اینجا، بدون من

فربد صالحی

۳۳ مطلب با موضوع «احوالات» ثبت شده است

حرکت یا جابه‌جایی

 

 

بیشتر مواقع، وقتی با همکارا یا دوستایی که باهاشون ارتباط نزدیک دارم و اونها هم مثل من کارمند شرکت یا سازمانی هستن، در مورد کار و شرایطش صحبت می‌کنم، معمولا چند تا موضوع به عنوان علت نارضایتی از کار مطرح میشه. 

اولین موضوع خودِ «کارمندی» هستش. بطوریکه صِرف کار کردن در جایی که خودت مالک و در راس هرمش نباشی، معادل با «استثمار شدن» در نظر گرفته میشه. معمولا هم عبارت «کار رو ما می‌کنیم و سود رو شخص دیگه‌ای می‌بره» در این قسمت بحث زیاد شنیده میشه.  

دومین موضوعِ نارضایتی، «صبح زود بیدار شدن» هستش، یا اینکه باید در ساعت معینی ورود و خروج کارمند ثبت بشه. اینجای بحث معمولا گفته میشه که «زمان آدم باید در اختیار خودش باشه و دیگران نباید واسه آدم تعیین تکلیف کنن».

موضوع سوم هم معمولا به «مجری اوامر دیگران بودن» مربوطه. اینجا مساله‌ی اصلی اینطور مطرح میشه که «تصمیم‌گیر نهایی و اصلی اشخاص دیگه‌ای هستن و ما فقط باید تصمیمات اونارو اجرا کنیم».

اما خوب یا بد، من با خودِ «کارمند بودن» مشکل ندارم و می‌تونم مزایایی هم براش در نظر بگیرم. اگه من مالک کسب و کار یا سازمانی باشم، طبیعتا باید نگران سود و زیانش باشم و اگه تو پُست‌های مدیریتی رده‌بالاش حضور داشته باشم، بیشتر زمانم صَرف جلسه‌ها و بحث‌ها و .. خواهد شد. ممکنه این نوع کار مورد علاقه‌ی خیلی‌ها باشه، ولی برای افرادی مثل من که علاقه به حضور در بخش‌های فنی کار دارن و دوست دارن تو این بخش پیشرفت دائمی داشته باشن و به اصطلاح فُسیل نشن، کارمندی انتخاب بهتریه. البته با فرض اینکه تو محل مناسبی کار کنم، چون مسلما همه‌ی سازمان‌ها و شرکت‌ها شرایط مناسب رو برای کارمندهاشون فراهم نمی‌کنن. اینکه شرایط مناسب به چی میشه گفت، خودش جای بحث زیادی داره.

در مورد صبح زود بیدار شدن و ساعتِ مشخصِ ورود و خروج هم اولا، با اینکه صبح‌ها گاهی بیدار شدن واقعا سخته، به خصوص برای من که بیشترِ شبها تا دیروقت بیدارم، اما بعد از اینکه اون خواب‌آلودگی اولیه رفع میشه، از اینکه روز رو زودتر شروع می‌کنم راضی هستم و نسبت به روزایی که تعطیله و مثلا ساعت ۹ الی ۹:۳۰ بیدار میشم حس بهتری دارم. به نظرم اجبار به ورود و خروج در ساعت‌های مشخص،‌ حتی اگه صبح خیلی زود هم آدم بیدار نشه، نظم خوبی به زندگی میده و میشه برنامه‌ریزی بهتری برای طول روز داشت.  نکته‌ی دوم در اینجا هم این هستش که من خیلی مطمئن نیستم که اگه کار واسه خودم باشه و کارمند نباشم، بتونم خیلی دلبخواهی و دیروقت از خواب بیدار بشم. چون به نظرم اتفاقا در اون شرایط مسئولیت بیشتری به عهده‌ی من خواهد بود و گاهی لازمه حتی زودتر از کارمندها در محل کار حاضر بشم. البته اگه هدف رشد و پیشرفتِ کار و موفقیت باشه.

اما موضوع اجرای دستورات دیگران، به نظرم جای بحث بیشتری داره. مشکل اونجاست که مجبور باشی با آدم‌های ضعیف کار کنی و کارهایی انجام بدی که بهشون اعتقادی نداری و حتی کاملا اشتباه میدونی. اما اگه یه شخص قوی و واقعا آگاه مسئولیت تصمیم‌گیری و نشون دادن راه رو به عهده داشته باشه، واقعا نعمت بزرگیه. آدم کلی میتونه از تصمیمات، شخصیت، طرز فکر و بینش اون شخص دانش کسب کنه و حتی اگه قرار باشه در آینده مسئولیت یه کسب و کار رو به عهده بگیره، بعد از چند سال کسب تجربه در کار با همچین شخصی به فرد موفق‌تری تبدیل میشه. 

اتفاقا یکی از مشکلات الانِ سازمان‌ها و بخصوص ادارات دولتی به نظر من همینه که افرادی که الان خودشون تصمیم‌گیر و مدیر هستن،‌ قبلا سابقه‌ی کار با افراد بزرگ و با تجربه رو تو اون پُست نداشتن. حالا یا خودشون از اداره، سازمان یا واحد دیگه‌ای یک دفعه به اون پُست رسیدن، یا مدیرای قبلیشون. و این چرخه‌ی کار با آدم‌های ضعیف و عدم رشد، همینطور با منی که الان تو اون واحد کارمند هستم ادامه پیدا میکنه. 

 

بنابراین اینا مشکل اصلی من در کار نیست. پس مشکل من چیه؟

 همیشه یکی از آمارهای بحث‌برانگیز، «زمان کار مفید» در محیط‌های کار ایرانه. مثلا میگن هر ایرانی به طور متوسط x دقیقه در روز کار مفید انجام میده، و معمولا این x‌ عدد کوچکیه. اوایل این اعداد و ارقام برام عجیب بود. ولی بعد از چند سال کار متوجه شدم که مشکل کجاست. واقعا شاید خیلی از شاغلین اکثر ساعات کاری بیکار نباشن، منتها خروجی کار اونها در انتهای روز میشه اون x دقیقه. شاید مثال راحتش، تفاوت مفهوم «حرکت» و «جابه‌جایی» تو فیزیک باشه: 

 

همونطور که تو تصویر بالا مشخصه، مسیر حرکت (خط سبز) خیلی طولانی‌تر از میزان جابه‌جایی (فلش مشکی) هستش. یکی از ویژگی‌های شغل مطلوب من اینه که تا جای ممکن این دو تا پارامتر به هم نزدیک باشن. یعنی همیشه این حس رو داشته باشم که هر فعالیتی که دارم انجام میدم، در کیفیت محصول یا خدمت نهایی که قراره ارائه بشه تاثیر داره و بیهوده نیست. 

یک نکته‌ی دیگه اینکه، بارها شنیدیم که ژاپنی‌ها و آلمانی‌ها بعد از جنگ جهانی دوم که مملکتشون با خاک یکسان شده بود،‌ با کار زیاد و توقع کم، به جایگاه عالی فعلی‌شون رسیدن. حتی مقامات عالیرتبه کشور هم بارها گفتن که الان وقتیه که ایرانی‌ها مثلا بدون توقع افزایشِ حقوق، به جای ۸ ساعت، روزی ۱۲ ساعت کار کنن. من به بقیه بحث‌هایی که اینجا میتونه مطرح بشه کار ندارم، فقط اینو میخوام بگم که واقعا چند درصد شاغلین ما دارن کاری انجام میدن که اگه ۵ سال روزی ۱۲ ساعت کار کنن و حقوق همون ۸ ساعت رو دریافت کنن، مملکت پیشرفت محسوسی کنه؟ واقعا شرکت تو جلسه، همایش، نامه‌نگاری، آمار در آوردن و آمارسازی،‌ ثبت این فعالیت‌ها تو وبسایت‌ها و ..کارهایی هستن که اگه مثلا هر روز ۴ ساعت بیشتر انجامشون بدیم، قراره تفاوت چشمگیری ایجاد بشه؟ اصلا خود من الان میخوام ۲۰ ساعت در روز کار کنم. اصلا چیکار باید بکنم؟ هدف چیه؟ راه رسیدن به اون هدف چیه؟

یکی دیگه از پارامترها برای شغل مورد علاقه‌‌ی من، روشن بودن اهدافش و داشتن مسیر و برنامه‌ی مشخص برای رسیدن به اون اهدافه. به طوری که من بدونم اگه امروز بیشتر کار کنم، به هدف نزدیک‌تر خواهم شد، و بدونم اگه بخوام به هدف نزدیک‌تر بشم، باید چه کاری انجام بدم.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

آنها که مانده‌اند

 

 

 

«ساختن همیشه سخت‌تر از رفتنه،‌ به همین دلیل اکثر آدم‌ها وقتی خونه‌شون خراب میشه به جای ساختن ترجیح میدن به یه خونه‌ی آباد برن، وقتی شهرشون خراب میشه مهاجرت کنن و وقتی تیمشون به سمت بحران میره یه پیراهن جدید بپوشن». این پاراگرافِ آغازین متنی در مورد «مارکو رویس (Marco Reus)» بازیکن آلمانی موفق تیم فوتبال «دورتموند» هستش که تو برنامه‌ی «فوتبال ۱۲۰» شبکه‌ی ورزش خونده شد و کاملش رو می‌تونید تو ویدئوی بالا بشنوید.

حتی قبل از تعطیلی برنامه‌ی «۹۰» عادل فردوسی‌پور، من «فوتبال ۱۲۰» رو به «۹۰» ترجیح می‌دادم، تهیه کننده‌اش خود عادل فردوسی‌پوره و علاوه بر اینکه کیفیت ساخت برنامه بالاست، پرداختنش به فوتبال اروپا باعث میشه به جای حواشی خسته‌کننده و پر رنگ‌تر از متنِ فوتبال ایران، طرفدارای فوتبال از یه برنامه با کیفیت لذت ببرن. 

بار اولی که این آیتم رو دیدم، موقع پخش تلویزیونیش بود. با این شروع کوبنده‌ به نظرم رسید که متنش فراتر از یه آیتم فوتبالیه. بعد از برنامه، از اینترنت پیداش کردم و دوباره بهش گوش کردم و تقریبا مطمئن شدم. حدس می‌زنم که نوشته‌ی خود فردوسی‌پور بوده، یا اگه خودش هم ننوشته یجورایی حرفِ دلش بوده: اینکه با همه‌ی مشکلات مونده و ساخته و نرفته جای دیگه.

چندتا نکته در این مورد به ذهنم می‌رسه. اول اینکه بعضی‌ها مثل من احساس می‌کنن موندن و نموندنشون تفاوت خاصی نداره. من اونقدر آدم برجسته و تاثیرگذاری نیستم، یا اونقدر کار منحصر به فردی انجام نمی‌دم که اگه نباشم خلائی احساس بشه. شاید اگه شرایط طور دیگه‌ای بود یا خودم تلاش بیشتری می‌کردم، می‌تونستم همچین کسی بشم، شاید همه بتونن البته، ولی فعلا این‌طوریه. همونطور که تو انتهای همین ویدئو گفته میشه: «یه کندوی موفق نیاز به یه زنبور ملکه داره... مارکو رویس واسه موفقیت همه‌کار میکنه و هیچوقت بیرون کندو دنبال خوشبختی نمی‌گرده». من ولی احساس نمی‌کنم زنبور ملکه باشم، من همون زنبور کارگرم و زنبور کارگر هم حداقل الان به تعداد زیادی وجود داره. 

نکته بعد اینکه مارکو رویس موند تو دورتموند، چون احتمالا باشگاه، سرمربی، هم‌تیمی‌ها و طرفدارای تیم رو با خودش همسو و هم‌جهت دید. یعنی اینطور نبوده که احساس کنه تک و تنها بین اطرافیانش مونده و هر چقدر سعی میکنه نمی‌تونه دیگران رو تهییج کنه. یا دیده که بقیه سعی میکنن به هم کمک کنن تا به موفقیت برسن، نه اینکه جلوی هم سد و مانع ایجاد کنن. فرض کنید یه مسیر خیلی طولانی رو با اتوبوسی طی می‌کنید که اسقاطیه و سیستم تهویه هوای درستی نداره و شما روزا دارید از گرما خفه می‌شید و شب‌ها از سرما نمی‌تونید بخوابید، مرتب پنچر میشه و نیاز به توقف‌های طولانی برای عیب‌یابی هم داره. شما احتمال می‌دید که ممکنه مسیر رو خیلی خیلی دیرتر و سخت‌تر از بقیه اتوبوس‌ها طی کنید.

ولی مشکل اصلی اینا نیست، چون همه این‌ها فقط ممکنه زمان رسیدن به مقصد رو بیشتر و شرایط رسیدن رو سخت‌تر کنه. آدم میتونه بگه اشکال نداره، ما از اول تو همین اتوبوس بودیم، همسفرها آشنا هستن، اینا همه‌ش خاطره میشه و ... . یا اینکه با خودتون بگید برم تو یه اتوبوس دیگه کسی رو نمی‌شناسم، حرف مشترکی باهاشون ندارم، ممکنه جای خالی نباشه و مجبور شم روی زمین بشینم و.. .

به نظر من مشکل اصلی اینجاست که وقتی تو این اتوبوس نشستی و فکر می‌کنی داری به سمت شمال میری و راننده و کمک‌هاش هم مرتبا ادعای نزدیک‌تر شدن به مقصد رو دارن، کم کم از شواهد متوجه میشی اتوبوس داره به سمت جنوب میره. ضمن اینکه به رانندگی راننده‌ها و کمک‌هاشون هم اعتماد نداری، چون می‌بینی موقع رانندگی چُرت می‌زنن و هر آن احتمال داره که اتوبوس رو تو دره بندازن. اصلا هم توجهی به حرفای تو و بقیه مسافرها که مسیر رو بهتر می‌شناسن و می‌خوان کمک کنن ندارن و گاها عصبانی هم میشن. 

نکته آخر هم اینکه، از مارکو رویس تو باشگاهش همون کاری رو میخوان که توش مهارت داره. یعنی تو زمین بازی درستی هستش و درست هم ازش استفاده میشه. این باعث میشه انگیزه برای پیشرفت داشته باشه و سرخورده نشه. اینطور نیست که مثلا بهش بگن باید بری تو مسابقات شُتردوانی شرکت کنی که وقتی ناموفق باشه توسط اطرافیان مورد ریشخند هم قرار بگیره. یا بگن چیزی که تو زمین واسه ما مهمه اینه که باید وسط هر بازی چندبار بری سراغ سرمربی و ازش تعریف کنی، اگه این کار رو خوب انجام بدی اصلا مهم نیست که عملکردت تو بازی چی بوده. 

کاش می‌شد از خود عادل بپرسم که پیشنهادش برای این وضعیت چیه، بخصوص با شرایط جدیدی که تو شبکه ۳ براش ایجاد شده.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد

ماه مهر

 

همیشه نزدیکای مهر و بازگشایی مدارس که میشه، احساسات به سراغم میاد. برخلاف خیلی از دوستان و اطرافیان که از تموم شدن دوران مدرسه راضی هستن و شاکر، من مشکلی با اون دوران ندارم. به نظر من که مدرسه حتی باحال‌تر از دانشگاه بود. 

من تو هر سه مقطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان به مدارس دولتی رفتم. مدرسه‌های معروف و قدیمی شهر بودن و یادمه در شروع هر مقطع، مامان کلی تلاش می‌کرد و با مراجعات مکرر و از بین کلی پدر و مادر دیگه که می‌خواستن بچه‌شون رو تو اون مدارس ثبت‌نام کنن،‌ موفق می‌شد من رو به اون مدارس بفرسته. البته درسته که مدارس معروفی بودن، اما الان که نگاه می‌کنم نکته مثبت خاصی نداشتن. معلم‌ها و دانش‌آموزهای اکثرا بی‌انگیزه، کلاس‌های ۴۰-۵۰ نفره و نیمکت‌های دو نفره‌ای که باید سه نفره استفاده میشدن (از نتایج انفجار جمعیتی دهه ۶۰ کشور)، از ویژگی‌های مشترک این مدارس بود. اینا رو در مورد مدرسه‌هام گفتم که بگم مدارس خاصی نبودن و امکانات خاصی هم نداشتن.

اما یاد مدرسه همیشه حس خوبی در من ایجاد می‌کنه. اینکه چقدر منتظر زنگ ورزش بودیم و استرس داشتیم که اون روز بارون نباره،‌ اهمیت نمره امتحان‌ها و تلاش برای نمره خوب، انتظار برای عید نوروز و تعطیلات تابستون. حتی از کلاس سوم - چهارم ابتدایی، صبح‌ها با بچه‌ها زودتر می‌رفتیم مدرسه که حتی قبل از شروع کلاس‌ها فوتبال بزنیم. هنوز هم یکی از احساس برانگیزترین جمله‌ها واسه من، جمله ای هستش که بدون حساب و کتاب‌های رایج، بدون نگرانی از قبول یا رد پیشنهاد، اکثرا چند سال اول مقطع ابتدایی بچه‌ها به هم میگفتن: «با من دوست می‌شی؟». 

دانشگاه ولی این حس و حال رو نداشت، حداقل برای من. با اینکه یه فضای کاملا جدید بود تو یه شهر متفاوت، همراه با ۴ سال زندگی تو خوابگاه. دغدغه‌های من و حتما بقیه دانشجوها کم کم داشت از دغدغه‌های ساده دوران مدرسه فاصله می‌گرفت و گنگی و گیجی ورود به این فضای جدید هم مزید بر علت شده بود تا آدم همه اش تو التهاب و چه کنم چه کنم باشه. 

الان که فکر می‌کنم، دانشگاه حتی از قبل از ورود بهش تاثیر منفی خودش رو گذاشته بود. دوران ما یه مقطعی تو آموزش و پرورش تعریف شده بود به اسم پیش‌دانشگاهی،‌ که در واقع همون سال چهارم دبیرستان بود. اون سال ما برای کنکور دانشگاه آماده می‌شدیم. اینقدر تو اون سال به فکر درس و کنکور و .. بودم که اسم اون همکلاسی‌هایی که بار اول تو پیش‌دانشگاهی همکلاسی شده بودیم رو یاد نگرفتم و الان که بعضی‌هاشون رو اتفاقی می‌بینم و سلام و احوالپرسی می‌کنیم واقعا احساس شرمندگی می‌کنم، در حالیکه اسم همکلاسیهای اول و دوم دبستان رو اکثرا یادمه. 

حالا الان، از ماه مهر واسه من ترافیک روزهای اول مهر باقی مونده که پدر و مادرها هم همراه دانش‌آموزها و معلم‌ها میرن مدرسه. در ادامه سال تحصیلی هم خیلی از تاکسی‌ها سرویس مدارس میشن. ولی من وقتی از جلوی مدرسه‌ای رد میشم و دانش‌آموزها رو می‌بینم، تو دلم بهشون میگم «خوش به حالتون که هنوز کلی انتخاب تو زندگی دارین،‌ هنوز کلی باید تصمیم بگیرید، چقدر راه برای رفتن دارید، چقدر رابطه خوب می‌تونید بسازید، چقدر امید واسه آینده بهتر می‌تونید داشته باشید، چقدر هنوز به آدم‌ها و حتی خودتون می‌تونید اعتماد داشته باشید».

چقدر خوبه این‌ «تونستن‌ها»، اینقدر خوبه که من حتی با فکر کردن به اینکه دیگرانی هستن که این امکان رو هنوز دارن حالم بهتر میشه، حتی اگه این حال بهتر فقط برای چند دقیقه باشه.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فربد