اینجا، بدون من

فربد صالحی

۳۳ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

زندگی در سرزمین شمالی

سریال ژاپنی «از سرزمین شمالی» یا "Kita no kuni kara"،‌ بخشی از خاطرات دوران کودکی منه. کل خانواده علاقه‌ی زیادی به این سریال داشتن و معمولا همگی موقع پخشش جلوی تلویزیون جمع بودن. البته طبق روال صدا و سیما، این سریال هم معمولا با فاصله‌ی چند سال بازپخش می‌شد که حداقل این یکی، البته به همراه سریال ایرانی «روزی روزگاری»، ارزش چندبار نگاه کردن رو داشت.  

جدا از موسیقی بسیار زیبای تیتراژ این سریال که هربار شنیدنش تاثیر زیادی روم میذاره، موضوعات جالبی توی این سریال مطرح میشه. تفاوت‌های فرهنگی بین روستا و شهر و سبک‌های زندگی متفاوت در اونها، اختلاف نظر و دیدگاه بین نسل‌های مختلف و البته موضوع «قضاوت کردن اشخاص» که به نظرم بارها تو این سریال بهش پرداخته میشه. 

در بین شخصیت‌های سریال، «جون» پسربچه‌ایه که سریال از زبون اون روایت میشه و در اختلاف و جدایی بین پدر و مادرش، معمولا طرف مادرش، «ریکو» رو می‌گیره که اهل «توکیو» و بزرگ شده‌ی شهر هستش، و خواهرش «هُتارو» که تقریبا همسن خودشه معمولا طرفدار نظرات و اقدامات پدرش، «گُرُ» هستش که متولد و بزرگ شده‌ی روستاست و بعد از جدایی، به همراه «جون و هُتارو» دوباره به اون روستا برمیگرده. «جون» زندگی تو روستای بدون امکانات و دور افتاده رو مسخره می‌دونه و دلش می‌خواد تو همون توکیو زندگی کنه و مرتب در حال غر زدن و گله و شکایته، اما «هتارو» معمولا در سکوت و بدون صحبتی در تایید یا رد، با تصمیمات پدرش همراهی می‌کنه.  

من چندین بار که سریال رو تماشا کردم، به غیر از آخرین بارها، همدلی بیشتری با «جون» و مادرش داشتم. اما هرچقدر گذشت، تصمیمات و اقدامات پدر خانواده یعنی «گُرُ» برام قابل فهم‌تر شد. البته به نظر من این بحث روستا و شهر فقط ظاهر قضیه است و موضوع اصلی، نمایش دو دیدگاه مختلف نسبت به زندگی و معنی اونه. فکر می‌کنم، و البته دلم می‌خواد اینطور باشه، که این تغییر دید در من به دلیل عمیق‌تر شدن نگاهم به زندگی و فراتر رفتن توجهم از زرق و برق‌های ظاهری بوده. 

 بالاتر گفتم که یکی از موضوعات مورد توجه این سریال «قضاوت» هستش. یکی از قسمت‌های سریال که حتی تو بچگی هم خیلی روم تاثیر گذاشت، اونجایی بودش که «ریکو» یعنی مادر بچه‌ها شدیدا بیماره و بچه‌ها برای اینکه در آخرین روزها کنار مادرشون باشن به توکیو رفتن. «ریکو» فوت می‌کنه و پدر یعنی «گُرُ» نه تنها در مراسم اصلی حضور نداره، بلکه وقتی صبح سه روز بعد خودش رو به توکیو می‌ٰرسونه، درحالیکه بقیه خوابن خیلی با اشتها شروع به خوردن غذا می‌کنه. در همون حال «جون» می‌بینتش و احساس می‌کنه پدرش خیلی بی توجه به مادر اونها و بی‌عاطفه‌ست. چند روز بعد وقتی تو جمع خانوادگی ناراحتیش رو از این رفتار پدرش ابراز می‌کنه، یه پیرمرد خردمندی که باهاشون تو روستا زندگی می‌کنه بهش میگه که «نباید در مورد پدرش اینطور فکر کنه. چون پدرش همون روز که خبر فوت رو می‌شنوه می‌خواسته خودش رو برسونه، ولی چون پول نداشته مجبور شده پول قرض کنه و با قطار بیاد، و کل مسیر رو هم نتونسته چیزی بخره و بخوره». کاش همیشه تو زندگی یه خردمندی باشه که گاهی این چیزا رو به آدم یادآوری کنه.  

خلاصه اینکه، چند وقتی میشه که متوجه شدم این سریال طولانی‌تر از اون چیزی بوده که سالها از تلویزیون ایران پخش شده و قصه تا بزرگ شدن بچه‌ها ادامه داره. تصمیم گرفتم یه بار هم سریال رو با فصل‌های جدیدش ببینم، شاید چیزای بیشتری برای یاد گرفتن داشته باشه.

یه نکته‌ی حاشیه‌ای هم اینکه، روستایی که داستان سریال در اون میگذره، «هُکایدو» نام داره که تو منطقه‌ی «فورانو» هستش. اگه اشتباه نکنم تو انیمیشن فوتبالیست‌ها هم یه تیم به اسم «فورانو» وجود داشت که همیشه در شرح سختی‌هایی که کشیدن می‌گفتن «ما تو برف و سرما تمرین کردیم». به نظر میاد که راست می‌گفتن! چون تو سریال «از سرزمین شمالی» هم زمستون‌های خیلی سخت و طولانی‌ای تو منطقه‌ی «فورانو» برقرار بود. 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

واقعا پدر و مادر متهمن؟

یکی از موضوعاتی که در سال‌های اخیر خیلی در موردش می‌شنوم، بحث نحوه‌ی تربیت فرزندان توسط پدر و مادر هستش. اکثرا گفته میشه که والدین نباید بچه‌ها رو مجبور به طی کردن مسیری کنن که از نظر خودشون درسته، یا سعی کنن آرزوهایی رو که خودشون بهش نرسیدن توسط بچه‌هاشون براشون برآورده بشه.

استدلال می‌کنن که شاید بچه‌ها که بزرگ شدن از مسیری که والدین براشون تعیین کردن خوششون نیاد یا اصلا استعداد بچه‌ها تو زمینه‌های دیگه‌ای بیشتر باشه. همیشه هم افرادی هستن که میگن مثلا علاقه‌مند به موسیقی بودن، ولی به اصرار بزرگترها رفتن رشته‌ی ریاضی و اونجا هم چون علاقه نداشتن نتونستن تو کنکور به نتیجه‌ی خوبی برسن، یا حتی به فرض به نتیجه هم رسیدن و مثلا پزشک شدن، ولی همچنان در حسرت علاقه به نقاشی هستن.

ولی واقعا چقدر احتمال داره که یه بچه‌ی ۶-۷ ساله یا حتی ۱۲-۱۳ ساله نسبت به والدین ۳۵-۴۰ ساله‌‌اش بتونه تصمیمات بهتری برای خودش و زندگیش بگیره؟ بله، پدر و مادرها هم خیلی وقت‌ها اشتباه می‌کنن. حتی بدرستی گفته میشه که سرعت تغییرات در زندگی ما بقدری زیاد شده که ممکنه ۲۰ سال بعد فرزند من شغلی داشته باشه که من امروز اصلا نمی‌تونم تصوری ازش داشته باشم، همونطور که احتمالا ۳۰ سال پیش والدین من تصوری از شغل برنامه‌نویسی نداشتن. اما میشه به چندتا نکته هم توجه کرد.

 

تجربه

به نظر من یه مواردی جزو اصول کلی هستن و بعیده که تحت تاثیر شرایط زمانه قرار بگیرن، مثل تاثیر «محیط و افرادش» روی درک و فهم ما از زندگی و فرصت‌هایی که پیش روی ما قرار می‌گیره. به عنوان یه نمونه، معمولا یکی از انتقادات به بزرگترها اینه که «چرا اینقدر به بچه‌ها فشار میارین که تو آزمون مدارس تیزهوشان قبول بشن» یا «چرا به قبول شدن تو دانشگاه‌های معتبر اصرار دارین». اون پدر و مادرهایی که هدفشون فقط چشم و هم‌چشمی با همدیگه هستش رو می‌ذاریم کنار که اصلا موضوع این نوشته نیستن. اما به نظر من اینکه کدوم مدرسه بریم و تو چه دانشگاهی تحصیل کنیم، بیشتر از تاثیر مستقیمش روی سطح تحصیلی ما، به طور غیرمستقیم روی ظرفیت‌های ذهنی ما تاثیرگذار هستش.

من ممکنه تو یه مدرسه‌ی معمولی شاگرد اول باشم و این به من القا کنه که میزان مطالعه و یا روش مطالعه‌ام هیچ مشکلی نداره. درحالیکه احتمالا با همون میزان مطالعه تو یه مدرسه‌ی سطح بالاتر تو رده‌های متوسط قرار می‌گیرم. این می‌تونه باعث شه که توجه کنم که کجای مسیر رو دارم اشتباه میرم؟ آیا باید زمان بیشتری رو صرف مطالعه کنم یا اینکه روش مطالعه و منابعم درست نیست؟ همینطور تو یه دانشگاه معتبر، «احتمال» اینکه با اساتید و دانشجوهای فعال‌تر و با انگیزه‌تری مواجه بشم بیشتره. در نتیجه گزینه‌ها و انتخاب‌های بیشتری خواهم داشت و دنیای بزرگتری رو پیش روی خودم خواهم دید.

به نظر من درک مواردی از این قبیل فقط وقتی امکان‌پذیره که خودت عملا تو زندگی باهاشون برخورد کرده باشی و این با گذر زمان و کسب تجربه به دست میاد. بنابراین فرزندی که این مراحل رو طی کرده، خیلی وقت‌ها متوجه نمیشه که اگه به حال خودش رها شده بود تا راه ساده‌تر رو طی کنه، چقدر می‌تونست در جایگاه ذهنی و فکری متفاوتی قرار گرفته باشه. 

 

همیشه فرصتش نیست

درسته که هیچوقت نباید از یادگیری دست کشید، اما با توجه به سرعت تغییرات در زندگی‌های امروزی، اگه کسی نتونه از دوران نوجوانی و جوانیش به خوبی استفاده کنه، احتمالا خیلی براش سخت می‌شه که در سنین بالاتر به چیزی که می‌خواد برسه. چون وقتی وارد دوران کاری میشی علاوه بر زمانی که حضور تو محیط کار ازت می‌گیره، حتما یه زمانی هم باید صرف مطالعه و یادگیری تخصص‌های لازم تو حوزه‌ی کاریت کنی و مسلما فرصت کمتری برای کسب مهارت‌هایی که تازه متوجه شدی چقدر تو زندگی بهشون نیاز داری، مثل تسلط به یه زبان رایج بین‌المللی، خواهی داشت.

احتمالا اون موقع با خودت میگی «ای‌کاش یکی سالها قبل این چیزا رو بهم گفته بود» یا شاید به پدر و مادر بگی «من بچه بودم نمی‌دونستم، شما که می‌دونستید چرا مجبورم نکردید؟». در حالیکه این روزها خیلی از بچه‌هایی که حالا بزرگ شدن، به خاطر همچین آینده‌نگری‌هایی از والدینشون ناراضی هستن و میگن «نذاشتین ما بچگی کنیم».

 

علائقی که فقط یه آرزو هستن

معمولا همه‌ی ما دستاوردهای خوب رو دوست داریم. اینکه حداقل به یه ساز مسلط باشیم، تو شنا ماهر باشیم، خط خوبی داشته باشیم، زبانمون در سطح قابل قبولی باشه و مواردی مثل این. از طرفی احتمالا خیلی از ما دوستانی هم داریم که الان تحصیلات و شغل خوبی دارن، ولی بارها گفتن که «من از بچگی به نقاشی یا نویسندگی علاقه داشتم، ولی پدر و مادر اینقدر روی درس و قبولی تو دانشگاه اصرار کردن که این در من سرکوب شد». نمیشه انکار کرد که گاهی علایق و استعدادهای افراد نادیده گرفته میشه، اما دو نکته رو میشه اینجا بهش توجه کرد.

اول نقش مدارس در کشف استعدادهاست. اگه فضایی تو مدارس مهیا باشه که بچه‌ها در طی سالهای طولانی حضور در مدرسه، امکان اجرای نقش در تئاترهای دانش‌آموزی رو داشته باشن، یا هر سال تو یه ورزش خودشون رو تست کنن، یا نواختن سازهای مختلف رو آموزش ببینن، اینقدر درس خوندن به عنوان عامل کور شدن استعدادها معرفی نمی‌شد و احتمالا دانش‌اموز هم در انتهای سالهای تحصیلش بالاخره می‌فهمید واقعا تو کدوم موارد استعداد و علاقه داره و در ادامه برای همون موارد بیشتر وقت میگذاشت.

نکته‌ی دوم درک تفاوت آرزو و رویا با علاقه‌ی واقعی هستش. خیلی وقتا دلم می‌خواد به کسی که میگه «پدر و مادرم نذاشتن من نقاش بشم» بگم که قبول می‌کنم که فرصت کافی برای یه نقاش حرفه‌ای شدن نداشتی. ولی چرا هیچ اثری از این علاقه رو تو هیچ جایی از زندگیت نمیشه دید؟ چقدر پیگیر حضور تو نمایشگاه‌های نقاشی هستی؟ چقدر در مورد سبک‌های نقاشی اطلاعات داری؟ چندتا صفحه‌ی نقاشی و طراحی رو تو اینستاگرام فالو کردی؟

من خودم تو یه مقطعی از نوجوانی علاقه‌ی زیادی داشتم که فوتبالیست بشم. به دلایلی که یکیش هم مخالفت خانواده بود این اتفاق نیفتاد. ولی اون علاقه به فوتبال که سرجاش بود به هر حال. یعنی من تا سالها اکثر مسابقات و لیگ‌های فوتبال رو پیگیری می‌کردم و خودم هم چه تو دانشگاه و چه بعد از اون با جمع‌های دوستانه فوتبال بازی می‌کردم، هر چند که می‌دونستم دیگه امکانش نیست یه فوتبالیست حرفه‌ای بشم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

این آخرین‌باره

یکی از جملاتی که تو شبکه‌های اجتماعی زیاد دست به دست شده و هر از چندگاهی آدم بهش برمیخوره میگه: «یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین‌بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین‌بار بوده»

اولین‌بار که این جمله رو دیدم برام تاثیرگذار بود. من تو بچگی زیاد تو کوچه با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردم. ولی الان هرچقدر فکر می‌کنم یادم نمیاد که آخرین‌بارش کی بود و اصلا چطور شد که اون‌بار آخرین‌بار شد. بعدش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که چقدر تعداد این آخرین‌بارها زیاد بوده.

آخرین باری که یه هم‌دانشگاهی رو دیدم و بعد رفت شهر خودش. آخرین باری که هم‌اتاقی چندساله‌ی خوابگاه رو دیدم و بعدش رفت آمریکا. آخرین‌باری که مامان رو دیدم. آخرین‌باری که با مامان تلفنی حرف زدم. همه‌ی این آخرین‌بارها رو گذروندم، در حالیکه نمی‌دونستم آخرین‌باره. 

حتی همین اواخر هم یکی از این آخرین‌بارها اتفاق افتاد. حدود ۳ سالی بود که هفته‌ای یه بار با چندتا از دوستان می‌رفتیم سالن ورزشی واسه فوتبال تا اینکه چند ماه پیش فهمیدیم ویروس «کرونا»، کووید ۱۹، شایع شده و بهتره تو جمع‌ها حضور نداشته باشیم. نمی‌دونستیم که قراره اینقدر جدی بشه قضیه.

حدود ۲ ماه شده که دیگه سالن نرفتیم و با وضع موجود معلوم نیست تا چند ماه این وضعیت طول می‌کشه. حتی مشخص نیست که وقتی اوضاع عادی شد، البته اگه بشه و اگه عمری باقی مونده باشه، اون جمع مجددا جمع میشن یا نه.

کاریش نمیشه کرد. پیش‌بینی‌ناپذیری بخشی از واقعیتِ زندگیه و این ربطی به بچگی و بزرگسالی نداره. مسلما تا زمانی که زنده هستیم، هر وقت به گذشته فکر کنیم با همچین مواردی مواجه خواهیم شد.

من اما به جای اینکه آرزو کنم که کاش از آخرین‌بارها خبر داشته باشم، تلاشم اینه که طوری رفتار کنم که بعدها از اینکه از آخرین‌بار بودن لحظه‌ای بی اطلاع بودم کمتر رنج بکشم. مثلا تو قرارهای فوتبالی هفتگی، به خاطر هرچیز کوچکی دعوا و اختلاف راه نندازم و با بحث سر یه «گل» کمتر و بیشتر یا یه «کرنر» و «اوت» اشتباه، باعث رنجش جمع نشم. یا اگه مدت زمانی که می‌تونم با عزیزی بگذرونم یا کنارش باشم کمه، سعی کنم لحظه‌های کوتاه حضورم برای اون و خودم به خاطره‌ای خوش تبدیل بشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

نکنه مطرب شم

تعطیلات نوروز و قرنطینه‌ی خونگی باعث شد به دیدن فیلم «مطرب» رضایت بدم. خود فیلم که مطابق انتظار تعریفی نداره ولی یه قسمتش باعث شد به فکر برم. البته موضوع جدیدی نیست، ولی در حین دیدن فیلم یه بار دیگه بهم یادآوری شد. 

شخصیت اصلی فیلم که خواننده‌ی ترانه‌های کوچه‌بازاریه، سال ۵۷ تازه داره به شهرت می‌رسه که انقلاب میشه و مجبور میشه کارش رو کنار بذاره. بارها به خودش و اطرافیانش میگه که اگه انقلاب به جای ماه «بهمن» تو «اسفند» پیروز شده بود منم الان خواننده‌ی مشهوری بودم. آخرای فیلم وقتی یه بار دیگه واسه بچه‌ها و دوستش می‌خواد داستان رو تعریف کنه، با اعتراض اونها که دیگه از شنیدن داستان تکراریش خسته شده بودن مواجه میشه.

احتمالا همه‌ی ما زیاد از این داستان‌ها از اطرافیانمون شنیدیم: «داشتم برای تحصیل اعزام می‌شدم آمریکا که انقلاب شد» یا «می‌خواستیم فلان کالا رو وارد کنیم که شامل تحریم شد» یا «خواستم مهاجرت کنم که دلار ۳ برابر شد» و موارد مشابه دیگه. این جملات معمولا با حسرت نرسیدن به موفقیت‌هایی بیان میشه که می‌تونست اتفاق بیفته. 

مساله‌ی عجیبی نیست. خود من هم از این حسرت‌ها زیاد دارم، هر چند که من تصمیمات و اقدامات خودم و نه اتفاقات جانبی رو دلیل بخش زیادی از حسرت‌ها‌م می‌دونم. اما چیزی که همیشه ازش فراری هستم اینه که هر جا تو جمعی هستم از این حسرت‌ها بگم. مطمئنم بعد از دفعه‌ی دوم و سوم یه حس ترحم در بقیه‌ی افراد ایجاد میشه که بعد از دفعه‌ی چهارم و پنجم تبدیل میشه به «ای بابا، بازم شروع کرد».

بد نیست اینجا یادی کنیم از استاد «نصرت‌اله کریمی». بازیگر، کارگردان و فیلنامه‌نویس ایرانی که روز ۱۲ آذر ۱۳۹۸ از دنیا رفت. ایشون که قبل از سال 57 در سینمای ایران حضور پررنگی داشت، بعد از انقلاب مدتی زندانی شد و حتی حکم «قطع دست» و «اعدام» هم گرفت، هر چند که اون احکام اجرایی نشدن. ایشون از ادامه‌ی حضور در سینمای ایران محروم شد، اما کار هنری خودش رو با ساخت تندیس و صورتک ادامه داد. بر طبق شنیده‌ها ایشون حتی تو کار پرورش تجاری گیاه «کاکتوس» هم بودن.

احتمالا اگه قرار به حسرت و گله و شکایت می‌بود، آقای کریمی قصه و داستان بیشتری برای تعریف کردن داشت تا مطرب فیلم ما. اونقدر بیشتر که احتمالا خیلی دیر هم تکراری می‌شدن. اما ایشون خودش رو زندونی دلخوری‌هاش از شرایط و روزگار نکرد و سعی کرد کارهایی که از دستش بر میومد رو انجام بده. 

یه موقعی فکر می‌کردم این گله و شکایت‌ها و حسرت‌خوردن‌های مداوم به سن و سال مربوطه، اما الان نظرم اینه که شخص وقتی به اون مرحله می‌رسه که درست یا غلط احساس می‌کنه به حقش تو زندگی نرسیده، دیگه هیچ کاری هم از دستش برنمیاد و امیدی هم به هیچ دستاوردی تو زندگیش نداره. و این همیشه یکی از ترس‌های من تو زندگی بوده. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

تعطیلات نوروز، کاسه‌های چوبی و باقی قضایا

امروز آخرین روز کاری سال ۹۸ بود. دیروز یکی از دوستان تو یکی از گروه‌ها پرسید که تو تعطیلات نوروز که به خاطر «ویروس کرونا» جایی نمی‌ریم و در واقع «قرنطینه» هستیم چکار می‌کنید. من گفتم یه سری فایل آموزشی هست که می‌بینم و بعد هم فیلم و سریال و کتاب.

بعد به ذهنم اومد که نوروز سال گذشته هم که سفر رفته بودیم و خونه‌ی یکی از اقوام نزدیک مهمون بودیم، من لپ‌تاپ برده بودم و مواقعی که خونه بودیم و بقیه تلویزیون می‌دیدن، یا شب‌ها قبل خواب، فیلم‌های آموزشی "Angular" و "PWA" می‌دیدم. خود سال ۹۸ رو هم تقریبا در حوزه‌ی برنامه‌نویسی تو این دوتا فیلد کار کردم و چندتایی پروژه انجام دادم که هر چند طبق معمول! ثمره‌ی مالی خاصی نداشتن، ولی به هرحال تسلطم روی مباحث مربوطه بیشتر شدن. 

اواخر امسال هم با جایی برای همکاری صحبت کردم، که بعد از توضیحات من در مورد مزایای PWA که البته موافق بودن باهاش، گفتن که برای رسمیت بیشتر پروژه می‌خوایم پروژه، خروجی "Android" و "iOS" هم داشته باشه. در نهایت بعد از بررسی‌های مختلف قرار شد که روی "Ionic" کار کنیم. به همین دلیل این یکی دو هفته رو به مطالعه در این زمینه مشغول بودم که احتمالا تو عید نوروز هم ادامه خواهد داشت.

مساله اما، کار با Ionic یا PWA نیست. اتفاقا با مطالعات این چند وقت از Ionic هم خوشم اومده و به نظرم امکانات خوبی ارایه میده و جالبه. بیشتر به این فکر می‌کنم که تو این چند سال دائما سعی کردم از «روندها» عقب نباشم و حتی تو تعطیلات هم در حال «خودیادگیری» بودم. اما در نتیجه‌ی نهایی، چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ رضایت شغلی تفاوت خاصی ایجاد نشده.

مثلا امسال سعی کردم کمتر با شرکت‌ها کار کنم و دوتا پروژه رو که قبلا بارها در موردشون با دوستان متفاوتی صحبت کرده بودیم پیش ببرم. پروژه‌‌ها از نظر فنی که مربوط به من می‌شد به نتیجه رسیدن، ولی از نظر جذب کاربر و .. موفقیت‌آمیز نبودن. البته دومی این اواخر به کرونا و قرنطینه هم خورد و حداقل چندماه اول سال ۹۹ رو هم به همین دلایل از دست میده و دیگه بعید می‌دونم به جایی برسه.

خلاصه اینکه من سعی می‌کنم همچنان بخونم و یاد بگیرم و کار کنم. اما واقعیت اینه که این روند هیچ توجیه اقتصادی و حتی شغلی نداره و فقط علاقه‌ی شخصی باعث ادامه‌اش میشه. امیدوارم یه روزی پشیمون نشم از عمر و انرژی صرف شده تو این مسیر. البته اگه کرونا و «خطاهای انسانی» و سایر «دست‌اندرکاران» بذارن به اون روزا برسیم.

«محمدرضا شعبانعلی» تو یکی از مطالب قدیمیش نوشته بود که توسعه‌ی مهارت‌های فردی مثل ساختن کاسه‌های چوبی و پخش کردن اونها تو بیابون خشکی که وسطش گیر کردیم هستش، به این امید که شاید یه موقع بارونی بیاد و ما با آب جمع شده تو این کاسه‌ها از تشنگی نجات پیدا کنیم. هیچ تضمینی هم برای بارش بارون نیست، ولی ما هم کار دیگه‌ای از دستمون بر نمیاد.

فقط امیدوارم که حداقل کاسه ساختن و پخش کردنِ درست این کاسه‌ها تو بیابون رو بلد باشم. در نهایت، چاره‌ای نیست جز اینکه سال ۹۹ رو هم «امیدوار باشیم به اتفاق افتادن بهترین‌ها، اما آماده باشیم برای وقوع بدترین‌ها.» 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

در شهر به بنده پیشنهاداتی شده بود

تو این یکی دو هفته‌ی اخیر که به خاطر یه معامله و نقل و انتقال مِلک، چندباری حساب‌هام رنگ چند صد میلیون پول به خودشون دیدن، چندباری لازم شد که این مبالغ رو از حساب‌های مختلفم بردارم و به یکی از حساب‌ها که چندتا چک ازش داده بودم منتقل کنم. 

هربار که می‌خواستم این انتقال بین بانکی رو انجام بدم، کارمندی که تو باجه‌ی بانک قرار بود این کار رو بکنه می پرسید «چرا می‌خواید این مبلغ رو از حسابتون خارج کنید»، یا «می‌دونید که ۹۰ درصد این مبلغ رو می‌تونیم تا ۲ روز دیگه بدون ضامن بهتون وام بدیم؟» و جملاتی از این قبیل که معنی کلیش این بود که پول رو از حسابت تو شعبه‌ی ما خارج نکن، یا یخرده دیرتر خارج کن. 

یکی دوبار اول فقط توضیح دادم که از یه حساب دیگه چک دادم و چاره‌ای ندارم. دفعات بعدی توجهم جلب شد که جالبه این برخورد کارمندهای بانک. فکر کردم شاید تو آموزش‌های کاری بهشون گفتن که همچین پیشنهادهایی بدن یا شاید میزان خروج پول از شعبه روی مثلا پاداششون تاثیر میذاره. اینو البته کارمندهای بانک باید بدونن.

به هر حال حس جالبی بود که به آدم پیشنهادهای جذاب بدن، یا حس کنی چیز مهمی داری که برای کسی بود و نبودش مهمه. آره دیگه. تا حالا که پول «درست و حسابی» تو حسابم نبوده، زمین و ملک بیکار هم که نداشتم. تو این دنیا فقط یه چیزایی در مورد کار و رشته‌ی تحصیلیم بلدم و یه چندتایی هم کتاب خوندم، که اونا هم مسلما ارزشی ندارن.

پس فعلا از خاطرات شیرین همین چند روز لذت می‌برم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

چو تخته پاره بر موج

من ۹ ماهه بودم که پدرم طی یه حادثه فوت کرد. بنابراین اصلا خاطره‌ای از پدرم ندارم. از وقتی هم که یادم میاد هیچ مراسم و سالگردی توسط خانواده برای پدر برگزار نشد. شاید اولین بار که تو سن ۴-۵ سالگی عکس یه آقایی رو تو آلبوم خونوادگی دیدم و پرسیدم که این کیه، به من گفتن که باباست و فوت کرده. اما به دلیل سن کم باز هم درکی از مفهوم پدر و موضوع مرگ نداشتم.

اولین بار که به طور جدی با مساله‌ی نبود پدر مواجه شدم وقتی بود که وارد مدرسه شدم. نمی‌دونم هنوز این رسم برقراره یا نه، اما اون سالها اولین کاری که هر معلم برای آشنایی با دانش‌آموزها می‌کرد این بود که از ردیف اول شروع می‌کرد شغل و تحصیلات پدر و مادر بچه‌ها رو می‌پرسید. من چون قبلا با این مساله مواجه نشده بودم، نگفتم که پدرم فوت کرده. همون حرفی رو زدم که  بزرگترهام معمولا تو اداره‌ها می‌گفتن: فوق لیسانس و کارمند. الان که فکر می‌کنم واسه خودم هم عجیبه که چرا سالها تو مدرسه به دوست‌ها و معلم‌ها حقیقت رو نمی‌گفتم.

تو دوران کودکی، تو فیلم‌ها یا حرف‌های افرادی که پدر یا مادرشون رو از دست داده بودن، می‌شنیدم که از حس کمبود یا ناراحتی از فقدان اونها زیاد صحبت می‌کنن، یا مثلا مادر یا پدری که همسرشون رو از دست داده بودن از خاطرات گذشته واسه بچه‌ها تعریف می‌کردن، ولی تو خونه‌ی ما نه مادرم نه خواهر و برادرای بزرگتر حرفی در این مورد نمی‌زدن. البته بزرگ‌تر که شدم با شناخت طرز فکر مادرم و از لابه‌لای صحبت‌ها متوجه شدم که مامان نمی‌خواسته با یاداوری مداوم این قضیه، باعث بشه که بچه‌ها تو زندگی احساس کمبود کنن و خودشون رو ضعیف و مظلوم درنظر بگیرن.

مرداد ۹۶ مادر من مریض شد و تقریبا بعد از یه سال فوت کرد. هم دوران مریضیش و هم روزهای بعد از فوتش سخت‌ترین دوران زندگی من بود. طبیعتا الان هم بعد از گذشت بیشتر از یه سال از فوتش، هر وقت یادش میفتم انگار قلبم فشرده میشه. اما نکته‌ی عجیب‌تر اینه که الان نه تنها کمبود مادر، که حتی کمبود پدر رو هم احساس می‌کنم.

الان می‌فهمم که مفهوم عبارت «هم براش پدر بودم و هم مادر» چیه، هر چند که هیچوقت همچین چیزی رو از مادرم نشنیدم. تو این روزها که هم به صورت اجتماعی با مشکلات و گرفتاری‌ها و بیماری‌ها مواجهیم و هم من به صورت فردی با تردیدهای جدی در مورد خودم و تصمیماتم برای آینده روبرو هستم، الان که مادر نیست، بیشتر از همیشه احساس ‌می‌کنم کاش پدری بود که شاید حتی اگه کمکی هم از دستش برنمیومد، گاهی تلفنی یخرده درد دل می‌کردیم، شاید از تجربه‌اش می‌گفت، شاید دلداری می‌داد، شاید من آروم‌تر می‌شدم. فقط شاید. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

بنگاهی‌ها

بچه که بودم، یکی از شغل‌هایی که تو خانواده و مدرسه معمولا به خوبی ازش یاد نمی‌شد شغل بنگاهداری بود. حتی تو فیلم‌های سینمایی و سریال‌ها هم معمولا چندتا بازیگر که تو نقش‌ «کلاهبردار» کلیشه شده بودن، نقش بنگاهدار املاک یا اتومبیل رو بازی می‌کردن. وقتِ خرید و فروش خونه یا ماشین هم که می‌شد همه نگران بودن که بنگاهی‌ها سرشون کلاه نذارن و بعد از هر معامله هم بدگویی از بنگاهی‌ها رایج بود.

من ولی از همون موقع، بنگاهداری رو یه شغل لازم واسه جامعه می‌دونستم که نمیشه نباشه. چون بالاخره باید جایی باشه که کسی که می‌خواد چیزی بخره یا بفروشه به اونجا مراجعه کنه و راحت و سریع به اطلاعات موردنیازش دسترسی پیدا کنه. با توجه به اینکه اون موقع‌ها اینترنتی هم در کار نبود و در نتیجه از وبسایت‌هایی مثل «دیوار» و «شیپور» هم خبری نبود،‌ نیاز به وجود این شغل بدیهی‌تر به نظر میومد.

سالهای زیادی ازون روزا گذشت و حالا به نظر میاد هر سال و هر ماه، تعداد بنگاه‌ها تو هر کوچه و خیابونی به طور چشمگیری رشد کرده. عجیب هم نیست. وقتی با جوش دادن فقط یه معامله‌ی مِلک، حداقل به اندازه‌ی مجموع حقوق ۱۲ ماهِ یه کارمند پُست و مقام‌دار رو یکجا به دست میاری، چرا باید ازش چشم‌پوشی کنی. همینه که هر روز بنگاه‌ها بزرگ‌تر و شیک‌تر و دکوراسیون‌شون هم امروزی‌تر میشه.

حالا دیگه جُدا از بنگاه‌های رسمی و تابلودار، تعداد زیادی از افراد هم با یه گوشی تلفن همراه نقش بنگاه‌های سیار رو بازی می‌کنن. تو جمعِ اساتید دانشگاه‌ها، بین کارمندهای ادارات، بین کارکنان شرکت‌ها و .. هر جا بشینی، تعداد زیادی از افراد رو می‌بینی که در حال خرید و فروش هستن. البته الان دیگه فقط مِلک و ماشین معامله نمیشه، ارز، سکه، سهام بورس و ... هم اضافه شده.

وقتی گذر آدم به یکی از این بنگاه‌ها میفته، وقتی قیمت‌ها رو می‌شنوه و برخوردها رو می‌بینه، وقتی به این فکر می‌کنه که من باید چه مهارتی داشته باشم و چه کاری با چه مقدار سود رو چند سال انجام بدم که بتونم این قیمت‌ها رو پوشش بدم، یه احساس پوچی و مخصوصا حماقت عجیبی به آدم دست میده.

می‌فهمی اون موقع که داشتی مطالعه می‌کردی که یه تکنولوژی جدید رو بشناسی، اون موقع که متمرکز شدی که یه مهارت جدید به دست بیاری، دقیقا همون موقع که داری بررسی می‌کنی که می‌شه یه کسب و کار مبتنی بر تکنولوژی راه‌اندازی کنی و به سود دهی برسی یا نه، افرادی یه قطعه زمین که از اول به همون شکل روی کره‌ی زمین بوده رو از یکی خریدن و به یکی دیگه فروختن و مثلا در فاصله‌ی دو ماه چند صد میلیون سود کردن.

اونوقت دیگه تعجب نمی‌کنی وقتی همکارت میگه «آدم هر جا که زندگی می‌کنه، باید بر اساس شرایط همونجا روش زندگیش رو انتخاب کنه»، و تعجب نمی‌کنی که اکثر همکارا تمرکز اصلیشون روی ثبت‌نام خرید خودرو و بالا و پایین شدن شاخص‌ بورس هستش.

 احساس می‌کنم به اون بنگاهی‌های سنتی که تو بچگی تو فیلم‌ها می‌دیدیم هم خیلی ظلم شده و اونقدری که بهشون بد و بیراه گفته شد سود نبردن. احترام و منزلتشون هم تو خانواده و آشناها اونطور که باید نبود. ماشین شاسی بلند سوار نشدن، گرون‌ترین مدل گوشی تو دستشون نبود، سفرهای تفریحی لوکس نرفتن، یه مدرک تحصیلی خوب نتونستن تهیه کنن و خیلی موارد دیگه.

و البته همونطور که اول متن هم نوشتم، به نظرم وجود بنگاه‌های معاملات نیاز جامعه هستش. فقط ای کاش شرایط طوری باشه که همه نیاز نبینن وارد این کار بشن و بقیه‌ی افراد هم بتونن بدون احساس شکست و عقب‌موندگی، و با علاقه و اشتیاق پاسخگوی سایر نیازهای جامعه باشن. اینطوری مطمئنا زندگی خود بنگاهی‌هایِ امروزی ما هم با کیفیت‌تر خواهد بود.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

ذهن آلوده

 

روز جمعه فرصتی پیش اومد که ماشین رو ببرم کارواش. طبیعتا خیلی‌های دیگه هم جمعه رو برای این کار انتخاب کرده بودن و بیشتر از یک ساعت طول کشید تا کار ماشین تموم شه. وقتی وارد اتاق انتظار کارواش شدم، تلویزیون روشن بود و فیلم «دست‌های آلوده» پخش می‌شد. فکر کنم قبلا دو بار این فیلم رو دیده بودم. یه بار همون موقع اکرانش تو سینما حدودای سال ۷۸-۷۹ و یه بار هم چند سال قبل.

بار اول که اصلا خوشم نیومده بود. اون سالها سرعت تحولات اجتماعی و سیاسی خیلی زیاد بود، یا حداقل خیلی‌ها مثل من اینطور فکر می‌کردن و انتظار داشتن واقعا تحولی اتفاق بیفته. فیلم‌ها، کتاب‌ها و ترانه‌ها فقط وقتی واسه من قابل قبول بودن که «پیام» اجتماعی یا سیاسی می‌داشتن. مثلا از فیلم‌های «دو زن» (تهمینه میلانی، ۱۳۷۷) و یا «زیر پوست شهر» (رخشان بنی‌اعتماد، ۱۳۷۹) خوشم اومده بود، ولی از «قرمز» (فریدون جیرانی، ۱۳۷۷) یا همین فیلم دست‌های آلوده (سیروس الوند، ۱۳۷۸) نه. یعنی به نظرم خوب ساخته شده بودن، ولی میگفتم خب که چی، داستان چندتا آدم چرا باید واسه من جالب باشه آخه.

بار دوم که ۴-۵ سال قبل بود، تو یه موقعیت تقریبا اجباری فیلم رو دیدم. دیگه اون ذهنیت‌ها در مورد پیام اثر و این حرف‌ها رو نداشتم، اما خیلی جدی نگرفتمش و با همون ذهنیتی که از تماشای دفعه‌ پیش برام ایجاد شده بود دیدمش. فیلم که تموم شد با خودم گفتم انگار اونقدرها هم بد نبود، حتی شاید تو سبک خودش تو سینمای ایران خوب هم بود.

اما این دفعه فرق داشت. منی که ۳۵ سالگی رو رد کردم، تو آخرین جمعه‌ی پاییز سال ۱۳۹۸، در حالیکه بین غریبه‌هایی نشستم که اکثرشون تو سکوت مشغول موبایل‌هاشون هستن و آفتاب کم‌رمقِ وسط روز هم از پنجره به داخل اتاق می‌تابه، یه بار دیگه فیلم دست‌های آلوده رو دیدم. منی که یکی دو سالی هستش که تقریبا خیالم از بابت هر بهبودی در شرایط کشور راحت! شده و چند ماهی هم میشه که حتی از نظر شخصی هم چشم‌انداز روشنی واسه خودم نمی‌بینم. 

این دفعه چون داستان رو می‌دونستم، بیشتر به خود شخصیت‌های فیلم توجه کردم. عجیب بود که این دفعه برام خیلی باور‌پذیرتر بودن. احساساتشون، غصه‌هاشون و آرزوهاشون رو درک کردم. یه جورایی انگار از گذشته‌شون هم مطلع بودم بدون اینکه فیلم خیلی بهش پرداخته باشه. انگار وقتی ذهنم به خاطر جبر زمانه، بالا رفتن سن و یا مواجه شدن با واقعیت‌های زندگی از آلودگی به امیدها و آرزوهای پوچ و کاذب پاک شد، تواناییش تو درک آدم‌ها و احساساتشون هم بیشتر شد، بیشتر و بهتر دید همه‌چیز رو.

من دیدم که «ابوالفضل پورعرب» چقدر پخته بازی کرد، از دوره‌ی جوونی و اوج گذشته بود، ولی هنوزم ستاره بود. من «هدیه تهرانی» رو دیدم. برخلاف الان که خیلی کم کار شده، اون روزا سوپر استار سینمای ایران بود. الان تازه می‌فهمم که چرا جوونا اینقدر دوسش داشتن و همه‌ی فیلماشو میدیدن، چقدر دیر فهمیدم! «امین حیایی» چقدر جوونتر از الانش بود، چه جوون خوش‌قیافه‌ای هم بود. «عسل بدیعی» چقدر با احساس بازی کرد. یه لحظه فکر اینکه دیگه تو این دنیا نیست تکونم داد و ...البته ترانه‌ی زیبای «پروانگی» با صدای پر قدرت «نیما مسیحا» و آهنگ و تنظیم زیبای مرحوم «بابک بیات» رو شنیدم.

ای کاش دیگه ذهنم رو آلوده‌ی توهمات نکنم، دریچه‌های ذهنم رو باز بذارم و از آدم‌ها، احساسات و زندگیشون راحت و بی‌تفاوت نگذرم. البته احتمالا واسه افرادی مثل من، این کار سختیه و فقط هر از چندگاهی که یادم بیفته باعث میشه حسرت بخورم.

 

مثلِ یه پروانه ببین، اسیر مشتِ بسته‌ام

از این همه پرسه‌زدن، کوچه به کوچه، خسته‌ام

تو لحظه‌های بی‌کسی، اسیر ناباوری‌ام

تو قاب خالی جنون، یه عکس خاکستری‌ام

-----

توی این ثانیه‌های بی‌رمق، لحظه‌های آبیتو حروم نکن

این روزا ابری و خاکستریه، شبای آفتابیتو حروم نکن

بگو خورشید از کدوم ور در اومد، که تو مثل قصه رویایی شدی

ماهی زخمی پاشوره‌ی حوض، کیو خواب دیدی که دریایی شدی

-----

برای من، که رفیق سفرم، مرهم زخمای خستگی، تویی

برای من که غریب جاده‌هام، آخرین همدم خونگی، تویی

از رو گلبرگ گلای کاغذی، اشکامو با دست آلوده بچین

منو، تو آینه ها شستشو بده، تو چشام حادثه‌ی عشقو ببین

 

ترانه‌سرا: پیام پارسا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

آدم حسابی

بعضی مفاهیم خیلی برام ارزشمندن، اما نمی‌تونم تعریف مشخصی براشون ارائه بدم. یعنی توضیحش فقط با مثال برام امکانپذیره. یکی از این مفاهیم «آدم‌حسابی» هستش.

یکی از آرزوهام همیشه این بوده که آدم‌حسابی باشم، با همون معنی‌ای که تو ذهن خودمه، نه ذهن بقیه‌ی افراد. یکی از سختی‌های داشتن همچین آرزوهایی اینه که متر و معیاری برای سنجشش وجود نداره، نه خودت میدونی که چقدر بهش نزدیکی، نه دیگران میتونن در این زمینه کمکی بهت بکنن، چون اصولا تعریف این نوع مفاهیم برای افراد مختلف متفاوته. علاوه بر این، به فرضِ محال، حتی اگه معیارها هم کاملا یکسان باشه، نمیشه مطمئن بود چیزی که دیگران میگن، نظر واقعیشون باشه. 

البته شاید این خیلی هم بد نباشه، یعنی اینطوری آدم بدون توجه به اینکه الان تو کدوم مرحله است و چقدر با هدف فاصله داره، فقط سعی میکنه تا جای ممکن به اون چیزی که مدنظرش هست نزدیکتر بشه. 

تحصیلات دانشگاهی خوب، چهره‌ی خوب، درآمد خوب، شغل خوب، تیپ ظاهری خوب، خانواده‌ی خوب و خیلی چیزای خوب دیگه میتونن در ذهن افراد مختلف نشون دهنده‌ی آدم‌حسابی بودن باشن. از نظر من اما، یه آدم‌حسابی ممکنه هر کدوم از این خوبی‌ها رو داشته باشه، یا حتی همه‌شون رو. ولی ممکنه هیچکدوم رو هم نداشته باشه، یعنی از نظر من اینا ضروری نیست برای اینکه آدم‌حسابی باشی. 

حالا چی ضروریه؟ فقط با مثال میتونم در موردش حرف بزنم. من یه 4-5 باری فیلم «جدایی نادر از سیمین» رو دیدم. «نادر» تو فیلم جدایی... از نظر من آدم‌حسابیه. چون:

1- با وجود اختلاف نظر شدیدی که با یکی از نزدیکانش (همسر) داره، طوری رفتار نمی‌کنه که انگار از اول عمرش از این آدم متنفر بوده، چشم رو نمی‌بنده تا دهانش رو باز کنه و هرچی از دهنش در میاد بگه. یا طوری رفتار نمی‌کنه که انگار اصلا اون شخص رو نمی‌شناسه، یا هیچ وقتِ خوشی باهاش نداشته. در یک کلام: چشم روی همه‌چی نمی‌بنده. خیلی آدم‌حسابی وار هم با مادر‌خانومش حرف میزنه و منطقی براش همه‌چی رو توضیح میده. البته مادر‌خانومش هم با اینکه خیلی کم تو فیلم می‌بینیمش، شمّه‌هایی از آدم‌حسابی بودن رو نشون میده و با وجود اینکه دامادش داره از دخترش جدا میشه، متعصبانه و یک‌جانبه با مساله مواجه نمی‌شه. 

2- با وجود اختلاف و درگیری با کسی که چندان نمی‌شناسه و تازه چند روزه که باهاش آشنا شده، چشم روی مشکلات اون شخص نمی‌بنده و درکش میکنه. وقتی تو دادگاه، خانوم پرستار به قاضی التماس میکنه که واسه شوهرش حکم بازداشت ننویسه، نادر با وجود اینکه طرف مقابل اونها در دادگاهه، از قاضی می‌خواد که مرد رو بازداشت نکنه. 

3- اینکه طرف مقابل چیزی رو نمیدونه یا متوجه نمیشه، بهش اجازه نمیده که هر طور دلش می‌خواد با اون شخص رفتار کنه. وقتی همسرش تو دادگاه ازش می‌پرسه «پدر تو اصلا میفهمه که تو پسرشی؟»، میگه «من که می‌فهمم اون پدرمه». هربار به این جمله فکر می‌کنم، به نظرم میاد باید چقدر آدم حسابی باشی که اینطوری فکر کنی. 

4- خودش رو متعهد به بهتر کردن شرایط می‌دونه، حتی با قدم‌های خیلی کوچیک، کوچیک به اندازه تربیت درست یک نفر از یه جامعه، یعنی دخترش: وقتی تو پمپ بنزین، حتی با وجود بوق‌هایی که ماشین‌های پشتی میزنن، منتظر میمونه تا دخترش بقیه پول رو بگیره و یاد بگیره از حقش دفاع کنه. وقتی از دخترش می‌خواد که جواب درست رو تو امتحان بنویسه، نه جواب اشتباه معلم رو، حتی اگه معلم نمره‌اش رو کم کنه و بهش یاد میده که نباید نتیجه‌ی خوب رو از راه اشتباه به دست آورد. 

5- وقتی میدونه اشتباه کرده، پاسخگوی رفتارش هست، حتی به دخترش. مسئولیت دروغی رو که گفته قبول میکنه. دلایلش رو هم میگه: اینکه قانون مطلقه و نمی‌فهمه که آدم ممکنه تو شرایط عصبانیت یه چیزایی رو یادش بره. میگه به این فکر کرده که اگه می‌رفت زندان، تکلیف پدر پیر و دخترش چی می‌شده. اینارو میگه، با اینکه حدس می‌زنه دخترش احتمالا این حرفا رو درک نمیکنه، حداقل تو اون سن. 

 

یعنی نادر هیج ضعفی نداشت؟ معلومه که داشت: عصبانی شد، یه خانوم حامله رو هل داد، با لجبازی سعی کرد ثابت کنه که نقشی تو مرگِ کودکِ زنِ حامله نداشته و..

ولی به نظر من، آدم‌حسابی بودن به معنی بی‌ضعف و بی‌اشتباه بودن نیست. آدم‌حسابی بودن، با وجود همین ضعف‌ها و اشتباهات معنی پیدا میکنه. فراموش نکنیم، صحبت سر «آدمِ»‌ حسابی بود، نه موجودِ کامل. 

 

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد