌تاپ و یه خط اینترنت پرسرعت می‌تونی تو حوزه‌ی موردنظرت تاثیرگذار باشی. خانوم رحیمی تو یه لایو دیگه هم که مصاحبه‌‌ی تاثیرگذاری در خصوص معرفی فعالیت‌های خودشون بود، اشاره‌‌ی مجددی به این موضوع می‌کنن.

من هم سالهاست به این موضوع فکر می‌کنم که دنیای بدون اینترنت چطور دنیایی می‌شد؟ ما چطور می‌تونستیم به این همه اطلاعات دسترسی پیدا کنیم، چطور باید با تکنولوژی‌های جدید آشنا می‌شدیم؟ چطور باید دایره‌ی دوستان و اطرافیانمون رو به خارج از شهر و کشوری که درش زندگی می‌کنیم گسترش می‌دادیم؟ ولی من در یه نکته با خانوم رحیمی و آقای عظیمیان تفاوت دیدگاه دارم.

درسته که با اینترنت تا حد خیلی زیادی میشه به دانش و تکنولوژی دسترسی پیدا کرد، ولی به نظر من برای خلق کردن و تاثیرگذار بودن به چیزی فراتر از اطلاعات و تکنولوژی نیازه. اینکه چطور باید یه ایده رو به یه محصول موفق تبدیل کرد، چطور براش بازاریابی کرد، چطور باید در بلندمدت از محصول پشتیبانی کرد تا کیفیتش حفظ بشه، چطور باید به مشتری خدمات داد تا راضی باشه، چطور باید وارد بازارهای جدید شد و مواردی از این دست رو با طی کردن دوره‌های آموزشی و کار کردن انفرادی نمیشه ازش آگاه شد.

اینها فرایندهایی هستن که تا زمانی که تو محیطش قرار نگیری و مستقیما درگیرشون نشی نمی‌تونی بهشون مسلط بشی. احتمالا یکی از دلایلی که باعث میشه شرکت‌های ما، حداقل شرکت‌های نرم‌افزاری، نتونن تو بازارهای بین‌المللی موفقیت‌های بزرگ کسب کنن همینه. چون مطمئنا از نظر فنی افراد مسلط و قوی‌ای در این شرکت‌ها حضور دارن و نرم‌افزار هم صنعتیه که به تجهیزات خیلی سنگینی نیاز نداره و حتی اکثر ابزارها به طور رایگان در دسترس هستن.

من فکر می‌کنم اگه مهندسین ما ۱۰ تا ۱۵ سال توی شرکت‌های بزرگ و موفقی که فعالیت بین‌المللی دارن کار کنن، اونوقت تجربه‌هایی رو کسب می‌کنن که می‌تونه در راه‌اندازی کسب و کارهای جدید و موفق بهشون کمک کنه. این اتفاقیه که سالهاست در کشور ما نیفتاده و یا خیلی محدود بوده. به همین دلیل تعداد زیادی شرکت‌ کوچک و متوسط وجود دارن که نمی‌تونن رشد کنن و گاها هرکدوم نیروهای فنی قوی هم دارن. این شرکت‌ها یا توان جذب سرمایه و رشد ندارن، یا اگه سرمایه جذب می‌کنن و تعداد نیروهاشون زیاد میشه، تو مدیریت نیروها، تیم‌سازی، تولید محصول نهاییِ با کیفیت، بازاریابی و پشتیبانی محصول مشکل پیدا می‌کنن.

این نکته‌ای بود که به نظرم در صحبت‌های ارزشمند خانوم رحیمی و آقای عظیمیان ازش غفلت شد. شاید علتش این باشه که این دوستان به طور ناخودآگاه تجربیات و ارتباطات امروزِ خودشون رو در نظر گرفتن و بر اون اساس چنین دیدگاهی پیدا کردن.

 

۰ نظر
فربد صالحی

استیو جابز، بورس، دلار و ندای درونی

«استیو جابز» یه سخنرانی معروف داره تو مراسم فارغ‌التحصیلی دانشجوهای دانشگاه «استنفورد» در سال ۲۰۰۵. سه تا داستان متفاوت از زندگی خودش تعریف می‌کنه و در واقع با استفاده از اونها سعی می‌کنه نکاتی رو به دانشجوها گوشزد کنه.

هر کدوم از این داستان‌ها نکات و جملات جالبی داره، اما از همون بار اولی که به این سخنرانی گوش کردم، یه جمله‌اش خیلی برام دلنشین بود و هنوز هم هستش. تو داستان سوم میگه «اجازه ندید هیاهو و سر و صدای دیگران، ندای درونی قلب شما رو خاموش کنه». شاید خنده‌دار به نظر بیاد، ولی هربار با شنیدنش احساساتی می‌شم.

این جمله شاید برای اونهایی بیشتر معنی داشته باشه که «ندای» درونی قلبشون با «فریادهای» بلند دور و برشون اصلا سازگار نیست و در یکی دو سال اخیر هم که تقریبا داره لابه‌لای اون فریادها خفه میشه.

اینکه اون «ندا» درسته یا این «فریادها» رو خیلی مطمئن نیستم، و البته احتمالا اینکه چی درسته و چی غلط رو مثل همیشه نتیجه و دستاورد نهایی مشخص می‌کنه. همونطور که اینجا در موردش نوشتم.

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

زندگی در سرزمین شمالی

سریال ژاپنی «از سرزمین شمالی» یا "Kita no kuni kara"،‌ بخشی از خاطرات دوران کودکی منه. کل خانواده علاقه‌ی زیادی به این سریال داشتن و معمولا همگی موقع پخشش جلوی تلویزیون جمع بودن. البته طبق روال صدا و سیما، این سریال هم معمولا با فاصله‌ی چند سال بازپخش می‌شد که حداقل این یکی، البته به همراه سریال ایرانی «روزی روزگاری»، ارزش چندبار نگاه کردن رو داشت.  

جدا از موسیقی بسیار زیبای تیتراژ این سریال که هربار شنیدنش تاثیر زیادی روم میذاره، موضوعات جالبی توی این سریال مطرح میشه. تفاوت‌های فرهنگی بین روستا و شهر و سبک‌های زندگی متفاوت در اونها، اختلاف نظر و دیدگاه بین نسل‌های مختلف و البته موضوع «قضاوت کردن اشخاص» که به نظرم بارها تو این سریال بهش پرداخته میشه. 

در بین شخصیت‌های سریال، «جون» پسربچه‌ایه که سریال از زبون اون روایت میشه و در اختلاف و جدایی بین پدر و مادرش، معمولا طرف مادرش، «ریکو» رو می‌گیره که اهل «توکیو» و بزرگ شده‌ی شهر هستش، و خواهرش «هُتارو» که تقریبا همسن خودشه معمولا طرفدار نظرات و اقدامات پدرش، «گُرُ» هستش که متولد و بزرگ شده‌ی روستاست و بعد از جدایی، به همراه «جون و هُتارو» دوباره به اون روستا برمیگرده. «جون» زندگی تو روستای بدون امکانات و دور افتاده رو مسخره می‌دونه و دلش می‌خواد تو همون توکیو زندگی کنه و مرتب در حال غر زدن و گله و شکایته، اما «هتارو» معمولا در سکوت و بدون صحبتی در تایید یا رد، با تصمیمات پدرش همراهی می‌کنه.  

من چندین بار که سریال رو تماشا کردم، به غیر از آخرین بارها، همدلی بیشتری با «جون» و مادرش داشتم. اما هرچقدر گذشت، تصمیمات و اقدامات پدر خانواده یعنی «گُرُ» برام قابل فهم‌تر شد. البته به نظر من این بحث روستا و شهر فقط ظاهر قضیه است و موضوع اصلی، نمایش دو دیدگاه مختلف نسبت به زندگی و معنی اونه. فکر می‌کنم، و البته دلم می‌خواد اینطور باشه، که این تغییر دید در من به دلیل عمیق‌تر شدن نگاهم به زندگی و فراتر رفتن توجهم از زرق و برق‌های ظاهری بوده. 

 بالاتر گفتم که یکی از موضوعات مورد توجه این سریال «قضاوت» هستش. یکی از قسمت‌های سریال که حتی تو بچگی هم خیلی روم تاثیر گذاشت، اونجایی بودش که «ریکو» یعنی مادر بچه‌ها شدیدا بیماره و بچه‌ها برای اینکه در آخرین روزها کنار مادرشون باشن به توکیو رفتن. «ریکو» فوت می‌کنه و پدر یعنی «گُرُ» نه تنها در مراسم اصلی حضور نداره، بلکه وقتی صبح سه روز بعد خودش رو به توکیو می‌ٰرسونه، درحالیکه بقیه خوابن خیلی با اشتها شروع به خوردن غذا می‌کنه. در همون حال «جون» می‌بینتش و احساس می‌کنه پدرش خیلی بی توجه به مادر اونها و بی‌عاطفه‌ست. چند روز بعد وقتی تو جمع خانوادگی ناراحتیش رو از این رفتار پدرش ابراز می‌کنه، یه پیرمرد خردمندی که باهاشون تو روستا زندگی می‌کنه بهش میگه که «نباید در مورد پدرش اینطور فکر کنه. چون پدرش همون روز که خبر فوت رو می‌شنوه می‌خواسته خودش رو برسونه، ولی چون پول نداشته مجبور شده پول قرض کنه و با قطار بیاد، و کل مسیر رو هم نتونسته چیزی بخره و بخوره». کاش همیشه تو زندگی یه خردمندی باشه که گاهی این چیزا رو به آدم یادآوری کنه.  

خلاصه اینکه، چند وقتی میشه که متوجه شدم این سریال طولانی‌تر از اون چیزی بوده که سالها از تلویزیون ایران پخش شده و قصه تا بزرگ شدن بچه‌ها ادامه داره. تصمیم گرفتم یه بار هم سریال رو با فصل‌های جدیدش ببینم، شاید چیزای بیشتری برای یاد گرفتن داشته باشه.

یه نکته‌ی حاشیه‌ای هم اینکه، روستایی که داستان سریال در اون میگذره، «هُکایدو» نام داره که تو منطقه‌ی «فورانو» هستش. اگه اشتباه نکنم تو انیمیشن فوتبالیست‌ها هم یه تیم به اسم «فورانو» وجود داشت که همیشه در شرح سختی‌هایی که کشیدن می‌گفتن «ما تو برف و سرما تمرین کردیم». به نظر میاد که راست می‌گفتن! چون تو سریال «از سرزمین شمالی» هم زمستون‌های خیلی سخت و طولانی‌ای تو منطقه‌ی «فورانو» برقرار بود. 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی

واقعا پدر و مادر متهمن؟

یکی از موضوعاتی که در سال‌های اخیر خیلی در موردش می‌شنوم، بحث نحوه‌ی تربیت فرزندان توسط پدر و مادر هستش. اکثرا گفته میشه که والدین نباید بچه‌ها رو مجبور به طی کردن مسیری کنن که از نظر خودشون درسته، یا سعی کنن آرزوهایی رو که خودشون بهش نرسیدن توسط بچه‌هاشون براشون برآورده بشه.

استدلال می‌کنن که شاید بچه‌ها که بزرگ شدن از مسیری که والدین براشون تعیین کردن خوششون نیاد یا اصلا استعداد بچه‌ها تو زمینه‌های دیگه‌ای بیشتر باشه. همیشه هم افرادی هستن که میگن مثلا علاقه‌مند به موسیقی بودن، ولی به اصرار بزرگترها رفتن رشته‌ی ریاضی و اونجا هم چون علاقه نداشتن نتونستن تو کنکور به نتیجه‌ی خوبی برسن، یا حتی به فرض به نتیجه هم رسیدن و مثلا پزشک شدن، ولی همچنان در حسرت علاقه به نقاشی هستن.

ولی واقعا چقدر احتمال داره که یه بچه‌ی ۶-۷ ساله یا حتی ۱۲-۱۳ ساله نسبت به والدین ۳۵-۴۰ ساله‌‌اش بتونه تصمیمات بهتری برای خودش و زندگیش بگیره؟ بله، پدر و مادرها هم خیلی وقت‌ها اشتباه می‌کنن. حتی بدرستی گفته میشه که سرعت تغییرات در زندگی ما بقدری زیاد شده که ممکنه ۲۰ سال بعد فرزند من شغلی داشته باشه که من امروز اصلا نمی‌تونم تصوری ازش داشته باشم، همونطور که احتمالا ۳۰ سال پیش والدین من تصوری از شغل برنامه‌نویسی نداشتن. اما میشه به چندتا نکته هم توجه کرد.

 

تجربه

به نظر من یه مواردی جزو اصول کلی هستن و بعیده که تحت تاثیر شرایط زمانه قرار بگیرن، مثل تاثیر «محیط و افرادش» روی درک و فهم ما از زندگی و فرصت‌هایی که پیش روی ما قرار می‌گیره. به عنوان یه نمونه، معمولا یکی از انتقادات به بزرگترها اینه که «چرا اینقدر به بچه‌ها فشار میارین که تو آزمون مدارس تیزهوشان قبول بشن» یا «چرا به قبول شدن تو دانشگاه‌های معتبر اصرار دارین». اون پدر و مادرهایی که هدفشون فقط چشم و هم‌چشمی با همدیگه هستش رو می‌ذاریم کنار که اصلا موضوع این نوشته نیستن. اما به نظر من اینکه کدوم مدرسه بریم و تو چه دانشگاهی تحصیل کنیم، بیشتر از تاثیر مستقیمش روی سطح تحصیلی ما، به طور غیرمستقیم روی ظرفیت‌های ذهنی ما تاثیرگذار هستش.

من ممکنه تو یه مدرسه‌ی معمولی شاگرد اول باشم و این به من القا کنه که میزان مطالعه و یا روش مطالعه‌ام هیچ مشکلی نداره. درحالیکه احتمالا با همون میزان مطالعه تو یه مدرسه‌ی سطح بالاتر تو رده‌های متوسط قرار می‌گیرم. این می‌تونه باعث شه که توجه کنم که کجای مسیر رو دارم اشتباه میرم؟ آیا باید زمان بیشتری رو صرف مطالعه کنم یا اینکه روش مطالعه و منابعم درست نیست؟ همینطور تو یه دانشگاه معتبر، «احتمال» اینکه با اساتید و دانشجوهای فعال‌تر و با انگیزه‌تری مواجه بشم بیشتره. در نتیجه گزینه‌ها و انتخاب‌های بیشتری خواهم داشت و دنیای بزرگتری رو پیش روی خودم خواهم دید.

به نظر من درک مواردی از این قبیل فقط وقتی امکان‌پذیره که خودت عملا تو زندگی باهاشون برخورد کرده باشی و این با گذر زمان و کسب تجربه به دست میاد. بنابراین فرزندی که این مراحل رو طی کرده، خیلی وقت‌ها متوجه نمیشه که اگه به حال خودش رها شده بود تا راه ساده‌تر رو طی کنه، چقدر می‌تونست در جایگاه ذهنی و فکری متفاوتی قرار گرفته باشه. 

 

همیشه فرصتش نیست

درسته که هیچوقت نباید از یادگیری دست کشید، اما با توجه به سرعت تغییرات در زندگی‌های امروزی، اگه کسی نتونه از دوران نوجوانی و جوانیش به خوبی استفاده کنه، احتمالا خیلی براش سخت می‌شه که در سنین بالاتر به چیزی که می‌خواد برسه. چون وقتی وارد دوران کاری میشی علاوه بر زمانی که حضور تو محیط کار ازت می‌گیره، حتما یه زمانی هم باید صرف مطالعه و یادگیری تخصص‌های لازم تو حوزه‌ی کاریت کنی و مسلما فرصت کمتری برای کسب مهارت‌هایی که تازه متوجه شدی چقدر تو زندگی بهشون نیاز داری، مثل تسلط به یه زبان رایج بین‌المللی، خواهی داشت.

احتمالا اون موقع با خودت میگی «ای‌کاش یکی سالها قبل این چیزا رو بهم گفته بود» یا شاید به پدر و مادر بگی «من بچه بودم نمی‌دونستم، شما که می‌دونستید چرا مجبورم نکردید؟». در حالیکه این روزها خیلی از بچه‌هایی که حالا بزرگ شدن، به خاطر همچین آینده‌نگری‌هایی از والدینشون ناراضی هستن و میگن «نذاشتین ما بچگی کنیم».

 

علائقی که فقط یه آرزو هستن

معمولا همه‌ی ما دستاوردهای خوب رو دوست داریم. اینکه حداقل به یه ساز مسلط باشیم، تو شنا ماهر باشیم، خط خوبی داشته باشیم، زبانمون در سطح قابل قبولی باشه و مواردی مثل این. از طرفی احتمالا خیلی از ما دوستانی هم داریم که الان تحصیلات و شغل خوبی دارن، ولی بارها گفتن که «من از بچگی به نقاشی یا نویسندگی علاقه داشتم، ولی پدر و مادر اینقدر روی درس و قبولی تو دانشگاه اصرار کردن که این در من سرکوب شد». نمیشه انکار کرد که گاهی علایق و استعدادهای افراد نادیده گرفته میشه، اما دو نکته رو میشه اینجا بهش توجه کرد.

اول نقش مدارس در کشف استعدادهاست. اگه فضایی تو مدارس مهیا باشه که بچه‌ها در طی سالهای طولانی حضور در مدرسه، امکان اجرای نقش در تئاترهای دانش‌آموزی رو داشته باشن، یا هر سال تو یه ورزش خودشون رو تست کنن، یا نواختن سازهای مختلف رو آموزش ببینن، اینقدر درس خوندن به عنوان عامل کور شدن استعدادها معرفی نمی‌شد و احتمالا دانش‌اموز هم در انتهای سالهای تحصیلش بالاخره می‌فهمید واقعا تو کدوم موارد استعداد و علاقه داره و در ادامه برای همون موارد بیشتر وقت میگذاشت.

نکته‌ی دوم درک تفاوت آرزو و رویا با علاقه‌ی واقعی هستش. خیلی وقتا دلم می‌خواد به کسی که میگه «پدر و مادرم نذاشتن من نقاش بشم» بگم که قبول می‌کنم که فرصت کافی برای یه نقاش حرفه‌ای شدن نداشتی. ولی چرا هیچ اثری از این علاقه رو تو هیچ جایی از زندگیت نمیشه دید؟ چقدر پیگیر حضور تو نمایشگاه‌های نقاشی هستی؟ چقدر در مورد سبک‌های نقاشی اطلاعات داری؟ چندتا صفحه‌ی نقاشی و طراحی رو تو اینستاگرام فالو کردی؟

من خودم تو یه مقطعی از نوجوانی علاقه‌ی زیادی داشتم که فوتبالیست بشم. به دلایلی که یکیش هم مخالفت خانواده بود این اتفاق نیفتاد. ولی اون علاقه به فوتبال که سرجاش بود به هر حال. یعنی من تا سالها اکثر مسابقات و لیگ‌های فوتبال رو پیگیری می‌کردم و خودم هم چه تو دانشگاه و چه بعد از اون با جمع‌های دوستانه فوتبال بازی می‌کردم، هر چند که می‌دونستم دیگه امکانش نیست یه فوتبالیست حرفه‌ای بشم.

 

۰ نظر
فربد صالحی

این آخرین‌باره

یکی از جملاتی که تو شبکه‌های اجتماعی زیاد دست به دست شده و هر از چندگاهی آدم بهش برمیخوره میگه: «یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین‌بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین‌بار بوده»

اولین‌بار که این جمله رو دیدم برام تاثیرگذار بود. من تو بچگی زیاد تو کوچه با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردم. ولی الان هرچقدر فکر می‌کنم یادم نمیاد که آخرین‌بارش کی بود و اصلا چطور شد که اون‌بار آخرین‌بار شد. بعدش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که چقدر تعداد این آخرین‌بارها زیاد بوده.

آخرین باری که یه هم‌دانشگاهی رو دیدم و بعد رفت شهر خودش. آخرین باری که هم‌اتاقی چندساله‌ی خوابگاه رو دیدم و بعدش رفت آمریکا. آخرین‌باری که مامان رو دیدم. آخرین‌باری که با مامان تلفنی حرف زدم. همه‌ی این آخرین‌بارها رو گذروندم، در حالیکه نمی‌دونستم آخرین‌باره. 

حتی همین اواخر هم یکی از این آخرین‌بارها اتفاق افتاد. حدود ۳ سالی بود که هفته‌ای یه بار با چندتا از دوستان می‌رفتیم سالن ورزشی واسه فوتبال تا اینکه چند ماه پیش فهمیدیم ویروس «کرونا»، کووید ۱۹، شایع شده و بهتره تو جمع‌ها حضور نداشته باشیم. نمی‌دونستیم که قراره اینقدر جدی بشه قضیه.

حدود ۲ ماه شده که دیگه سالن نرفتیم و با وضع موجود معلوم نیست تا چند ماه این وضعیت طول می‌کشه. حتی مشخص نیست که وقتی اوضاع عادی شد، البته اگه بشه و اگه عمری باقی مونده باشه، اون جمع مجددا جمع میشن یا نه.

کاریش نمیشه کرد. پیش‌بینی‌ناپذیری بخشی از واقعیتِ زندگیه و این ربطی به بچگی و بزرگسالی نداره. مسلما تا زمانی که زنده هستیم، هر وقت به گذشته فکر کنیم با همچین مواردی مواجه خواهیم شد.

من اما به جای اینکه آرزو کنم که کاش از آخرین‌بارها خبر داشته باشم، تلاشم اینه که طوری رفتار کنم که بعدها از اینکه از آخرین‌بار بودن لحظه‌ای بی اطلاع بودم کمتر رنج بکشم. مثلا تو قرارهای فوتبالی هفتگی، به خاطر هرچیز کوچکی دعوا و اختلاف راه نندازم و با بحث سر یه «گل» کمتر و بیشتر یا یه «کرنر» و «اوت» اشتباه، باعث رنجش جمع نشم. یا اگه مدت زمانی که می‌تونم با عزیزی بگذرونم یا کنارش باشم کمه، سعی کنم لحظه‌های کوتاه حضورم برای اون و خودم به خاطره‌ای خوش تبدیل بشه. 

۰ نظر
فربد صالحی

نکنه مطرب شم

تعطیلات نوروز و قرنطینه‌ی خونگی باعث شد به دیدن فیلم «مطرب» رضایت بدم. خود فیلم که مطابق انتظار تعریفی نداره ولی یه قسمتش باعث شد به فکر برم. البته موضوع جدیدی نیست، ولی در حین دیدن فیلم یه بار دیگه بهم یادآوری شد. 

شخصیت اصلی فیلم که خواننده‌ی ترانه‌های کوچه‌بازاریه، سال ۵۷ تازه داره به شهرت می‌رسه که انقلاب میشه و مجبور میشه کارش رو کنار بذاره. بارها به خودش و اطرافیانش میگه که اگه انقلاب به جای ماه «بهمن» تو «اسفند» پیروز شده بود منم الان خواننده‌ی مشهوری بودم. آخرای فیلم وقتی یه بار دیگه واسه بچه‌ها و دوستش می‌خواد داستان رو تعریف کنه، با اعتراض اونها که دیگه از شنیدن داستان تکراریش خسته شده بودن مواجه میشه.

احتمالا همه‌ی ما زیاد از این داستان‌ها از اطرافیانمون شنیدیم: «داشتم برای تحصیل اعزام می‌شدم آمریکا که انقلاب شد» یا «می‌خواستیم فلان کالا رو وارد کنیم که شامل تحریم شد» یا «خواستم مهاجرت کنم که دلار ۳ برابر شد» و موارد مشابه دیگه. این جملات معمولا با حسرت نرسیدن به موفقیت‌هایی بیان میشه که می‌تونست اتفاق بیفته. 

مساله‌ی عجیبی نیست. خود من هم از این حسرت‌ها زیاد دارم، هر چند که من تصمیمات و اقدامات خودم و نه اتفاقات جانبی رو دلیل بخش زیادی از حسرت‌ها‌م می‌دونم. اما چیزی که همیشه ازش فراری هستم اینه که هر جا تو جمعی هستم از این حسرت‌ها بگم. مطمئنم بعد از دفعه‌ی دوم و سوم یه حس ترحم در بقیه‌ی افراد ایجاد میشه که بعد از دفعه‌ی چهارم و پنجم تبدیل میشه به «ای بابا، بازم شروع کرد».

بد نیست اینجا یادی کنیم از استاد «نصرت‌اله کریمی». بازیگر، کارگردان و فیلنامه‌نویس ایرانی که روز ۱۲ آذر ۱۳۹۸ از دنیا رفت. ایشون که قبل از سال 57 در سینمای ایران حضور پررنگی داشت، بعد از انقلاب مدتی زندانی شد و حتی حکم «قطع دست» و «اعدام» هم گرفت، هر چند که اون احکام اجرایی نشدن. ایشون از ادامه‌ی حضور در سینمای ایران محروم شد، اما کار هنری خودش رو با ساخت تندیس و صورتک ادامه داد. بر طبق شنیده‌ها ایشون حتی تو کار پرورش تجاری گیاه «کاکتوس» هم بودن.

احتمالا اگه قرار به حسرت و گله و شکایت می‌بود، آقای کریمی قصه و داستان بیشتری برای تعریف کردن داشت تا مطرب فیلم ما. اونقدر بیشتر که احتمالا خیلی دیر هم تکراری می‌شدن. اما ایشون خودش رو زندونی دلخوری‌هاش از شرایط و روزگار نکرد و سعی کرد کارهایی که از دستش بر میومد رو انجام بده. 

یه موقعی فکر می‌کردم این گله و شکایت‌ها و حسرت‌خوردن‌های مداوم به سن و سال مربوطه، اما الان نظرم اینه که شخص وقتی به اون مرحله می‌رسه که درست یا غلط احساس می‌کنه به حقش تو زندگی نرسیده، دیگه هیچ کاری هم از دستش برنمیاد و امیدی هم به هیچ دستاوردی تو زندگیش نداره. و این همیشه یکی از ترس‌های من تو زندگی بوده. 

 

۰ نظر
فربد صالحی

تعطیلات نوروز، کاسه‌های چوبی و باقی قضایا

امروز آخرین روز کاری سال ۹۸ بود. دیروز یکی از دوستان تو یکی از گروه‌ها پرسید که تو تعطیلات نوروز که به خاطر «ویروس کرونا» جایی نمی‌ریم و در واقع «قرنطینه» هستیم چکار می‌کنید. من گفتم یه سری فایل آموزشی هست که می‌بینم و بعد هم فیلم و سریال و کتاب.

بعد به ذهنم اومد که نوروز سال گذشته هم که سفر رفته بودیم و خونه‌ی یکی از اقوام نزدیک مهمون بودیم، من لپ‌تاپ برده بودم و مواقعی که خونه بودیم و بقیه تلویزیون می‌دیدن، یا شب‌ها قبل خواب، فیلم‌های آموزشی "Angular" و "PWA" می‌دیدم. خود سال ۹۸ رو هم تقریبا در حوزه‌ی برنامه‌نویسی تو این دوتا فیلد کار کردم و چندتایی پروژه انجام دادم که هر چند طبق معمول! ثمره‌ی مالی خاصی نداشتن، ولی به هرحال تسلطم روی مباحث مربوطه بیشتر شدن. 

اواخر امسال هم با جایی برای همکاری صحبت کردم، که بعد از توضیحات من در مورد مزایای PWA که البته موافق بودن باهاش، گفتن که برای رسمیت بیشتر پروژه می‌خوایم پروژه، خروجی "Android" و "iOS" هم داشته باشه. در نهایت بعد از بررسی‌های مختلف قرار شد که روی "Ionic" کار کنیم. به همین دلیل این یکی دو هفته رو به مطالعه در این زمینه مشغول بودم که احتمالا تو عید نوروز هم ادامه خواهد داشت.

مساله اما، کار با Ionic یا PWA نیست. اتفاقا با مطالعات این چند وقت از Ionic هم خوشم اومده و به نظرم امکانات خوبی ارایه میده و جالبه. بیشتر به این فکر می‌کنم که تو این چند سال دائما سعی کردم از «روندها» عقب نباشم و حتی تو تعطیلات هم در حال «خودیادگیری» بودم. اما در نتیجه‌ی نهایی، چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ رضایت شغلی تفاوت خاصی ایجاد نشده.

مثلا امسال سعی کردم کمتر با شرکت‌ها کار کنم و دوتا پروژه رو که قبلا بارها در موردشون با دوستان متفاوتی صحبت کرده بودیم پیش ببرم. پروژه‌‌ها از نظر فنی که مربوط به من می‌شد به نتیجه رسیدن، ولی از نظر جذب کاربر و .. موفقیت‌آمیز نبودن. البته دومی این اواخر به کرونا و قرنطینه هم خورد و حداقل چندماه اول سال ۹۹ رو هم به همین دلایل از دست میده و دیگه بعید می‌دونم به جایی برسه.

خلاصه اینکه من سعی می‌کنم همچنان بخونم و یاد بگیرم و کار کنم. اما واقعیت اینه که این روند هیچ توجیه اقتصادی و حتی شغلی نداره و فقط علاقه‌ی شخصی باعث ادامه‌اش میشه. امیدوارم یه روزی پشیمون نشم از عمر و انرژی صرف شده تو این مسیر. البته اگه کرونا و «خطاهای انسانی» و سایر «دست‌اندرکاران» بذارن به اون روزا برسیم.

«محمدرضا شعبانعلی» تو یکی از مطالب قدیمیش نوشته بود که توسعه‌ی مهارت‌های فردی مثل ساختن کاسه‌های چوبی و پخش کردن اونها تو بیابون خشکی که وسطش گیر کردیم هستش، به این امید که شاید یه موقع بارونی بیاد و ما با آب جمع شده تو این کاسه‌ها از تشنگی نجات پیدا کنیم. هیچ تضمینی هم برای بارش بارون نیست، ولی ما هم کار دیگه‌ای از دستمون بر نمیاد.

فقط امیدوارم که حداقل کاسه ساختن و پخش کردنِ درست این کاسه‌ها تو بیابون رو بلد باشم. در نهایت، چاره‌ای نیست جز اینکه سال ۹۹ رو هم «امیدوار باشیم به اتفاق افتادن بهترین‌ها، اما آماده باشیم برای وقوع بدترین‌ها.» 

 

 

 

۰ نظر
فربد صالحی